محبوب ترین وبلاگ ها خاطرات بزرگ شدن من

پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ
خاطرات بزرگ شدن من
پسرکم چهار سالگیت مبارک

سلام سلام.

امروز  چهارمین سالگرد تولد پسرک کوچولوی خونه ماست.

پسرک شیطون و پر جنب و جوش و گاه پر جوش و خروش خونه کوچک ما که وقتی خوابه سکوتی آرامش بخش تو خونه حاکم می شه و وقتی بیدار می شه حس و حال و هیجان رو دوبازه تو خونه جاری می کنه.

چهار سال پیش این موقع من به اتاق زایمان منتقل شده بودم و بعد از دوازده ساعت (نزدیک ساعت ده شب) پسرکی چشم درشت با انبوه موهای سیاه و نگاه هشیار و کنجکاو به درودیوار و همه جا به دنیا اومد. انقدر قشنگ به اذانی که تو گوشش خوندم گوش می داد که انگار می فهمید دارم چی بهش می گم. موها و چشمهای سیاه و درشتش تو همه بیمارستان زبانزد بود و هردکتری برای ویزیتش می اومد می گفت آآآآآه ه ه ه این همون پسرک پشم درشت موسیاهه.

پسرکی که با اومدنش به دنیامون رنگ داد و هرروزمونو با شادی و شعف و هیجان رونق داد.

 پسرکی که هروز باهاش دنیای تازه ای رو تجربه می کنیم و هر روز باید منتظر سوالای جدیدش یا کشفیات جدیدش باشیم.

پویان امروز بعد از فوت کردن شمعش با یک کیک مامان پز که مدل ساعت بن تن رو داشت همراه کمی تنقلات و شکلات و نوشیدنی مخصوص بچه ها به مهدش (یا به ادعای خودش به مدرسه اش) رفت تا تولدش رو با دوستاش چشن بگیره و البته فردا هم با خونواده و دوستان که چند تایی بچه هم توشون هستن در یک پارک بزرگ جشن خواهیم گرفت که قول مردونه می دم به زودی ازش براتون بنویسم. از امروز صبح فقط دو سه تایی عکس دارم و فعلا دوربینم دست مربیشه تا از تولد امروزش عکس بندازه برامون و شاید همین امروز به این پست اضافه اشون کنم.

پی نوشت عذرخواهی:
بازم با کلی تاخیر دارم می نویسم اما چون تولد پسرمه نمی خوام از خاطره تلخ سفر نوروز امسالمون به ایران که با مریضی شدید مامان جون همراه شد بنویسم. خدا رو شکر مامان جون (مامان خودم) الان حالشون کاملا خوبه و با بزرگواری همیشگیتون منو ببخشید که تو سفر اخیرم نتونستم باهاتون تماس بگیرم به خصوص سارا جون مامان گل پارساجون و پگاه جون، حدیثه عزیز دلم مامان علی و مهدی ناز و یاسی جون مامان دینا و دانیال نازنازی. حال مادرم بعد از حدود دو ماه تازه روز تولد حضرت زهرا که روز مادر هم بود به حالت عادی و همیشگی اش برگشت و شرمنده که حتی این روز قشنگ رو هم به دوستای گلم تبریک نگفتم.

پی نوشت تشکر:
حدیثه گلم! عزیز دلم! ممنون که همیشه به یاد ما هستی و هیچوقت فراموشمون نمی کنی. خیلی شرمنده محبتات هستم نازنینم. دوستت دارم. دسته گلاتو ببوس (البته به محمد آقا سلاممو برسون و بقیه رو ببوس چشمک).

پی نوشت آخر:
این پست مخصوص تولد پویانه و از خودش و شیطنتاش بعدا می نویسم انشاالله.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۳/۱۱ - پویان تنها

سال خرگوش مبارک

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

سلام به همه دوستان و عزیزانی که اینجا رو می خونند.

سال نو به همه شما گلای مهربون و خونواده های خوبتون مبارک و خرم باد. سالی پر از سلامت و برکت و رضایت آرزومندم که این سه سرمایه خوشبختی هر زندگی ای هستند. و همینطور سلامتی و تداوم سایه بزرگان خونواده ها رو از خدا می خوام که خیر و برکت زندگی ان.

برای مردممون صفا و آسایش و برای ایرانمون صلح و آرامش آرزو می کنم.

امیدوارم در این سال خرگوش اونایی که در خواب خرگوشی فرو رفته اند بیدار شن و اونایی که از زندگی عقب موندن با جهشهای خرگوشی خودشونو برسونن.

حضورم در وبلاگ کمرنگ بود اما دورادور جویای احوال همه عزیزان بودم. متاسفانه توضیحی برای دلیل کمرنگ بودنم ندارم کاش این فضا قابلیت محدود شدن رو داشت تا بشه بعضی توضیحات رو برای شما عزیزان نوشت. اما با محبتی که در شما دوستان عزیز سراغ دارم می دونم بدون توضیح هم منو پویانمو می بخشید. از همه دوستای گلم که سراغمونو می گرفتند و فراموشمون نکردن ممنونم و شرمنده محبتشونم. راستش من و پویان الان در ایرانیم.

برای مخاطب خاص:

نسرین گلم عزیز دلم ببخش اگه سراغتو نگرفتم. باهات تماس می گیرم.

می بوسمتون. به زودی از پویان براتون خواهم نوشت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱/٢ - پویان تنها

یه عالمه حرف

سلام سلام.

بازم بدقولی شد اما این بار تقصیر پرشین بلاگ بود. دوشنبه عصر کلی نوشتم که با دگمه انتشار همش پرید. راستش از دوشنبه صبح یه خبر بد که خبر بیماری عمه نفیسه پویان بود ذهنم حسابی بهم ریخته و دیگه نتونستم دوباره تمرکز کنم و نوشته ها رو دوباره بنویسم. عمه جون الان عمل کرده و منتظر نتیجه هستیم که انشاالله با دعای خیر همتون نتیجه امیدبخش باشه. لطفا انرژی مثبت براش بفرستید تا همه ما از نگرانیش در بیایم.
خب از آخرین باری که از خاطرات پویان نوشتم خیلی گذشته و تو این مدت خیلی اتفاقا گذشت که این مامان بی خیر ننوشته و برای اینکه تو خاطراتش ثبت بشه فهرست وار می نویسمشون. از همه مهمتر رفتن گل پسرم به مهد بود که با سابقه یکساله پویان در مهد که هفت ای دو روز می رفت انتظار نداشتم مشکلی باشه که بود و پویان به دلیل اینکه هنوز می خواست با مربی سابقش باشه و مربی جدید رو نمی پذیرفت صبحا با گریه ازم جدا می شد اما خدا رو شکر هم مربی جدید خیلی خوبه و هم سیستم مهد جوری بود که پویان در طول روز آزادانه با مربی سابقش هم در ارتباط بود و بعد از یک هفته حسابی جا افتاد و از اونجایی که تنوع فعالیتهاش بیشتر شده شدیدا به مهدش علاقه مند شده.
سیستم جالبی که تو مهدشون دارن به این شکله که بچه ها حدود پنج یا شش گروه هستند که تو همه گروهها از همه رده سنی از سه تا شش سال هستند با یک مربی و یک کمک مربی اما در طول روز هر یک از این مربی ها در یکی از اتاقهای مطالعه، لگو، کارگاه (نقاشی و کاردستی)، ورزش یا باغ هستند و بچه های همه گروهها به میل و انتخاب خودشون تو هر یکی از این اتاقها رفته و تحت نظر اون مربی اونجا مشغول می شن. راستش من خیلی لذت می برم هر  صبح که می بینم پسرکم به انتخاب خودش به اتاق ورزش می ره که توش می تونه از نردبون طنابی یا چوبی بالا بره روی تشک بپربپر کنه و بالانس بزنه یا ظهرها که می رم دنبالش می بینم که به میل خودش تو اتاق مطالعه نشسته و به کتابخونی مربی گوش می ده یا با یکی دو بچه دیگه بازی فکری می کنه و یا به تنهایی کتابی ورق می زنه یا پازل درست می کنه یا بعضی روزها دلش خواسته تو اتاق دیگه با دوستاش یا تنهایی با قطعات چوبی یا آجره های لگو برج بسازه و در کل از انتخاب خودش لذت ببره.
پیشرفتش در یادگیری زبان آلمانی خیلی عالیه و مربیهاش هم خیلی ازش راضی ان و خدا رو شکر همین باعث شده از گوشه گیری و انزوا در مهد در بیاد و با بچه ها و مربیهاش ارتباط برقرار کنه. خودش هم خیلی تلاش می کنه و هر چیزی که بخواد به یکی بگه اول از ما می پرسه و چند بار تمرین می کنه و تقریبا می شه گفت هر روز با یک جمله جدید مامان و بابا رو غافلگیر می کنه. 
تو کارتونهایی هم که می بینه یا کتابهایی که براش می خونم خواه فارسی خواه آلمانی هر کلمه یا اصطلاح رو ندونه می پرسه معنیش چی می شه گاهی هم یه اصطلاحاتی یاد می گیره که از روی کاربردش خودش پی به معناش می بره  و با گفتنش حسابی غافلگیرمون میکنه. هفته پیش تو کشتی با باباجونش بهش گفته بود: تو می خوای نابودم کنی؟ دو سه روزی هم هست فراوون رو یاد گرفته و مرتب بهم می گه: دوستت دارم فراوون. دیروز هم هی تاکید میکرد که: مامانی دوستت دارم رو با فراوون گفتم بهتا. دوستت دارم فراوووووووووون.
جدیدا اسم تک تک مربیهای مهد رو ازم می پرسه تا وقتی می خواد باهاشون حرف بزنه به اسم صداشون کنه دیروز یکیشونو که خیلی خوش اخلاقه نشونم داد و آروم پرسید اسم این چیه؟ گفتم منم نمی دونم خودت ازش بپرس برو بهش بگو اسمتون چیه؟ که البته به آلمانی گفتم مربیش هم که حرفای منو شنید گفت قبلا پرسیده. با تعجب گفتم پویان پرسیده؟ خندید گفت بله امروز بهم گفت تو کی هستی؟ (این عبارتو معمولا بچه ها از هم می پرسن.) بعدم به پویان گفت اسممو یادت رفته؟ پویان جواب داد بله اونم با خوش اخلاقی گفت من مارتینا هستم.
امروز هم عکاس به مهد اومده بود و از بچه ها عکس انداختن.
مهارتهای بدنیش خیلی عالیه. روزی چند بار از میله بارفیکس آویزون میشه و هربار مدت زمان بیشتری خودشو نگه میداره. از پله ها که پایین می ریم با دو پله شروع به پرش کرد و الان از چهار پله می پره البته یه دستش رو باید بگیرم. تو خونه هم از ارتفاع هشتاد سانتی متر (دسته مبل) می پره. یه بار تو شهر یه جشنی بود و یه گروه ورزشی بچه های نوجوون حرکات ژیمناستیک انجام میدادن که پویان شدید محو تماشاشون شده بود. بعد از من پرسید: مامانی منم میتونم یه روز بپرم هبا (هوا) تو هبا بچرخم بعد بیام پایین؟ گفتم آره مامانی حتما میتونی اما باید بری کلاس ورزش اونجا بهت یاد بدن. و جالبه که پویان در اولین روزی که به اتاق ورزش مهدش رفته یاد گرفته که دستاشو روی تشک بذاره و بدون اینکه سرش با زمین یا تشک تماس داشته باشه بالانس بزنه. 
از نقاشیش بگم که چند روزیه یاد گرفته دو انگشت اشاره اش رو به شکل صلیبی روی هم می ذاره و می پرسه این چی می شه؟ که جواب می دم این می شه plus (علامت جمع) اوایل میگفت نه این elf (عدد یازده) هست و منهم انگشتامو کنار هم گذاشتم و گفتم این میشه elf و حالا کار پسرم شده ترسیم plus با انگشت یا مداد که دومیش در سراسر خونه مشاهده می شه. به محض اینکه مداد به دستش بیفته مثل نازیها رو تمام دیوار و کمد و درای خونه به قول خودش پلوس می نویسه. دو سه روز قبل هم یه آدم با جزییات سر و گردن و شکم و دست و پا و چشم و دهانو بینی کشید که حسابی غافلگیرمون کرد اما حیف که با ماژیک قرمز روی بادکنک قرمز کشیده بود و تو عکس معلوم نمی شد و بعد هم بادکنکش رو عمدا ترکوند.
از انگشتاش گفتم اینم بنویسم که وقتی می خواد روی تعداد چیزی تاکید کنه اون تعداد رو با انگشتاش نشون می ده. مثلا شبها وقت خواب براش سه تا کتاب می خونم. وقتی بهش می گم سه تا کتاب بیار سه تا انگشتشو میاره بالا و با دلخوری می گه: انقد؟ وقتی می گم بعله! پنج تا انگشتشو میاه بالا و با لحن گوش دراز کننده ای می گه: مامان نگااااا انقد بخون دیگه پنج تا. دیروز بهش پاستا می دادم بخوره که اصرار داشت هر بار تعداد بیشتری پاستا با چنگال تو دهنش بذارم و وقتی بهش گفتم این خیلیه (چهار تا پاستا) دولا شد روزمین و انگشتای دستش رو گذاشت کنار انگشتای پاهاش و گفت: نگااااا این انقده؟ من انقد می خواما.   

خب بیشتر از این یادم نمیاد چی باید می نوشتم. جز یه خبر تکراری: ما (من و پویان) به زودی به ایران می ریم. اول به یک عروسی و بعد هم مثل دو سال اخیر می مونیم تا بعد از عاشورا برمی گردیم.
و دیگه اینکه دوستای گلمون
آقا مهدی و علی آقا و خواهر نازشون دارن کم کم آماده می  شن تا مامانشون رو که همون خاله حدیثه گلمونه راهی خونه خدا کنن. ما اول به شهامت این سه دسته گل خاله و برادر گلشون محمد آقا تبریک می گیم که می خوان یک ماه تمام بدون حضور مامان خوب و زحمت کششون همه کارای خونه و مدرسه اشونو به تنهایی انجام بدن تا مامانشون به سلامتی برگردن و بعد هم برای خاله حدیثه عزیزمون آرزوی سلامتی و تندرستی و موفقیت در انجام فرایض حج رو داریم و پیشاپیش از خدا قبولی طاعات و عباداتشون رو می خواهیم. خاله جون می دونیم انقدر گلی که التماس دعای ما یادت نمی ره لطفا عمه نفیسه پویان رو هم دعا کنید. 

روی ماهتونو می بوسیم و دوستتون داریم. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۸/٦ - پویان تنها

خیلی خوشحالم

همیشه دیر که میام اینجا و دیر که می نویسم تو اولین پست که میام قبل از هر چیز می نویسم شرمنده ام... ببخشید... معذرت می خوام... خجالت می کشم و......
اما دروغ چرا بیش از اینکه شرمنده باشم خوشحالم  خیلی هم خوشحالم که دوستانی به خوبی شما داریم. دوستان گلی که هرچه من بی معرفتی به خرج بدم از محبتشون کم نمی شه و من و پسرکم رو فراموش نمی کنن. همتونو دوست دارم و قول می دم حداکثر تا دوشنبه مفصل بنویسم از این روزهای غیبتم.

لیلی گلم خیلی از محبتت درک قوی ات ممنونم عززم. دل ما هم براتون تنگ شده حسابی. آراز گلمو ببوس

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۸/۱ - پویان تنها

عیدتون مبارک

سلام سلام

عید آمد و عید آمد آن وقت سعید آمد

عید همگی مبارک و سعید و پر سعادت بغل

خوش به حال اونایی که با دست پر و روی سفید این ماه عزیز رو پشت سر گذاشتن. خوش به حال اونایی که عظمت شب قدرو درک کردن ازش بهره بردن. خوش به حال اونایی که عیدیشونو امروز از خدای بزرگ می گیرن.

می دونم همه اونایی که شامل موارد بالا می شن انقدر بزرگوارن که دیگرانو از دعاشون بی بهره نمی ذارن پسسسسسسسسسس:

التماس دعا

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٦/۱٩ - پویان تنها

مشکل عکسها

سلام

خوبید؟ خوشید؟
من نمی دونم چطور شده که عکسهای پست قبلی دیگه از اینجا باز نمی شه و هرچی کردم درست هم نشد. برای شما هم همینطوره؟ عجیبه این عکسها تو همون سایتی آپلود شدن که عکسهای قبلی ولی فقط این پست عکسهاش نمایش داده نمی شه. البته یه پست هم پیش نویس کرده بودم که همش عکسهای عروسی علی جون بود که اونا هم به همین مشکل برخوردن و مجبور شدم حذفشون کنم. 

من بازم لپ تاپم خراب شده و با این مینی لپ تاپ تایپ برام سخته. نوشته هامو ویرایش می کنم اما اگه چیزی جا موند به بزرگی خودتون ببخشید.
پویان این روزها بچه سختی شده، به شدت حرف گوش نکن و گاها خشن یا خرابکار (راستش دارم کم کم می ترسم نکنه هایپراکتیو باشه). یکی از مشکلاتی که باهاش دارم دستشویی رفتنشه. توالت رفتن براش عذاب الیمه. به چشم می بینم چطور آویزون صندلی یا میز شده و به خودش فشار میاره یا یهو از جاش بلند می شه و به تاخت دور خونه می دوه فقط برای اینکه جیشش نریزه اما خودمو می کشم با هیچ جور قربون صدقه و خواهش تمنایی راضی نمی شه بره توالت. آخرش متوسل به تهدید و زور می شم تا بره اون تو. اونم بعد از اینکه شلوار و شو*رتش خیس شده باشه که تقریبا روزی هفت هشت تا شلوار باید براش عوض کنم. البته گوش شیطون کر دوروزه خیلی بهتر شده و رکوردو به دو تا شلوار رسونده.
دیگه اینکه این روزها در عملیات آکروباسی به شدت فعال شده. از هر جایی که فکرشو بکنید بالا می ره و آویزون می شه از جمله لبه های وان و دیوار حموم، یا صندلی رو برمی گردونه و با چهار دست و پاش روی چهارتا پایه صندلی بلند می شه یا توی پارک روی الاکلنگ راه می ره. به طرز عجیبی به کوبیدن هر وسیله ای که به دستش می رسه به درو دیوار یا حتی آدما و گاهی هم پرت کردنشون علاقه داره.
اما با همه شیطنتهاش هنوز به همون مهربونیه و هنوزم روزی صدو بیست بار مامانو بابا رو می بوسه و می گه دوستت دارم. چند روز پیش با باباجونش شوخی می کردم که پویان با صدای خنده باباجون به آشپزخونه اومد و پرسید چی شده مامان؟ منم به شوخی گفتم بابا منو دوست نداره منو زد... فوری بغلم کرده می گه: گصه نخوری خودم مباظبتم... دعواش می کنم... منم: بغل شوخی کردم مامانی. بابا مارو دوست داره ما هم بابا رو دوست داریم. اما با این حال از اون روز ه بعد علاوه بر دوستت دارم هر بار اضافه می کنه: من مباظبتم.
تخیلاتشم این روزها خیلی رشد کرده، گاهی با عروسکهاش یا ماشینهاش نمایش راه می اندازه و به جاشون حرف می زنه گاهی هم دو دسته اشون می کنه و من باید در نقش یک دسته خودش دسته دیگه با هم نمایش اجرا کنیم. امروز وقت بیرون رفتن طبق معمول اصرار داشت خودش کفشاشو بپوشه که اولش نتونست تا اینکه بهش گفتم اشتباه دار می پوشی... می گه: آهان من خسته شدم حالا کفشم می گه اون یکی رو فعلا امتحان کن... بعد که لنگه اولو درست پوشید گفت: حالا کفشم می گه آفرین حالا بیا منو بپوش... و وقتی موفق شد هردو کفشو بپوشه محض تشکر دولا شد و کفششو تو پاش بوسید و گفت: مسی (مرسی) کفش خوبم. من تو اون لحظه از یه طرف مونده بودم این چطوری کله اش رو به کفشش رسونده و از طرفی با حسرت تو دلم گفتم ای کاش منهم یک کفش بودم... نیشخند
دیشب هم خونه عمو مرتضی مهمون بودیم که هم گرسنه بود و هم غذا ماهی بود که خیلی دوست داره و هم شیطنت نمی ذاشت غذا بخوره که عمه نفیسه کلی به حرفش گرفت و بینابینش غذاشو می داد... خودش با هر قاشق غذایی که می خورد به عمه می گفت: نگااااا الان شکمم می گه مسی پویاااان... من قبی (قوی) شدم... عمه نفیسه سرش رو گذاشت رو شکمش و گفت ببینم چی می گه؟ پویان: نه عمه نفیسه صداش از گوشم میاد بیرون... (دولا شده بود به گوشش اشاره می کرد) بیا گوش کن... 
دقتش تو جزییات هم خیلی زیاده. مثلا یک کتاب براش می خوندم که توش آقای فروشنده به قهرمان قصه بفرما می زد که برن تو مغازش... من: این آقاهه داره می گه بفرمایید تو غذا حاضره... پویان: پس چرا اخم کرده آقاهه؟ (قابل توجه تصویرگران محترم و بی دقت کتاب کودکان بچم راست می گه مگه وقت بفرما زدن اونم به مشتری آدم اخم می کنه؟) تو یه کتاب دیگه شیمو یه ظرف شیرینی رو میز گذاشته ولی اتاق رو تی کشیده و به دوستش می گه باید منتظر شی تا اتاق خشک بشه اما تو عکس فقط یه قسمت کوچک از کنار میز خیسه... پویان: مامانی نگاااااااه خب می تونه از اون بل میز بره شیرینی برداره... من: تعجبچشم خب مامانی آخه به هرحال شیمو بهش اجازه نداده بره تو اتاق دیگه...
بهش غذا می دادم یه لقمه اش روبرگردوند تو دستش و بعد ریخت کنار بشقابش...
من: مامان جان این چه کاری بود کردی؟
پویان: داغ بود آخه.
من: مامانی شما دو سه قاشق ازش خورده بودی داغ نبود که..
پویان: سرااااا (چرا) داغ بود نگا دستمو سوختوند...

از این صرف فعلهای دست ساز زیاد داره: گشتوندم... بساخیم... پخیده شده...
در پی علاقه شدیدی که یه مدت به ترانه سو*سن خا*نم پیدا کرده بود (سوغات سفر ایران) طرز کار با  سایت یو*تیو*ب رو یاد گرفته و در این بین پدیده دیگری در عالم موسیقی رو کشف کرد که همانا ساس محکم (سا*سی ما*نکن) بود که خدا رو شکر اونم کمابیش از سرش افتاده.

پویان از اول ماه سپتامبر یعنی چهارشنبه آینده به امید خدا تمام وقت (ساعت هشت صبح تا دو بعد از ظهر)  می ره مهد که امیدوارم براش خسته کننده نباشه آخه تا حالا فقط هفته ای دو روز اونم دو ساعت می رفت و الانم یک ماهه که در تعطیلات تابستانیه.
در شبهای قدر لابلای دعاهای سبزتون یادی هم از ما بکنید. قلبماچ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٦/٥ - پویان تنها

بهار 89 در ایران + پی نوشت توضیحی

سلام به همه دوستای گلمون بازم مدرسه ام دیر شد. خجالتخجالت

طاعاتتون قبول درگاه خدای مهربون باشه. این پست بار دومشه نوشته می شه. دیروز وسط کار لپ تاپم خراب شد. 
عکسا زیادن تو چند  روز پشت سر هم با موضوعات مختلف عکسا رو میذارم تو تو خاطرات پسرکم ثبت بشه.

اول عکسای روزمره تو خونه مامان جون

مشهد خیابون امام رضا جلو مغازه سجاده فروشی

 

تو راه طرقبه

فاطمه کوچولوی «پست نیازمند دستهای سزتان» با چشم بخیه شده (پی نوشت رو بخونید)

دیدار وبلاگی

پی نوشت:
دوستای خوبمون من یادم رفت توضیح بدم که خدا رو شکر  فاطمه کوچولو حالش الان خیلی خوبه و مشکلی نداره. ببخشید اگه ناراحتتون کردم. راستش عکس دیگه ای ازش نداشتم و دلم می خواست اون دوستانی که بهش کمک کردن عکسشو دیده باشن.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٦/۱ - پویان تنها

و بالاخره می نویسیم

سلام سلام.

اومدیم خیلی دیر هم اومدیم اما بر حسب اتفاق تو یه روز خیلی خوب اومدیم. علاوه براینکه در ایام مبارکه شعبانیه هستیم امشب شب تولد یه خاله و یه دوست خیلی خیلی ماهه. یه دوست خوب به زلالی آب و به سخاوتمندی ابرهای پرباران که همه رو از محبتش سیراب می کنه. خاله لیلیان نازنین که من و پویان یه دنیا دوستش داریم.

خاله جون گل تولدت مبارک. الهی سالهای سال با شادی و دل خوش و رضایت زندگی کنی و از زندگیت لذت ببری. عمو امیرحسین به شما هم به خاطر همراه داشتن این خاله گلمون تبریک می گیم.

ما هم خوبیم از همه دوستان گلی که تو این مدت به یادمون بودن ممنونم و شرمنده همه و به خصوص پویان گلم هستم که مدت زیادیه که تو نوشتن خاطراتش اهمال کردم. راستش وقتی آدم یه مدت نمی نویسه انگار سررشته کار از دستش در میاد و دیگه یه جورایی هی از نوشتن باز می مونه.

از اونجاییکه یه سه چهار ماهی از آخرین خاطره نوشت پویان گذشته من اتفاقهای مهمی که تو این مدت افتاده فهرست وار می نویسم تا برای پسر گلم بمونه.

اواخر اسفند ماه به علت بیماری پدرم من و پویان خیلی ناگهانی آماده سفر به ایران شدیم و و سه چهار روز قبل از عید نوروز به تهران رفتیم. موقع تحویل سال من و پویان برای بار دوم در منزل پدرم بودیم و برای اولین بار همه خونواده دور هم. آخه ما رسم داریم موقع تحویل سال همه خونه خودشون باشن و بعد از تحویل همه به خونه پدرم می اومدن اما امسال انگار همه می دونستیم آخرین نوروز با پدره و همه خونه پدر جمع بودیم. گرچه پدر خواب بودن و عکس بعد از تحویلشونو با پویان قبلا دیدید. در ساعات اولیه ششم فروردین پدرم ما رو تنها گذاشتند و ما سوگوار شدیم. از این قسمت زود می گذرم چون نمی خوام بعد از این همه مدت بازم غمگینتون کنم. اواخر فروردین ماه به لطف و همت حمید جون پسرخاله نازنین پویان من و پویان به همراه سه خواهر و مادرم به زیارت امام هشتم نائل شدیم که خیلی خیلی سفر خوبی بود به خصوص که من خیلی دلم می خواست پویان رو یه سفر ببرم مشهد و خدا رو شکر این سفر یه هفته ای در کنار خواهرانم سفر خیلی خوبی برای پویان شد و به شدت بهش خوش گذشت.

یه اتفاق خیلی قشنگ دیگه دیدار مجدد دوستای گلمون مژگان جون مامان آندیای شیرین زبون، مریم جون مامان مهدیار موشی، اعظم جون مامان گل دیبا و پرند شیطون و لیلا جون مامان نارگل نازنین بود و همینطور اولین دیدار سه دوست خیلی عزیز که دیدار هر کدوم  شیرینی خودشو داشت اول حدیثه جون مامان نازنین علی و مهدی گل که هم با قبول زحمت اومدنش تا تهران و بعد هم به پارک ساعی حسابی شرمنده امون کرد و هم با سوغاتیا و هدیه خیلی باارزششون از شهر محبت پرور کرمان. حدیثه جون کلمپه های خوشمزه ات قسمت خیلی ها شد و همه هم لذیذ بودنشونو تایید کردن حتی مامان و بابای گل آراز قهرمان. دست گلت درد نکنه عزیز دلم حسابی شرمنده امون کردی. لیلا جون و پویان ناز رو خیلی وقت بود دلم می خواست ببینم و تو این سفر قسمت شد که هم از دیدارشون لذت ببریم و هم از هدیه قشنگشون بهره مند بشیم. لیلا جون پویان دیروز یاد پویان کوچولو رو می کرد. دیدار مامان هیژا جون هم به اندازه غافلگیرانه بودنش شیرین بود برام. انقدر برخوردش گرم و خودمونی و مهربون بود که راستش خودمم موندم چرا من تا حالا فکر می کردم مامان هیژا باید خانم خیلی جدی و رسمی ای باشه. خجالت و البته خود هیژا هم کوچولوتر از اونی بود که تو عکساش می دیدم. (وا... تا حالا من به حس ششم خودم خیلی می نازیدما) نیشخند

از شش ماه قبل سی اردیبهشت برای مراسم عروسی علی جون برادرزاده عزیزم پیش بینی و تدارک دیده شده بود که با فوت پدرم اول کنسل شد اما با پادرمیونی و اصرار فامیل و با توجه به اینکه هزینه سنگینی بابت بیعانه پرداخت شده بود و هم به این دلیل که مادر معتقد بودند اگر این عروسی کنسل بشه چند تا جشن مشابه دیگه تو فامیل کنسل خواهد شد عروسی علی جون برگزار شد که گرچه جای پدرم خیلی خالی بود اما دیدن شادی علی و گلناز عزیز دل ما رو هم شاد کرد و دو روز بعدش هم ما به خونه برگشتیم.

تو این سفر هم به دلیل طولانی بودن اقامتمون و هم به خاطر جو سنگین روزهای سوگواری به پویان خیلی فشار اومده بود و با همه اینکه خیلی سرش گرم بود و با خاله ها و دخترخاله ها به گردشهای متنوعی می رفت اما به شدت اظهار دلتنگی می کرد. و البته وقتی بر میگشتیم خیلی خوشحال بود گرچه من این بار دلتنگی ام رنگ دیگه ای داشت اما از خوشحالی و آرامش پسرکم خوشحالم.

چند روزی بعد از بازگشتمون تولد پویان بود که یه جشن سه نفره در خونه و یه جشن کوچولو هم در مهد کودک داشتیم. و چند روز بعد از اون یه اتفاق خیلی خیلی شیرین افتاد که باید زودتر از اینا می نوشتمش. ما بری مدت بسیار بسیار کوتاهی پذیرای سه مهمون خیلی عزیز شدیم آراز قهرمان و مامان و بابای خوب و خیلی تعارفی اش که افتخار پذیراییشونو به مدت کمتر از بیست و چهار ساعت داشتیم. متاسفانه نه هوای شهرمون یاری کرد و نه پویان همکاری که بتونیم از این سه مهمون عزیزی که شش ساعت راه رو برای دیدار ما طی کرده بودن به نحوی شایسته پذیرایی کنیم. لیلی جون ما هنوزم شرمنده شما و عمو محمد و آراز مهربونت هستیم. وای از آراز و شیرین زبونیش و خونگرمیش و ادب و محبتش هرچی بگم کم گفتم... اینم بگم این گل پسر از تهاجم فرهنگی این خونواده سست فرهنگ در امون نموند و شعرایی که زمزمه می کرد از می بژنم می بژنم (می بزنم)هاش در معیت مولانا تبدیل شد به شوشن خانوم ابیو کمون...

و بعد از بازگشت این عزیزان که از سرمای شهرمون اونم در آستانه فرارسیدن تیرماه خیلی اذیت شدن دقیقا از اون روز ما هوایی بسیار مطلوب و گاها گرمتر از مطلوب داریم و هی افسوس می خوریم که ای کاش فرصت بهتری برای پذیرایی بهتر می داشتیم. و البته جشن سالانه شهرمون هم تو همین ایام برگزار شد که پویان جون هم حسابی ازش بهره برد.

تو این مدت هم که بیشتر ایام صرف رفتن به پارک و پیک نیک و کنار دریاچه برای آب تنی های پویان جون گذشته و الان هم بی صبرانه منتظر دیدار دایی جون و زندایی گیلدا و صبا جونیم که انشاالله جمعه آینده به دیدارمون میان.

و اما شیرین کاری های پویان که خیلی هاشون از یادم رفته و سعی می کنم اونایی که یادمه بنویسم. پویان تازگی خیلی اهل کل کل شده و برای هر موضوعی بیجا یا بجا کل کل می کنه نمونه هاش:

خاله فرشته داشت سعی می کرد به پویان شعر معروفو یاد بده:
خاله: یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه...
پویان: توپ منکه شرخ و شفید و آبی نیست نارنجیه...
خاله: می زنم زمین هوا می ره...
پویان: نه توپ من که هبا نمی ره من توپمو بندازم میره اون بل می ره این بل بعدم می ره زیل تخت. از خود راضی
خاله فرشته: کلافه

پویان و خاله فرشته با هم بازی می کردن و ماهی می گرفتن. پویان یه بار خواست از دستش استفاده کنه.
 خاله بهش گفت: دست نه با دست جرزنی می شه.
بعد از چند دقیقه خاله یادش رفت و داشت با دست می گرفت که پویان مچشو گرفت:
خاله فرشته زنجیرزنی نکن دیگه...عصبانیبازنده
خاله فرشته: اوهسبز من: خندهنیشخند

پویان هنوز تو تلفظ بعضی حروف کامل نشده مثلا ر رو بسته به سیلابش گاهی ی، ز رو شبیه ژ، س رو شبیه ش و ق رو شبیه گ تلفظ می کنه که خوب برای خیلی ها شیرینه و گاهی هم سر به سرش می ذارن:

پویان و خاله فرشته رو مبل کنار هم دراز کشیدن و پویان که تازگیها از سوت زدن با انگشت داخل دهان خیلی خوشش اومده انگشتای دو دستشو تو دهانش می ذاره و میگه:
خاله فلشته نگاه!! من دالم شوت می ژنم.
خاله: شوت می زنی؟؟
پویان: نه نگاااااااااه!!! دالم شوت می ژنم.
خاله (با شیطنت): خب منم گفتم شوت می زنی دیگه.
پویان (در حالی که با پاش ضربه تو هوا رها می کنه): این شوت که به توپ می ژنن که نه... دالم شوووووووووت می ژنم...
و این جمله ها یه دو سه باری تکرار شد و اگه پادرمیونی من نبود نمی دونم خاله تا کی می خواست سر به سر پسرکم بذاره... نیشخند

ندا (دخترخاله پویان): پویان عاششششققققتم...بغل
پویان (خیلی خونسرد): خب منم جیگلتم (جیگرتم)... مژه

با آراز قهرمان رفته بودیم بیرون و پویان که تازگی خیلی به حرکات رزمی علاقمند شده با دستاش گارد گرفته بود و با پاهاش تو هوا ضربه می زد و از آراز انتظار عکس العمل مشابه داشت اما آراز جونم یه کم از این حرکات جا خورده بود و هیچ واکنشی نشون نمی داد. پویان با گله به من گفت: مامان چرا آراز با من بازی نمی کنه؟ منم جواب دادم: مامان آخه نمی دونه شما ازش چی می خوای... وای که چقدر آراز کوچولو در این لحظه چلوندنی بود وقتی سینه سپر کرده و با صدای خیلی رسا اومد جلو و گفت:  می دووونم. من: خجالتبغلخنده

مهارتهای پویان در این سن در حد خوب و رضایت بخشیه. بازیهای کامپیوتری رو که البته همه در حد سن خودشن خیلی خوب انجام می ده تو انواع گوشیهای موبایل منوهای مورد نظرش به خصوص بازی ها رو خیلی زود کشف می کنه. حروف اسم خودشو به لاتین می شناسه و درست تایپ می کنه. کلمات بابا، مامان، آب، عرفان، Puyan; REZA, JA, Nein,POLIZEI; OK رو می خونه و حرف P رو خوب می شناسه و تابلوی آبی رنگی که این حرف رو با رنگ سفید نوشته می شناسه و می گه اینجا نوشته پ یعنی اینجا پارکینگه و گاها به بابا جونش اعتراض می کنه: اینجا که رو تابلوش ننوشته پ چرا ماشینتو پارک کردی؟ اعداد یازده تا بیست رو به آلمانی داره کم کم یاد می گیره و فعلا با کمک رسونی مامانی می شمره. تازگی به ساعت زیاد توجه نشون می ده و هراز گاهی می پرسه: شاعت چنده مامان؟؟ روزی یه بارم می ره بالای ترازو و می گه:مامان بیا ببین من چند شالمه؟ و هربار می گم شما پونزده کیلویی و باز فردا همین سوالو تکرار می کنه. جدیدا هم جملات کوتاه و کلمات آلمانی زیادی یاد گرفته که بین مکالماتش با اسباب بازیهاش به کار می بره.

پست بعدی شرح مصور این پست خواهد بود. دوستتون داریم خیلی زیاد. ماچ

آخرنوشت:
زیبا جون مامان گل یاسین عسلی تو پست قبلی پرسیدن چرا از باباجون پویان نمی نویسم. عزیزم این وبلاگ خاطرات پویانه و هرجا که لازم باشه از پدرش اسم آوردمه شده و عکساشم هست. روز پدر و روز تولدش هم همیشه تو دفتر خاطرات پویان ثبت شده. اتفاقا من همیشه سعی ام اینه که حضور و نقش باباجون تو زندگی پویان براش کاملا روشن باشه از جمله و از همه مهمتر نون از عمل خویش خوردن... که خب اینجا به خاطر تسهیلاتی که دولت به مردمش می ده بعضیا به فراموشی می سپرنش و امیدوارم پویان در این مورد دنباله رو پدرش باشه و برای بهتر شدن زندگیش زحمت بکشه و تلاش کنه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٤/٢۳ - پویان تنها

روز پدر

سیزدهم رجب همیشه برام یه روز باارزش و خیلی مبارک بوده، نه فقط برای اینکه روز پدره بلکه برای اینکه روز میلاد پدر یتیمان امیرالمومنینه. شاید برای یک مومن واقعی من اصلا مسلمون خوبی نباشم اما هرچی که باشم این حقو به خودم می دم که عاشق علی (ع) و مردونگیها و صبوریهاش و ملاطفتهاش باشم و زیارت حرم مبارکش از آرزوهام باشه.

امسال اما این روز مبارک با غمی سنگین تو دلم و بغضی بزرگ تو گلوم همراه شده. از دیروز دستم می ره که زنگ بزنم خونه و وقتی یادم می افته دیگه بابا نیست تا روزشو بهش تبریک بگم دلم می گیره و دستام شل می شه.  روحت شاد بابا جون امیدوارم امروز از امیرمومنان عیدی بگیری.

 

اما پویان و من این روز بزرگ رو به بابا جون تبریک می گیم و براش آرزوی طول عمر و سلامتی می کنیم. و من امیدوارم بتونم پویانو طوری تربیت کنم که قدر زحمتای بابای خوبشو بدونه و یه روز مایه سربلندی و افتخارش بشه.

و روز پدر رو به همه پدرای خوب مخصوصا پدرای دوستای خوبمون تبریک می گیم و برای همه روز عید شاد و مبارکی آرزو می کنیم.

در آخر از خاله لیلی گل مامان مهربون دوقلوهای ناهمسن که تو این روز به یاد من و دل داغدیده ام بود خیلی خیلی تشکر می کنم. لیلی جان من واقعا به داشتن دوستان خوبی مثل شما افتخار می کنم. عیدتون مبارک و روح پدربزرگ فاطمه جون و سارای گلم هم شاد باشه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٤/٥ - پویان تنها

تولد یه دسته گل

سلام.

من از همه دوستان و همینطور از پسر نازنینم پویان جونم شرمنده ام که خیلی وقته تو نوشتن خاطراتش وقفه انداختم. راستش هم خودم تو نوشتن تنبل و بی حوصله شدم و هم لپ تاپم خراب شده و با این لپ تاپ کوچیک هم تایپ کردن خیلی مشکله اما قول می دم به زودی بیام. حداقل برای اینکه از شرمندگی خاله لیلیان گلمون که خیلی ماهه در بیایم به زودی می نویسم. اما امروز تولد یه پسر گله که داشتنش آرزوی هر مادری می تونه باشه از بس که آقا و مودب و درس خونه. من خودشو ندیدم اما مامانشون انقدر خانمه که از بودن باهاش سیر که نشدم هیچ حسرت دوریشم موند به دلم. علی جون عزیزم تولد مبارک. الهی همیشه پایدار باشی و مثل خواهر و برادرای گلت مایه سربلندی خونواده و کشورت باشی. امیدوارم تو این شب مبارک بهترین هدیه تولدتو از خدای بزرگ هم بگیری عزیز دلم. این سبد گلو از راه دور از من و پوان بپذیر عزیزم شرمنده که راه دوره و دست ما کوتاه.

 


glitter-graphics.com

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۳/٢٧ - پویان تنها