سلام. سلامی از دیار سرد غربت.

خوبید همه؟ خوش می گذره؟ تهران هنوز گرمه؟ ما که اینجا داریم یخ می زنیم. نگید خوش به حالتونا خداییش نعمتیه این چهار فصل بودن تهران. درسته گرمای تابستونش کمی اذیت می کنه اما بازم نعمته. کاشکی یه بارون درست و حسابی هم بیاد و هوا رو از اون خشکی در بیاره.

بله ما هم روز 17 شهریور برگشتیم خونمون. قابل توجه مامان آرتا جون.  از همه دوستای خوبمونم شرمنده ایم که نشد تلفنی ازشون خداحافظی کنیم. راستش وقت برگشتن که می شه خریدها و مهمونای زیادی که برای خداحافظی میان و خونه شلوغ بابا با اون همه دختر و عروس و نوه به ما فرصت خداحافظی تک تک رو نمی دن.

البته به ما خیلی خوش گذشت مخصوصا به پویان چون مثل من نگرانی خونه و آوارگی باباجونو نداشت. دیدار خونواده و دوستان و همکاران قدیمی و استفاده از هوای گرم و آب بازی های روزانه پویان در حیاط خونه بابابزرگ و برخورداری از عشق بی پایان خونواده چندتا دیدارو تماس قشنگ سفرمونو شیرین تر کرد.

اول از همه مریم جون مامان گل مهدیار موشی باهامون تماس گرفت و با محبتش خوشحالمون کرد. بعد  با مامان مزدا جون تماس گرفتم و خیلی خوشحال شدم که منتظر نی نی جدید هستند و راستش دلم نیومد زیاد مزاحمشون بشم. بعد لیلی جون مامان مهربون یوناجون از اهواز تماس گرفت و یه دنیا خوشحالمون کرد. خلاصه شنیدن صدای گرم حدیثه جون مامان ناز مهدی و علی آقا،  گلناز جون مامان گل وندا و هانا، هاله جون مامان خوب ارشیای عزیز از بوشهر کلی ما رو از داشتن دوستای به این مهربونی و نازی خوشحال کرد. جدا که من و پویان هر دو از داشتن دوستان به این خوبی به خودمون می بالیم. تلفن مژگان جون و دعوتش به تولد پرنسس آندیا که دیگه نورعلی نور شد و ما تونستیم تو این تولد قشنگ علاوه بر آندیا عسلی و مامان خوبش و خاله جونش و مامان بزرگ عزیزش و یکی دو تا از فامیلاش خیلی از دوستای خوبمونو مثل فاطمه زهرای خوش تیپ و دوستش پرنیان جون،دیبا و پرند ناز، نارگل گل، ایلیا شیطونک، نازنین فاطمه نازدار و باران خانم ملیح و متین و مامانای گلشونو  دوباره و همینطور ایلیای ستاره طلایی و ستایش جون و کیارش وروجک و ماماناشونو برای اولین بارببینیم و با دوستای جدید و خوبی مثل نیروانای شیرین زبون و خاله آی تک، آرتا خانم هنرمند و مامان مهینش و خاله نسیمه، امیرمهدی جونو مامان اکرمش، مهدیار جون خاله سمانه و شمیم جون و خاله شیرین و پریسا خانم ناز ومتین آشنا شدیم و همینجا ازشون اجازه می گیریم تا لینکشونو به لیست دوستای گلمو اضافه کنیم. دیگه انقدر دیر شده که شرحی از تولد نمی دیم چون خیلی تکراری شده از بس همه مامان خانمی های حاضر در جشن خیلی قشنگ ومصور گزارش تولدو به وقتش نوشتن مخصوصا عکسای مامان اکرم امیرمهدی جون خیلی واضح و قشنگ تک تک بچه ها رو نشون می ده.

این یه دیدار کلی از جمع دوستان بود اما ما چند روز قبل از تولد توسط مریم جون امان گل مهدیار موش موشک که کلی بهشون زحمت دادیم و خجالتمون دادن به پارک ساعی رفتیم که پویان هم از سوار شدن چرخ و فلک و هم از دیدن پرنده های پارک و هم از همبازی شدن با مهدیار عزیز که مثل مامان مهربون و گل بود کلی لذت برد و من هم از محبتهاشون کلی شرمنده شدم. ناهار خوشمزه ای هممهمون این دو عزیز شدیم که هنوز مزه اش زیر دندنمونه.  امیدوارم روزی بتونیم این محبتهارو جبران کنیم. مریم جون منتظریما. مامان گل پرهام جونم برام شماره تلفن گذاشته بود که متاسفانه ما دیگه برگشته بودیم آلمانوگرنه خیلی هم خوشحال می شدیم تو فرصتی که اونا هم تهران بودن ببینیمشون.

و اما از پویانم بگم که حسابی تو این چهل روز بزرگ شده وکلی مهارتهای جدید کسب کرده. از تمرینهای حرکات موزونش اونم از نوع کردیش گرفته تا ورزشهای رزمی با پسردایی گلش عرفان جون و ... حالا دیگه می ره پای سی دی پلیر و با تکون دادن دستاش و کمرش و با ادای کلمه نانای درخواست موزیک شاد می ده و با صدای موزیک کلی بالا و پایین می پره. پسرکم دیگه تقریبا همه حرفهایی رو که بهش می زنیم می فهمه و برامون کار هم انجام می ده. وقتی بهش می گم یه دستمال به مامان بده از جعبه دستمال کاغذی یه دستمال می کشه بیرون و بگذریم با چقدر ادا و بازی دستمالو به مامانش می ده حتی وقتی ازش می خوام جعبه دستمالو بهم بده همین کارو می کنه. وقتی می خوایم بریم بیرون کلی استقبال می کنه ووقتی بهش می گم جوراباتو بیار بپوشونم می دوه تو اتاقش و گاهی هم جوراب خودمو میاریه که بپوشونم به پاش. هنوز همونجور از در و دیوار بالا می ره اما خدارو شکر خیلی عاقلتر شده گرچه هنوزم گاهی کارای خطرناک می کنه. وقتی جیش می کنه (البته از نوع شماره دوش) معمولا خودم زود می فهمم اما اگه متوجه نشم میاد جلوم می ایسته و در حالی که پوشکشو با دستاش می کشه می گه جیش.

پسرکم عاشق آبه و تو تهران وخونه بابابزرگش دلی از عزا در آورد البته به خاطر کمبود آب معمولا با یه لگن کوچک و یا حتی با یه بطری کوچک آب معدنی هم به حد کافی لذت می برد. حالا قتی میگه آب با یا منظورش آب بازیه و یا آب میوه می خواد. خیلی اهل پیاده رویه و بیرون که می ریم خوب همراهی می کنه اما وقتی خسته می شه پاهامونو می چسبه و می گه بغ که منظورش بغله. اگه بهش بی توجهی کنم فوری کف پامو پنجول می ندازه و با یه لحن با مزه ای می گه قل قل قل یعنی قلقلکت می ده. پسرخاله حمیدش یه ماشین برقی براش خریده بود که هر روز تو حیاط سوارش می شد و از اونموقع به ماشین می گه: بیب بیب. عصای بابابزرگشو بر می داشت و در حالی که دولا دلا راه می رفت می گفت: ادا ادا. (عصا عصا). وقتی می خونیم لی لی حوضک فورا انگشتای دستاشو می گیره وخودش هم می خونه البته با کلمات خودش. اتل متل رو هم در حالیکه می زنه روی پای خودش و هرکی که پهلوش باشه با واژه های خودش می خونه. وقتی براش لالایی می خونم به محض اینکه ساکت می شم سرشو بلند می نه و با لحن آهنگینی می خونه لالا. وقتی بهش می گم پیشی بشو میگه: میو.  می گم هاپو بشو می گه: آپ آپ. می گم کلاغ می گه: گارگار. می گم بع بعی می گه: بع بع. از پله ها که با هم بالا می ریم براش می شمرم و حالا تا به پله ها می رسیم میگه: دوووووو. وقتی براش سی دی می ذارم می دوه و یه جایی رو انتخاب می کنه و اگه بالا باشه فوری می گه: بشین یعنی بنشونم. وقت بازی اگه سر و دستش به جایی بخوره دوون دوون میاد ودست یا سرشو جلومومی گیره موچ موچ می کنه یعنی بوسش کنیم تا خوب بشه. وقتی شیر می خواد و من دستم بنده میاد سراغمو دستمو می گیره و با فریاد می گه بیا بیا بیا بدوووووو. تازگی یاد گرفته چیزایی رو که نباید برداره و برمی داره تا ببینه ما متوجهش شدیم یا فرار می کنه یا دستشو دراز می کنه و می گه:بیا بدیر (بگیر) اما تا دستمونو دراز می کنیم که بگیریم فوری دستشو می کشه عقب و با لبخندی شیطنت آمیز می گه: پیشت. دیروز با هم رفتیم دکتر و پسری دو تا واکسن رو دو تا بازوهاش خورد وقتی رسیدیم خونه فکر کرد باباجونش خونس و دوان دوان همه اتاقا رو باباگویان گشت و بعد برگشت پیش منو با یه لحن خیلی شیرینی گفت: بابا نیییی (نیست). وقتی مشغول خرابکاریه و ما سر می رسیم با سرعت برق و باد فرار می کنه و خودشم خیلی شیطنت آمیز می خنده. دیروز یه کلاه براش خریدم حالا دم به ساعت تلاه رو سرش می کشه وکیف منو برمی داره و می گه: بییم بییم دده. کنترل تلویزیونو می گیره دستش و به راحتی کانالها رو عوض می کنه تا کانال یا برنامه مورد علاقه خودشو پیدا کنه.

راستی پسرکم تو شش هفته ای که ایران بودیم به فاصله زمانی خیلی کم چهار دندون در آورد که دوتاش دندونای کرسی هستن که خدا رو شکر و هزارماشالله اصلا اذیت نشد و اذیت نکرد. در واقع یه روز که تو بغلم بود و با هم بازی می کردیم میون خنده هاش دندونای جدیدشو دیدم و کلی ذوقمرگ شدم. حالا عسل من ده تا مروارید تو صدف دهانش داره.