سلام سلام. سلام به همه دوستای خوب و مهربون که با اون همه پیامهای مهربونشون هم خوشحالمون کردن و هم شرمنده. خیلی خوشحالم که تو این دنیای مجازی این همه دوستای واقعی و مهربون دارم و فکر می کنم که خدا رو شکر این یکی از خصوصیات خاص ما ایرانیهاست.
ما خوبیم. پویانم خیلی خوبه فقط دیروز که داشتیم با باباجون می رفتیم بیرون بچه ام تو بالکن خروجی خونه خورد زمین و پیشونیش خیلی محکم خورد به لبه تیز دیوار آجری و یه خط خیلی بد رو استخون پیشونیش افتاد که البته زود برطرف شد اما پیشونیش ورم کرد. عزیزکم از بس صبوره فقط یه دو دقیقه ای خیلی شدید گریه کرد و بعد هم ساکت ساکت شد. همش برای اطمینان از اینکه حالش خوبه هی به زور ازش حرف می کشیدیم و اونم برخلاف همیشه خیلی آروم جواب می داد اما با یه خواب سه ساعته دوباره شد همون پویان شیطون و شیرین زبون خودمون.
اما اینکه این چندوقته نبودیم علتش گرفتاریای خوب خوب بود. اولیش اینکه یه زنعموی پویان که در ایران زندگی می کنه چند سالی بود که به صورت نیمه مکاتبه ای تو دانشگاه یکی از شهرهای آلمان دکترا می خوند که چهارشنبه هفته گذشته دفاع از تزش بود و با بابا جون تصمیم داشتیم که ما هم بریم. خلاصه عمو و زنعموی پویان با دو تا از دوستانشون از ایران اومده بودن و ما هم با ماشین رفتیم اونجا و زنعمو مینوش با نمره خیلی عالی فارغ التحصیل شد و شام مهمونمون کرد تو یه رستوران ایتالیایی که اتفاقا صاحبش و یکی از گارسوناش ایرانی بودن و بعد از شام هم تو هتل با کیکی که من براش پخته بودم جشن رو تکمیل کردیم و تا دیروقت با عمومصطفی و دوستای عمو و زنعمو گل گفتیم و شنیدیم. خیلی خوش گذشت به پویان هم همینطور مخصوصا که عموشو دیده بود و حسابی برای خودش پادشاهی می کرد. روز بعدشم ما با زنعمو مینوش برگشتیم به شهرمون و عمو با دوستاش رفتن برای چند تا دیدار کاری به شهرهای دیگه. پنجشنبه ظهر که رسیدیم خونه باباجون به خواهر و برادراش زنگ زد و همه رو دعوت کردیم به عصرونه مرسوم اینجا یعنی قهوه (و چایی) و شیرینی.
جمعه صبح عمه فریده برای صبحونه اومد پیشمون و بعدشم دخترعمو سحر اومد و بعد از کمی گپ و چایی زنعمو مینوشم بردن و مامانی افتاد به تدارک مهمونی روز شنبه که یه عالمه مناسبت داشت. اولیش تولد لئا بود (با کیک مخصوصش) که دوشنبه قبل بوده اما مامان و بابا تصمیم داشتن روز شنبه جشن بگیرنش. تولد عمو دیرک شوهر عمه نفیسه هم همزمان با لئا بوده که مامانی تصمیم داشت براش یه کیک جداگونه درست کنه. یه مناسبتشم که حضور عمو و زنعمو و دکترای زنعمو مینوش بود. شب هم قرار بود دسته جمعی بریم بیرون که سر اینکه کجا بریم بحث بود و هرجا زنگ زدن به خاطر ایام کریسمس پر بود و هیچ جا برای اون همه آدم جا رزرو نمی کردن و در آخر به این نتیجه رسیدیم که بهتره تو خونه بمونیم در نتیجه عمه فریده و عمه نفیسه دست به کار شدنو رفتن خرید کردن و شام برامون ساندویچای خوشمزه ای تو فر درست کردن. یکشنبه صبح هم خونه عمه فریده صبحونه دعوت بودیم که مامانی قول داد حلیم درست کنه برای همین بعد از شام مامانی دست به کار درست کردن حلیم شد که تا رفتن مهمونا و وقت خواب آماده شد. آخه اینجا هم گندماش زود می پزه و هم گوشت بوقلمونش. خلاصه صبح یکشنبه رفتیم خونه عمه فریده و عصر برگشتیم خونه تا آماده بشیم که برای شام بریم خونه عمورضا دوست باباجون و مامانی برای اونا هم یه کیک پنیر درست کرد و اونجا هم حسابی خوش گذشت. دوشنبه صبح هم عمه نفیسه اومد دنبال عمو و زنعمو و بردشون خونشون و مامانی فرصتی کرد تا خونه رو که خیلی خیلی آشفته شده بود یه سر و سامونی بده. دیروزم رفتن اتریش یه کم بگردن و مامانی تصمیم گرفت با پویان یه چرخی تو شهر بزنه و یه کم خرید کنه. آخه مامانی سرور (مامان باباجون) قراره به زودی کلیه اش رو عمل کنه و ما باید بریم ایران تا باباجون یه کم به مامانی رسیدگی کنه و به این بهونه دیداری هم تازه بشه. عصر هم باباجون از اداره اومد تو شهر پیشمون و یه گشتی هم تو بازار مخصوص کریسمس زدیم و پویانی هم سوار چرخ و فلک شد و حسابی کیف کرد ولی متاسفانه دوربین همراهم نداشتم که عکس بندازم. خیابونا و مغازه ها حسابی خوشگل شدن و مخصوصا شبها خیلی قشنگ می شن.

این بود خلاصه ای از روزهای شلوغ ما و اما پسرک شیرین و شیطونم پویان که روز به روز به دایره لغاتش اضافه می شه و قبلی ها رو هم اصلاح می کنه. مثل کارتون، تورتور (تراکتور) گطار (قطار)  گذا (غذا) دلام (سلام) بدو بدو (دویدن) بق به ضم ب (بوق) موتور (که قبلا می گفت مو) پوتو (پتو که قبلا می گفت با) بات تن (بادکنک که قبلا می گفت باد) آبمی (آبمیوه که قبلا فقط می گفت آب) عتا عتا (عصا که قبلا فقط حرف اولشو می گفت) به همه خانما می گه عمی (عمه) و همه آقایونم عمه می گفت انقدر بهش گفتیم عمو حالا می گه عمیو و به زنعموشم روز آخر یاد گرفت که به جای عمه بگه دنعمو به پا هم می گه پات. کله رو هم چنان غلیظ می گه که گاهی گله شنیده می شه.
پسرکم تازگیا به آشغال شدیدا حساس شده و به محض اینکه تکه کاغذی یا پوست میوه ای می بینه حتی اگه تو بشقاب باشه بر می داره و اه اه گویان سریع می دوه می اندازه تو سطل آشغال. گاهی می رم می بینم بشقاب میوه خوری رو با پوست میوه ها با هم انداخته تو سطل آشغال. یه بار با اسباب بازیش خشن رفتار می کرد بهش گفتم خرابش کردی دیگه به درد نمی خوره تا این حرف از دهنم در اومد با گفتن اه اه؟ اه اه؟ با سرعت برق رفت و اسباب بازیشو انداخت تو سطل آشغال. دستش که کثیف می شه می دوه پای کمدی که دستمال کاغذی روشه و هی تکرار می کنه دس دس دس.. که بهش دستمال بدیم. چند روز پیش اول صبح روی تخت من داشتیم با هم بازی می کردیم که من بلندش کردم بالای سرم و  نمی دونم چی شد که چند قطره آب از بینیش چکید که زد زیر گریه و با گریه دوید از اتاق بیرون من فکر کردم نکنه مشکلی براش پیش اومده یا سرش گیج بره دنبالش دویدم دیدم رفت سراغ دستمال و تا بهش دستمال دادم بییشو سریع پاک کرد و بعدم خندان برگشت تو اتاق که به بازیمون ادامه بدیم. یه بارم دستاش کثیف شده بود با دستمال پاک کردم اما قبول نکرد و رفت پشت در حموم ایستاد و داد می زد دسششششششششووووو یعنی تو دستشویی بشور. به در وسایل هم حساسه. باباجون که در قندونو باز می کنه تا قند برداره پویان مرتب داد می زنه در در در که بابا یادش نره در قندونو ببنده. از بطری آب هم که می خوایم آب بریزیم باز همین برنامه رو داریم. هواکش حموم و توالت خرابه و وقتایی که پویان خوابه بازشون می ذاریم که هوا بخورن اما پویان که بیدار می شه می بندیم چون می ره توش و از تو کمد زیر دستشویی ها مواد شوینده رو در میاره و می ریزه بیرون اگه گاهی یادمون بره درو ببندیم خودش خبر می ده در در در. شنبه که مهمون داشتیم باباجون قبلش می خواست خونه رو جارو بزنه و منم تو آشپزخونه مشغول بودم که دیدم پویان  دوید اومد و با سرعت یه دستمال با مایع شیشه شور رو از جای خودشون برداشت و دوید دنبالش رفتم ببینم چه می کنه که دیدم اسپری شیشه شورو بدون اینکه چیزی ازش بیرون بریزه رو میز شیشه ای دولا می کنه و تند و تند دستمال می کشه رو میز دلم می خواست قلنبه بخورمش.

پویانی به شدت به کتاب معتاد شده و داره کم کم همه رو فراری می ده. هر کی رو گیر میاره می کشه تو  اتاقش و ازش کتاب می خواد که تو جا کتابی رو دیواره و دست خودش نمی رسه و انتخاب هیچ کسم قبول نداره بلکه باید بغلش کنن تا خودش انتخاب کنه. با من که باشه فقط دو تا بهش می دم و می گم هروقت اینا رو خوندی و برگردوندی سرجاش می تونی دو تا دیگه برداری برای همینم کتابا رو تا تموم می کنه فوری می گه اون بالا اون بالا ودوباره روز از نو... گاهی هم خودش برای خودش می خونه و تقریبا می شه گفت همشونو حفظه. تقریبا همه دوستان وینی پو رو می شناسه و تا عکسشو می بینه می گه پوو تازگیها هم توجهش به رنگها جلب شده و مرتب رنگها رو می پرسه. دیروز یه ببر رو که داشت می دوید تو کتابش نشون می داد و می گفت بدو بدو من گفتم یعنی چه جوری؟ تو هم بکن یهو بچم شروع کرد به دویدن تا توی راهرو دوید و برگشت تا مامانش بفهمه بدو بدو چیه.

تازگیها به تقسیم بندی اموال علاقه مند شده و همه چی تو خونه یا (مال) بابایه یا (مال) مامانه یا منه (مال پویانه) و همینطور به سرشماری و مرتب با نشون دادن افراد مربوطه با انگشت اشاره می گه این بابایه، این مامانه، این بووانه. هیچ کسم حق نداره به وسایل دیگری دست بزنه که صد البته بووان خان مستثنا هستن. هرکاری می کنه چه خرابکاری و چه شاهکار خودش خبر می ده مامان مامان یا بابا بابا (انقدرم با لحن قشنگی صدا می کنه) یکی دوبار که مثلا باهاش قهر بودم و جواب ندادم خودش به جای من جواب می ده بنه (بله) یا جونم (اینو همین امروز گفت). وقتی هم برای به دست آوردن چیزی گریه می کنه و ما محلش نمی ذاریم صدا می زنه بابا یا مامان بعد تا نگاهش می کنیم با صدای بلندتری به گریش ادامه می ده یعنی که ببینید من دارم گریه می کنم. تازگیها هم یاد گرفته دیوارا رو خط خطی می کنه و هر کی هم می پرسه کی اینارو کشیده بدون تامل می گه بابا نیشخند بچم می دونه تنها قدرتی که مامانش نمی تونه باهاش در بیفته باباشه. زبان
چند وقته پویان به پیچ و پیچ گوشتی شدیدا علاقمند شده وتمام کمد و کشوهارو به دنبال جای پیچش.ن باز می کنه و می گرده و هرجا پیچ ببینه می گه پیچ پیچ و می دوه دنبال پیچ گوشتی های باباش. براش یه ست پیچ گوشتی و آچار خریدیم و یه کشو هم تو اتاق نشیمن بهش دادم که خوبم می شناستش و تا می گیم کشوی خودت می ره سراغ همون کشو. حالا تا پیچ گوشتیهای باباشو ببینه یواشکی می بره می ذاره تو کشوی خودش که سر فرصت که باباش خونه نبود باهاش بازی کنه. منم اجازه ندارم ازش بگیرمشون چون مال بابایه و من حق ندارم بهشون دست بزنم. نیشخند

خیلی طولانی شد.ببخشید دیگه ترسیدم اگه نصفشو بذارم برای بعد نرسم بنویسم و از خاطرات بچم بمونه. تو ایرانم که با این وضع اینترنت بعید می دونم بتونم زیاد بنویسم. خلاصه ما تا هشت روز دیگه ایرانیم. یعنی روز 21 آذر انشاالله پرواز داریم که به امید خدا شب می رسیم تهران و تا 20 دی می مونیم. البته قرار بود سه هفته بمونیم اما چون دو سه روز بعدش تاسوعا و عاشوراس و دلم می خواست پویان مراسم ایام محرم رو ببینه از باباجون خواهش کردم اجازه بده من و پویان یه هفته بیشتر بمونیم. برای مامانی سرور هم لطفا دعا کنید که عملشونو به راحتی انجام بدن تا بتونن برای عید نوروز به آلمان بیان.

پ. نوشت:
وای چه برفی داره اینجا میاد. امسال آلمانیا راستی راستی کریسمس سفید دارنا. لبخند

پ. نوشت 2:
دستگیره در بالکنمون رو باباجون با یه نخی بسته به میخی که تو چارچوب در زده تا پویان نتونه بازش کنه. امروز که برف می اومد دیدم رفته پشت شیشه و تو سکوت ذل زده به برفا و بعدم تلاش می کرد که نخو باز کنه. لباس گرم تنش کردم و کفش تو خونشو پاش کردم و گذاشتمش تو بالکن. دستکشم دستش نکرم تا بتونه از نزدیک برفارو که برای اولین بار می دید لمس کنه. دو سه تا عکس ازش می ذارم.

 

کیک لئا 

 

کیان با عمو دیرک و پویان با کیک دیرک و قسمتهایی از دیگران

 

 و اینم دو تا عکس از پسرک هیجان زده از برفم

 
 

این عکس رو هم با دکور کریسمسی دو سه روز پیش که با باباجونش رفتن بیرون پیش یه عکاس انداختن


ادامه مطلب ...