سلام سلام.

ما اومدیم اما بدون خبری خاص جز اینکه حال همه خوب شده و از همه دوستای خوبمون بابت احوالپرسی ها ممنونیم فقط نمی دونم چرا این گرفتگی بینی من خوب نمی شه و حسابی اعصابمو به هم ریخته. هوای اینجا حسابی سرد شده روزها حداکثر ده یازده درچه و گاهی حتی پنج شش درجه می رسه و از حالا باید هربار که می خوایم از خونه بیرون بریم کلی پویانو بپوشونیم جوری که دیگه تو کالسکه و صندلی ماشینش جا نمی شه با اون هم لباس و کاپشن ولی خدارو شکر پویان لباسای زمستونی رو دوست داره. کلاه کذاشتنای پارسالشو یادتونه؟ یه عکسم انداخته بودم دوتا دو تا کلاه می ذاشت رو سرش امسالم بدجور گیر داده به کلاه مامانشو صبح تا شب تو خونه رو سرشه. هفته گذشته که شام خونه عموش دعوت داشتیم اونجا هم با کلاه من اومد و هرکاری جردیم کلاه خودشو بذاره زیربار نرفت جالبیش به این بود که اتفاقا رنگ کلاهه با لباسش ست بود. خلاصه منم که سینوزیت کهنه دارم باید یه فکری برای خودم بکنم.  چند روز پیش هم با باباجون بردیمش براش کاپشن بخریم که از بین دو تا مردد بودیم کدومو برداریم و پویان اونی رو که ما هر دو کمتر بهش نظر داشتیم برداشت و هرچه کردیم نخواست اون یکی رو حتی پروو کنه و تی باباجون بهش گفت اینم بپوش اگه خوب بود هردوشو برات می خرم اما با اصرار گفت: من اونو نمی خوام و فگط همینو می خوام. ما هم از اونجایی که پدر و مادر فرهیخته ای هستیم زبان به انتخابش احترام گذاشتیم و همونو که خودش خواست خریدیم.

پویان جون کماکان هفته ای دوروز می ره مهد و با دوستاش خوب اخت شده و جدیدا تو تعریفاش از کارایی که تو مهد کرده اسم دوستاشم میاره. یه مربیشونم موقتی رفته و یه اقای جوون و خوشرو اومده که به نظرم اونم تونسته پویانو به خودش جلب کنه. هفته ای که مریض بود هردو جلسه مهدشو موند تو خونه و بعد از دو جلسه غیبت که گذاشتمش تو مهد و رفتم خرید اتفاقی فابین یکی از همکلاسای (تنها دختر کلاس) پویانو دیدم که با مامانش اومده بود خرید اما از اونجایی که مادرش خیلی آدم سرد و نجوشیه نپرسیدم چرا مهد نرفته تا جلسه بعدش که رفتیم دیدم فابین ایستاده جلو در کلاس و راضی نمی شه لباساشو در بیاره بره تو تا اینکه پویانو دید کهوارد شد یهو به مامانش گفت حالا که پویان اومده منم می رم تو. دیگه قیافه منو تصور کنید در اون لحظه مژه. حالا فهمیدم چرا مامان این دختره جواب سلامامم نمی ده آخه پسر کله سیاه من تو اون همه رقیب دل تنها دختر کلاسو برده بود. نیشخند
هفته گذشته عمو جون پویان از ایران اومده بودن و چند روزی مهمون ما بودن و پویان جون حسابی از عموجونش پذیرایی کرد و بسیار بسیار از حضور عموجونش استفاده کرد انصافا عموجون هم خیلی با حوصله باهاش بازی می کردن هفته اینده هم منتظر دایی جون و زندایی گیلدا جون هستیم تا کمی از دلتنگی در بیایم. پسرکم از بس تنهاست تو خونه همیشه به هربهانه ای توجه ما رو می طلبه تو تمام مدت بازیهاش از ما می خواد کنارش بشینیم و هرکاری دستمون باشه از جمله لپ تاپ تو دستم باشه می گه به اون نگاه نکن بیا با من بازی کن! اما عملا اجازه نمی ده به اسباب بازیهاش دست بزنیم و درواقع فقط می خواد که ناپرش باشیم. گاهی که سرم به چیزی گرمه و سوالی می کنه اگه با سر جواب بدم می گه: حف (حرف) بزن مامانی! اگر هم کوتاه و با یه بله یا نه جواب بدیم می گه: بزرگ حف بزن! به من نگاه کن حف بزن! امروز تا لپ تاپو برداشتم که این مطالبو بنویسم دوید و اومد خودشو تو بغلم جا داد منم براش خوندم: سلام عزیزم! عزیزم سلام! دوست دارم عشقتم والسلام... صفحه مونیتورو نشون می ده می گه: اینو می بینن می گن؟ گفتم نه مامان برای شما خوندم اینو می گه: برای من می خونی به من نگاه کن اینو بذال زمین! مامان: سبزخجالت آخر هفته ای باباجونش وسط روز خواست یه چرت بزنه هی بهش گفت: بابا چگد می خوابی بیا با من بازی کن!
حاضرجوابیهاش خیلی زیاد شده و گاها از سر لجبازی و صرفا مخالفت حرفایی می زنه که خب آدمو کلافه می کنه اما همین مخالفت کردناشم که نشون از میل به استقلال طلبیشه برای آدم شیرینه. این مخالفت کردنا و لجبازیها همه خبر از بزرگ شدن پسرکم می دن و قند تو دل من مادر آب می شه فقط موقع تعویض لباس و پوشک دلمو خون می کنه از بس باید دنبالش بدوم و با کلی جیغ و ویغ (البته از جانب پویان و نه مامانش) کارمو انجام بدم. دیشب برای اینکه خودش راضی بشه بهش گفتم برو از تو کشوت یه پوشک با ملافه بیار تا همینجا پوشکتو عوض کنم اول گفت: خب دفه دیگه عبضم کن دیگه! این دفعه دیگه یکی از حقه های مامانه مثلا یه کاری که می کنم از جمله باز کردن در، می دوه می گه من می خواستم این کارو بکنم منم می گم خب ببخشید من یادم نبود دفعه دیگه شما باز کن. گفتم مامان جان پوشکت پر شده اگه یه بار دیگه جیش کنی همه لباست خیس می شه. جواب داد: من خوشل (خوشگل) جیش می کنم؟ و خلاصه بعد که راضی شد و پوشک و ملافه و کهنه و دستمال مرطوبشو آورد اما دوید رفت تو اتاقش و گفت: نی خوام پوشکمو عبض کنی. منم گفتم پس این پوشکو برای چی آوردی باباجونو پوشک کنم؟ پویان: نه... همسایه رو پوشک کن. و خلاصه چشمتون روز بد نبینه با کلی سلام و صلوات و کل کل بازش کردم دوباره ساز مخالف گذاشت که حموم نریم و... خلاصه اینم از روزگار ما. 
اما در کل پویان بچه خوبیه و خیلی اذیت نداره. بازی هاش رو آروم انجام می ده فقط چون دوست داره در حضور ما باشه اسباب بازیهاش همیشه تو هال و اتاق نشیمن پهنه که البته ریزاشو خودش جمع می کنه اما کلی ریخت و پاش هم برای مامانش به جا می ذاره. جدیدا نقاشی هم زیاد می کنه که تصمیم دارم چندوقت یه بار نقاشیهاشو با ثبت تاریخ برای خودش نگه دارم. شمارش اعداد رو هم که تا ده یاد گرفته البته تو فارسی هشت رو همیشه جا می ذاره و خوندن اعداد یک و صفر رو البته به لاتین یاد گرفته و شماره تلفنهای روی تابلوهای تبلیغاتی و یا اعداد نوشته شده روی پلاک ماشینهارو تشخیص می ده و به ترتیب اونایی رو که بلده می خونه و بقیه رو جا می ذاره و میگه: اینس نول نول اینس نول... مفهوم شمارش رو هم جدیدا درک می کنه مثلا دو تا توپ میاره از اتاقش و می گه: من دو تا توپ دارم. اگه ازش بپرسیم راست کدوم وره و چپ کدم وره نمی ذاره به همین اکتفا کنیم و می گه بازم بگو تا ما ازش دست و پا و چشم و گوش و لپ چپ و راستشم بپرسیم.
جدیدا شعر و ترانه خیلی با خودش زمزمه می کنه یه مدته یاد گرفته هرچی می گیم جواب می ده مگه نمی بینی حولم بده. ما هم می ذاشتیم به حساب اینکه منظورش اینه که حالم بده اما یه بار که من این جمله رو براش تکرار کردم جواب داد: حوله تو بد نیست فگط حوله من بده.

دیروز تولد الناز جون دوست جدیدمون (که البته وبلاگش جدیده وگرنه مامان گلشو ما خیلی وقته بهش ارادت داریم) بود که ما با کمی تاخیر بهش تبریک می گیم و یه دنیا شادی و موفقیت و سربلندی برای خودش و خونواده خوبش آرزو می کنیم.
امروز چون قراره برای نصب آلارم آتش و دود بیان خونمون باید بلند شم اسباب بازیها رو جمع کنم که خونه قابل عبور و مرور بشه عکسها رو بعد از ظهر اضافه می کنم. دوستتون داریم یه عالمه. راستی به هاله جون مامان
ارشیا جون و لیلی جون مامان گل یونا جون و نوشین جون مامان هستی جون بابت انتخاب شدنشون تبریک می گم. اگه مامانای دیگه ای هم انتخاب شدن و ما خبر نداریم هنوز از همینجا بهشون تبریک می گیم و امیدواریم خودشون و گلاشون همیشه جزو برگزیدگان باشن.