سلام سلام.
با یه پوزش اومدیم. تو پست قبلی می خواستم همون روز عکس هم بهش اضافه کنم که متاسفانه نشد و لپ تاپم هم یه چند روزی خراب شد و بعد هم که درست شد دیگه گذاشتم تا یه پست جدید با عکس بیشتر و شرح کمتر بذارم. البته تنبلی ناشی از روزهای سرد و تاریک زمستونی هم بی تاثیر نبوده که راستش دیگه حریف خاله لیلیان مهربون نشدیم و امروز با کلی عکس اومدم و یه خبر که می ذارم برای آخر پست. نیشخند

 نمی دونم پسرکم معمار می شه یا نقاش اما هنرمند که می شه می دونم. بغل

این لبخندا ژست مخصوص عکس انداختنشه اونم کلاه من بینوای بی کلاه گاوچران

این عمو سیبیلو معروف حضورتون هست که؟

پسرکم علاوه بر هنر کارای فنی هم می کنه البته اگه کن فیکون کردن خونه و اتاقشو به حساب کارای فنی بذاریم که دیگه آخرشه.

تازه ورزشکارم هست پسرکم. یادم باشه قضیه این بچه ها رو در شب هالووین تعریف کنم.

 

اولین برف زمستانی که نه اما پاییزی شهر ما و پویان ذوق زده از برف

اینا کیک تولد کیمیا دوست خوب پویانن که مامان درست کرده اونم براتون می گیم جریانشو

 

خب یه شرح مختصر از این مدت که گذشت و عکساشونم دیدید بگیم. پویان جون ما که طبق معمول مشغوله و هفته ای دو بار مهدشو می ره و تو خونه هم به امر خطیر بازی و خرابکاری و صد البته زبون ریختن مشغوله. بهترین سرگرمیهاش در حال حاضر لگوهاش، نقاشی،تماشای کارتون و خرابکاریه. از در و دیوار بالا رفتن که جزو واجباتشه. عاشق استخر رفتنه و خیلی قشنگ تو آب خودشو حرکت می ده و یه جورایی شنا می کنه. هفته گذشته شبی که جشن هالووین بود من و پویان تو خونه بودیم که زنگ زدن نفر اول یه بچه کوچولو از همسایه ها بود که با لباس و ماسک اومده بود برای گرفتن شکلات و شیرینی (یه چیزی تو مایه های قاشق زنی شب چهارشنبه سوری خودمون که متاسفانه به فراموشی سپرده شده) پویان با دیدن اون بچه شروع کرد به جیغ زدن هرچی براش توضیح دادم که نترسه فایده نداشت خلاصه زودی بچه هه رو راهی کردم رفت تا اینکه دوباره زنگ زدن هر چی هم به پویان می گفتم بشینه تو اتاق و بیرون نیاد گوش نمی داد. یه سری از بچه های ساختمونمون که حدود ده یازده ساله بودن با ماسک و مخلفات اومده بودن پشت در که منم برای خوشحالیشون تظاهر می کردم که ازشون ترسیدم که یهو پویان سرشو کرد بیرون باز با دیدنشون شروع کرد به جیغ کشیدن و از اونجایی که اصل لباس و ماسکای این شب برای ترسوندنه کلی بچه ها ذوق کردن که اینقدر وحشتناک شدن. باز هم با پویان رفتیم و نفری یه کیسه برای بچه ها درست کردیم و دادم دست پویان که حاضر نشد ببره اما دنبال من اومد و دیدیم بچه ها ماسکاشونو درآوردن و با مهربونی گفتن اینا رو در آوردیم که پسرتون نترسه ازمون و پویانم یه کم آروم گرفت و اومد جلو و تا بچه ها ماسکاشونو آوردن بالا که بگن ببین اینا ماسکه پویان بازم شروع به جیغ کشیدن کرد خلاصه کلی بچه ها خندیدن. پویانو گذاشتم تو خونه و دوربینو بردم از بچه ها عکس بندازم که تمام مدت پویان از تو خونه جیغ می زد و حاضر هم نشد عکسشونو تو دوربین ببینه و داد می زد که نکن مامان نکن! (بعدا اضافه شد): سری بعدی بچه ها که از تو کوچه زنگ زدن تا در ساختمونو براشون باز کنم دیگه با کمال شرمندگی چراغای هالو که از بیرون معلوم بود خاموش کردم و با پویان اومدیم تو اتاق نشیمن که ته خونه است تا کسی زنگ خونمونو نزنه و پویان نترسه. تا اینکه فردای اون روز یه لباس خفاشی تنش کردیم و کلی بازی کردیم تا ترسش بریزه. عکسش تو دوربین باباجونه بعدامی ذارم انشاالله.  یه روزم با کمال تعجب متوجه بارش برف شدیم که البته چون زمین هنوز گرم بود رو زمین نمی نشست و زود اب می شد و پویانم که فکر می کرد می تونیم امروز آدم برفی درست کنیم هر نیم ساعت می پرسید: حالا بلیم تو باکن؟ (بالکن). آخر هفته هم تولد شش سالگی دختر یکی از دوتامون بود که با پویان خیلی جورن و پویانم دوستش داره و من به مامانش قول داده بودم براش کیک درست کنم که اولی رو برای مهدکودکش بردن و دومی رو شب خودمون بردیم به جشن. اون عروسک باربی تو کیک مال خواهر پویان بود که مدتها بود دیگه باهاش بازی نمی کرد و من با یه سری وسایل دیگه گذاشته بودمش تو انباری. برای آوردنش پویانو برای اولین بار با خودم بردم به انباری که طبقه بالا و یرز شیروانی است و گذشته از اینکه پویان از کشف یه قسمت جدید تو خونه خوشحال بود یه کالسکه کوچک با دو تا عروسک Baby و همینطور یه عروسک کوچولوی دیگه رو هم برداشت و منم باربی رو برداشتم و اومدیم پایین که البته تا کیک آماده بشه پویان کمی با باربیه هم بازی کرد اما وقتی پرسید اینو می خوای چکار کنی گفتم می ذارم تو کیک کیمیا اما آخر شب که از تولد برمی گشتیم با اینکه پویان حسابی از محبتهای کیمیا بهره مند شده بود ولی اصرار داشت که عروسکمونو باید ببریم. هرچی هم بهش می گفتم اونو هدیه کردیم به کیمیا می گفت: نه اون خانمه مال ماست. خجالت یادمه زمستون دو سال پیش تو تهران تولد آرش وروجک رفته بودیم ایلیا جون وقتی کادوشو باز کردن شروع به گریه کرد که اون مال خودمونه... سمیه جون هر حرص خورد و ما کلی خندیدیم اما من اون شب فهمیدم سمیه جون چه حالی داشت. اوه

و حالا به خاطر دل مهربون خاله لیلیان جون چندتا از کلمات قصار پویانو بنویسم: امروز از صبح این اصطلاحو چندین بار تکرار کردو منو بابتش کلی شرمنده کرد و عذاب وجدان داد آخه آیینه تمام نمای حرفای خودم بود: اگه این کالو بکنی من می دونم با توهاااا...
داشتم اتاقشو مرتب می کردم و دولا شده بودم زیر تختشو تمیز کنم بدو بدو اومد سوارم شد و گفت: می خوام اولاگ سبالی (الاغ سواری)بکنم. به خدا اینو از من یاد نگرفته از کتاب حسنی نگو یه دسته گل که می گه "کاری اگر نداری بریم الاغ سواری" یاد گرفته فقط نفهمیدم چطوری تونسته این دو مقوله رو با هم مقایسه کنه. نیشخند 
امروز تو آشپزخونه ازم خواست براش نارنگی پوست بکنم مشغول بودم که دیدم انگشتشو کرد تو بینیش سریع گفتم: هههههههههه دست تو دماغ؟؟؟؟؟؟؟؟ جواب داد: نههههههههه اننوشت (انگشت) تو مماخ. دست تو مماخ نمی کنم اننوشت تو مماخ می کنم.
پویان دو تا پسر دایی هاشو خیلی دوست داره: عباس و عرفان البته عرفانو بیشتر. برای عباس جون یه اسپیکر ام پی تری خریده بودم پرسید این مال کیه؟ گفتم اینو برای عباس خریدیم با غیظ گفت: منم تندایی می رم خودم یکی برای عرفان می خرم.
من معمولا عصرها که باباجون خونه است یا وقتی پویان خوابه می رم حموم که تنها نباشه اما گاهی پیش میاد که خودمون دوتا خونه ایم و من مجبور می شم برم حموم مثل هفته پیش که بعد از شستن دستشویی و توالت باید دوش می گرفتم اینجور مواقع پسرکم آروم تو اتاقش بازی می کنه تا من سریع بیام بیرون. هفته پیش بهش گفتم پویان جون من برم حموم زودی بیام؟ جواب داد: آله اجازه دالی بلی حموم. سبز
یه ژست جدید یاد گرفته می ره تو اتاقش و می گه من می رم درسمو بخونم و بعد می شینه پشت میزش و کتاباشو خیلی جدی ورق می زنه. اصلا هم نمی دونم اینو از کجا یاد گرفته.
گاهی که منو عصبانی می کنه و سرش داد می زنم گریه می کنه و خودشو می چسبونه بهم و می گه: بگل... مامان بگل... و انقدر تکرار می کنه تا بغلش کنم گاهی که زیاد عصبانی باشم می گم نمی خوام الان بغلت کنم چون خیلی عصبانی ام اونوقت می گه: مامان بخشید معذلت می خوام... و انقدر اینو تکرار می کنه و بوس می کنه تا دلم آب می شه و بغلش می کنم. امروز از سر ناهار بلند شد و داشت کامپیوتر باباشو انگولک می کرد که من به باباش گفتم چرا نمی زنی رو دستش با عصبانیت رفت تو اتاقش و درو بست. بعد از دو دقیقه که صدای حرف زدنش با عروسکاش و بازی کردنش می اومد صداش کردم:
- پویاااااننننننننن
-بعله
- بیا ناهارتو بخور مامان
-نمی یام من عصبانیم.
-
دیگه عصبانیتت تموم شده پسرم.
-نه هنوز دارهههههه.
پسرکم خیلی مهربون و با گذشت هم هست امروز از مهد که می اومدیم دستش تو دستم بود که کنار یه دیوار یه حرکت من باعث شد پویان بخوره به دیوار با ناراحتی گفتم ببخشید مامانی دردت اومد؟ جواب داد: نه مامانی تو نکلدی که خودم کلدم. بغل

خب خیلی پرحرفی کردیم ببخشید. از خاله لیلیان جونم عذر می خوایم به خاطر بدقولی و تاخیر در وفای به عهد. به قول پویان:

دوستتون داریم خیلی زیاد     به چشماتونم خیلی میاد.

آهان راستی خبرررررررررررررررررررر ما برای تعطیلات کریسمس میایم ایران. البته بابتش خیلی از باباجون شرمنده ایم چون برامون سفر فرانسه تدارک دیده بود اما راستش خبر بیماری بابامو شنیدم که البته الان دیگه بهبود پیدا کردن و ما بی خبر بودیم از بستری شدنشون تو بیمارستان و بیماری بدشون اما حالا هم که خوب شدن دلم طاقت نداره و همش خواب بابا رو می بینم. باباجون عزیز پویان جبران می کنم این گذشتتو. قلب

بعدا نوشت:
خاله آزاده مامان گل پارسا و پریسا که تازه باهاشون آشنا شدیم یه کار قشنگی برای ثبت روز تولد مامانا و دسته گلاشون انجام دادن. بد نیست یه سری بهشون بزنید.