سلام سلام.

در آخرین روز قبل از سفرمون در حالیکه تو اتاق ناهارخوری چهارتا چمدون با دهان باز و پر از لباس و شکلات و هدایا منتظر نظم و ترتیبن، پیرهنهای اتو کشیده باباجون منتظر تا شدن و یه دنیا لباس روی بند رخت و رادیاتورهای شوفاژ در حال خشک شدنن اونم من که از پهد کردن لباس روی رادیاتور متنفرم... اومدم کمی از این روزامون بنویسم تا بیشتر از این بدقول نشم.

راستش این اواخر ما روزهای خیلی شلوغی رو گذروندیم. از دو هفته پیشو فقط بخوام بگم شروع می شه از شنبه دو هفته قبل که عمه فریده پویان از یه سفر دو هفته ای برمی گشت و ناهار دعوتش کردیم خونمون همینطور دخترعمو سحر و مارتینم گفتیم بیان. فردا شبش هم خواهر عمو سیروس از ایران می اومد که چون عمو سیروس مجرده و آشپزی هم بلد نیست برای شام دعوتشون کردیم که روز اولی گرسنه نمونن و همراهشون باز عمو رضا و عمه فریده رو هم دعوت کردیم. بعد چهار شنبه همون هفته مامان از قبل خاله شهره و آرمین جون و خاله مهناز و کیمیا جونو دعوت کرده بود که عمه سوسن هم روز یکشنبه دعوت شد و ناهارو خانمانه وردیم و شب هم آقایون اومدن و بعد از شام رفتن و فردای اون روز یعنی جمعه ما پذیرای دو عزیز شدیم. علی جون پسردایی پویان از لندن و گلناز جون نامزدش از تهران به دیدنمون و به عبارتی در عین حال به دیدار همدیگه چشمک اومدن و ما تا چهارشنبه که گلناز جون رفت مشغول مهمونداری بودیم و شنبه بعد از اون تولد لئا خواهر بزرگ پویان بود که همه خونواده دعوت بودن خونمون و مامانی بازم همون کیک باربی رو که مورد توجه باباجون قرار گرفته بود درست کرد و یکشنبه شام خونه خاله شهره دعوت داشتیم و من الان سه روزه که همینجور می دوم و هنوز خیلی کارا دارم از جمله خالی کردن یخچال که باید قارچا رو بپزم و فریز کنم. هویجا رو خرد کنم و فریز کنم. چمدونهارو سر و سامون بدم.. یه سری عکسا و اطلاعات رو به لپ تاپ کوچیکه که می خوام با خودم ببرم منتقل کنم و...

سرتونو به درد آوردم از جمله چیزایی که می خوام اینجا ثبت کنم گرچه اتفاق خیلی خجالت آوریه برای من مادر و دلم می خواد که پویانم بتونه فراموشش کنه اما باید اینجا بمونه تا خودم هیچوقت یادم نره و اون گم شدن پویان در یک مرکز خرید بود. راستش بابا جون پویان خیلی وسواسیه و خیلی همیشه مراقب پویانه و من همیشه مخالفت می کردم و می گفتم اینطوری دست و پای بچه بسته می شه و بچه تجربه نمی کنه و بی دست و پا بار میاد اما اینبار حسابی تنبیه شدم. تو یه پاساژ که با علی و گلناز رفته بودیم پویان بستنی خواست و منم براش خریدم و به همین خاطر با پویان داخل فروشگاه لباس نرفتیم و موندیم جلو در فروشگاه. پویان یه پسر بچه ای رو دید که اونم بستنی داشت و منتظر والدینش بود که رفته بودن تو فروشگاه و پویانم از کالسکه اومد پایین و رفت پیشش همینطور که با اون پسر بچه داشت بازی می کرد من رومو کردم به گلناز که داشت یه کاپشن پر می کرد و داشتم نظر می دادم که برگشتم دیدم پویان نیست. اولش به نظرم جدی نیومد و رفتم تو فروشگاه بغلی که خیلی هم بزرگ و پر زرق و برق بود اما اونجا نبود... باورم نمی شد خیلی دور شده باشه رفتم به بچه ها خبر دادم و دوباره برگشتم تو فروشگاهه که نبود باز اومدم بیرون اما فکر کردم نکنه از پله برقیش بالا رفته باشه چون پله برقی خیلی دوست داره و دوباره رفتم بالا و اونجا رو هم گشتم که نبود و متاسفانه تو این مدت پویان هی از ما دورتر می شده و من بعد از این همه بیهوده گشتن از اون پسر بچه پرسیدم و اونم جهتی کاملا مخالف رو نشون داد که پویان رفته بود... داشتم با گریه شماره باباجونشو می گرفتم که از بلندگو شنیدم که داشت مشخصات پویانو می داد از یه خانم پرسیدم متوجه شدی گفت کجا؟ گفت نه از مغازه ها بپرس یه خانمی تا منو دید گفت برو اون فروشگاه فروشنده اون بچتو برده و سرآسیمه رفتم و پرسیدم و خانمه گفت باید بری دفتر مدیریت که پرسیدم کجاست و اون خانم مهربون که آشفتگی منو دید خودش باهام اومد و منو به دفتر راهنمایی کرد و اونجا دیدم پویان گریان و با چشمای قرمز تو بغل یه خانم مسن مهربون نشسته و تا منو دید زد زیر گریه و همدیگه رو بغل کردیم و تا شد گریه کردیم. از خانم مسن که پویانو که مامان مامان گویان سرگردون بوده همراهی کرده بود خیلی تشکر کردم و ازش اجازه گرفتم ازش یه عکس بندازم برای یادگاری که اونم پویانو بغل زد و عکس انداخت. اما جالب بود دعریفی که پویان از این ماجرا داشت. بعد از اینکه برای باباجون تعریف کردم ماجرا رو:
بابا جون: پویانی امروز شما گم شده بودی؟ پویان: نه من گم نشدم که. مامان و علی و گنناز گم شدن من داشتم دنبالشون می گشتم. گاوچران 
این روزا ایام قبل از کریسمسه که برای مردم خیلی مهمه و حال و هوایی مثل اسفندماه خودمونو داره. همه جا چراغ و شمعهای قشنگ و تزیینات خوشگل و خوشرنگ پشت پنجره ها جلب نظر می کنه. یه چندتا عکس هم از پاساژها انداختم و چندتا عکس از پویان. من نمی دونم از ایران بتونم آن لاین بشم یا نه اما به یاد همه دوستان خواهیم بود تا بیست دی که برمی گردیم.

پویان تازگیها یه چیزی که ازم می خواد اگه مشغول کاری باشم بهش می گم باید صبر کنی و اونم هی تکرار می کنه و وقتی می بینه من به کار خودم ادامه می دم می گه: اشابمو خویت کیدی.. (اعصابمو خورد کردی).
روز اولی که گلناز و علی اومدن خونمون گلناز جون همونطور که رو مبل نشسته بود پاشو گذاشته بود لب میز پویانم بهش گفت:
گنناز پاتو بذال پایین ما اینجا گذا می خولیما... (ما اینجا غذا می خوریما).
یکی دو بار اسم گلنازو یادش رفت بهش می گفت: خاله اسم خودت چی بود؟؟؟
یه بار گلناز سربه سرش گذاشت و باهاش نوک زبونی حرف زد پویانم زودی اداشو درآورد و گفت: اینو دیگه از کدا (کجا) یاد گلفتی؟
یه بارم تو ماشین به علی جون گفت: باید بلی به تپ (باید بری به چپ). گلنازم گفت آهان بریم به تپ؟ پویان: نههههههههه تپ. گلناز: تپ دیگه. پویان: نهههههههههه بلیم به تپپ... بچم هرچی سعی کرد بگه چپ بازم می شد تپپ. جالبه فکر می کرد اگه پ رو محکمتر بگه چ هم درست می شه. نیشخند 
دیروز آبمیوه خواست و رفتم براش لیوان بیارم که دیدم یه بشقاب کوچیک برداشت و اصرار داشت تو اون آبمیوه بخوره منم آبمیوه رو برداشتم و بهش گفتم هروقت تصمیم گرفتی تو لیوان بخوری بهم بگو. یه کم گریه کرد و جیغ زد و وقتی دید من سرم به کار خودمه اومد پیشم و اول حسابی بوسیدم و بعد گفت: مامانی تو بشقاب آبمیوه نمی لیزن؟ گفتم نه. گفت چی می لیزن؟ گفتم توش شیرینی می ذاریم میوه می ذاریم اما آبمیوه رو تو لیوان می ریزن. جواب داد: آهان لاست گفتی خودم می دونم...

من و پسرکم مشغول شمارش معکوس برای سفر به ایران و البته به زعم پویان برای رفتن به خونه مامان جونیم. وقتی بهش می گم بریم ایران می گه: ایلان دیگه کیه من می لم خونه مامان جون.
عید قربانونرسیدیم بهتون تبریک بگیم عید غدیر رو به همه دوستان به خصوص آرین جون و مامان و بابای گلش که هر سه سید هستن تبریک می گیم. از بقیه دوستانی که احیانا سید هستن هم عذر می خوام که اسمشونو نیاوردم راستش الان فکر و ذهنم اصلا کار نمی کنه به هرحال این عید سعید به همه شیعیان مبارک باد. تعطیلات خوش بگذره. قلب

پسرکم در انتظار مهمون همیشه خوابش می بره. 

این خانم مهربون آقا دکتر ما رو که تو کفش فروشی دراز می کشه و کارتون تماشا می کنه به ما برگردوند.

تزیینات زیبای ایام کریسمس

پسرکم عاشق رادنه (رانندگی) کردنه.

اینجا هم در جشن و بعد از جشن خواهراشو همراهی می کنه. لبخند

 

و خداحافظ همه دوستان عزیزمون قلب