سلام سلام به همه دوستای گلمون.
فردا درست یک ماه می شه که ما از ایران برگشتیم اما از اونجاییکه هنوز از مناسبتهایی که تو ایران گذروندیم درست و حسابی ننوشتیم امروز می خوام یه گزارش با عکس از روزای ایرانمون بذاریم تا دوباره یادی از روزای شیرینش بشه.
تو این سفر پویان بیش از همه با سالومه جون دختر خاله اش و عطیه جون یا به قول پویان عطی دوست سالومه گشته و خوش گذرونده. بار اول که باهاشون رفته بیرون سالومه بهش گفته بریم خونه ناهار بخوریم پویان گفته نه من همبگل (همبرگر) می خوام با دیب دمینی (سیب زمینی) با نوشابه. اون طفلی هم رفته همشو خریده براش اما پویان همبرگرو نخورده و گفته این خه لی بزلگه (خیلی بزرگه) نمی تونم بخولمش. آخه اینجا مک دونالد همبرگرای بچه اش خیلی کوچیک و نازکه. یه بار که باز می خواست با سالومه بره بیرون و عطیه هم بود بهش گفتم پویان جون رفتید بیرون به سالومه نگی من همبرگر می خوام سیب زمینی می خواما! گفت باشه. دوباره تاکید کردم آدم اینا رو به مامانش می گه. جواب داد: نه آدم اینا رو به عطی می گه. نیشخند یه بار دیگه بازم همینا رو بهش یادآوری کردم که نگی من همبرگر و سیب زمینی می خواما! گفت باشه نمی گم. خواهرم پرسید پس چی می گی؟ جواب داد: می گم سوسیییییییییسسس (همینطور کشیده بخونید) می خوام.
آیفونای تصویری خونه ها خیلی توجه پویانو جلب کرده بود و همیشه اصرار داشت که خودش جواب بده و وقتی هم که گوشی آیفونو می دادیم دستش اول مثل این گزینشیهای استخدام دولتی اول یه تومار سوال می پرسید: سلام. تو اومدی خونه مامان جون؟ سرده؟ بالون میاد؟ خب من الان دلو باز می کنم بیا تو. بعد درو باز می کرد انقدر این سوالا رو همیشه تکرار می کرد که دیگه سرزبون همه افتاده بود و هرکی می خواست درو باز کنه ناخودآگاه اول این سوالا رو می پرسید. یه بار هم که من و پویان زنگ خونه مامان جونو زدیم خواهرم همین سوالا رو ازمون پرسید پویان اینطور جواب داد: خواهرم: سرده؟ پویان: یه کم. خواهرم: بارون میاد؟ پویان:نه ولی باد میاد. و این شد که دیگه هر کی زنگ می زد اول یه پیس تئاتر تکراری بارون و باد و سرما رو اجرا می کردن و می خندیدن و اینطور که شنیدم هنوزم به یاد پویان هرکی زنگ می زنه باید به این سوالات جواب بده.
من یه تکیه کلام نه چندان خوبی دارم وقتایی که دارم یه چیزی رو برای پویان توضیح می دم آخرش برای تاکید با یه لحن خاصی بهش می گم فهمیدی؟ حالا واکنش پویانو بخونید در برابر این حرف:
مامان:..... فهمیدی؟
پویان: خودت فهمیدی. شیطان

مامان: ... فهمیدی؟
پویان: نه نفهمیدم.
مامان: باید بفهمی. مگه من چی گفتم که نفهمی؟ سبز 
پویان: نه من نمی فهمم تو بفهم. قهر

پویان (رو به پسرداییش):فهمیدی؟
عباس جون: (به شوخی) نه نفهمیدم. 
پویان: می فهمونم بهت. بازنده

یه موضوع غم انگیز این سفر بیماری پدرم بود که متاسفانه روز به روز قواشون تحلیل می رفت و تقریبا می شه گفت روزای آخر که ما اونجا بودیم دیگه کاملا ضعیف و بی حال بودن. یه شب که با خواهرم زیر بغلاشو گرفتیم که ببریم تو اتاقش تا بخوابه و پدرم داشت سعی می کرد که واکرش رو بگیره پویان دوید و اومد که منم می خوام کمک بکنم. بعدم زودی واکرو گرفته و می گه: اینو بده من بلات بیالم بابا بژلگ شما خودت بیا. بچه ام فکر می کرد واکر یه بار اضافه است که وبال بابابزرگ شده. هنوزم هربار که زنگ می زنیم به مامان جون پویان از مامان می پرسه: بابابژلگ خوبه؟ بیالش ایندا من بلاش دسکش می خلم.
نمی دونم این اصطلاحو از کی شنیده بود که به شهریار جون پسر دخترعموم گفته بود: خونه ما اون بل دویناس. (اون ور دنیاس) و هر کی می رسید ازش می پرسید خونتون کجاست؟ و اونم همینو جواب می داد. روزی هم که برگشتیم پای تلفن به مامانم گفت:
مامان جون ما با هپپیما اومدیم اون بل دوینا.
یکی از مناسبتهایی که ما در ایران گذروندیم شب یلدا بود که خونه دایی جون (برادر بزرگم) و زندایی گیلدای با سلیقه جمع بودیم. انقدر میز شب یلدای زندایی قشنگ بود که هیچکی از تماشاش سیر نمی شد. در ضمن این برادر و زن برادر خوش ذوق من یه قسمت از زیرزمینشونو که از پذیرایی پله می خوره به شکل سنتی مبله کردن که خیلی نشستن توش مزه می ده. از غذاهاشونم دیگه نمی گم که دستپخت زندایی جون و خوش اشتهایی دایی جون کلی خوش به حالمون می کنه وقتی مهمونشونیم.
و یکی دیگه از مناسبتهایی که خیلی خوشحالم که پویان دو سال پیاپیه که از نزدیک شاهدشه مراسم عزاداری اباعبدالله و همینطور مراسم حلیم پزون نذری مفصل پسرعمومه که شهرتش تو تمام فامیل و آشناها پیچیده و به اصرار دخترعموم من یه ظرفشو فریز کردم و اینجا هم آوردم که نصیب مهمونای صبحونمون شد. در ضمن یکی از دوستان در مورد مهمونی صبحونه پرسیده بود اینجا خیلی مرسومه مخصوصا برای تولد بزرگسالان و خیلی هم مزه می ده البته انقدر مفصله که جای ناهارم می گیره. 

 مامان جون و بابابزرگ

یلدای سنتی دایی جون و زندایی جون

 

هنرنمایی خونوادگی در یلدا

دهه محرم

 

پ.ن. مهم:
دیروز نوزدهم بهمن تولد یه عموی مهربون بود که من و پویان با یک روز تاخیر اینروز گرامی رو به خودشون و خاله لیلیان مهربون تبریک می گیم  براشون روزهای قشنگی رو آرزو می کنیم.

پ.ن.2:
برای این پدر و دختر دعا کنیم.

پ.ن.3:
امروز بیست و ششم بهمن که مصادف هست با اول ماه ربیع الاول تولد ارشیا جون پسر خاله هاله گله که از همینجا پنج شالکیشو به خودش و خاله هاله جون و بابا بهزاد مهربونش تبریک می گیم. الهی صد و پنجاه سال عمر با عزت و افتخار داشته باشی عزیز دلم.

توضیح مهم:
انگار بازم من اشتباه کردم امروز اول ماه ربیع الاول هست اما بیست و هفت بهمنه و من تولد ارشیا جونو با یک روز تاخیر و یه دنیا شرمندگی تبریک می گم. این تطبیق تقویمهای اونور و اونور آب همیشه برای من مایه شرمندگیه. خجالت از دوست بی نامی که بهم یادآوری کردن هم ممنونم.