سلام سلام.

اومدیم خیلی دیر هم اومدیم اما بر حسب اتفاق تو یه روز خیلی خوب اومدیم. علاوه براینکه در ایام مبارکه شعبانیه هستیم امشب شب تولد یه خاله و یه دوست خیلی خیلی ماهه. یه دوست خوب به زلالی آب و به سخاوتمندی ابرهای پرباران که همه رو از محبتش سیراب می کنه. خاله لیلیان نازنین که من و پویان یه دنیا دوستش داریم.

خاله جون گل تولدت مبارک. الهی سالهای سال با شادی و دل خوش و رضایت زندگی کنی و از زندگیت لذت ببری. عمو امیرحسین به شما هم به خاطر همراه داشتن این خاله گلمون تبریک می گیم.

ما هم خوبیم از همه دوستان گلی که تو این مدت به یادمون بودن ممنونم و شرمنده همه و به خصوص پویان گلم هستم که مدت زیادیه که تو نوشتن خاطراتش اهمال کردم. راستش وقتی آدم یه مدت نمی نویسه انگار سررشته کار از دستش در میاد و دیگه یه جورایی هی از نوشتن باز می مونه.

از اونجاییکه یه سه چهار ماهی از آخرین خاطره نوشت پویان گذشته من اتفاقهای مهمی که تو این مدت افتاده فهرست وار می نویسم تا برای پسر گلم بمونه.

اواخر اسفند ماه به علت بیماری پدرم من و پویان خیلی ناگهانی آماده سفر به ایران شدیم و و سه چهار روز قبل از عید نوروز به تهران رفتیم. موقع تحویل سال من و پویان برای بار دوم در منزل پدرم بودیم و برای اولین بار همه خونواده دور هم. آخه ما رسم داریم موقع تحویل سال همه خونه خودشون باشن و بعد از تحویل همه به خونه پدرم می اومدن اما امسال انگار همه می دونستیم آخرین نوروز با پدره و همه خونه پدر جمع بودیم. گرچه پدر خواب بودن و عکس بعد از تحویلشونو با پویان قبلا دیدید. در ساعات اولیه ششم فروردین پدرم ما رو تنها گذاشتند و ما سوگوار شدیم. از این قسمت زود می گذرم چون نمی خوام بعد از این همه مدت بازم غمگینتون کنم. اواخر فروردین ماه به لطف و همت حمید جون پسرخاله نازنین پویان من و پویان به همراه سه خواهر و مادرم به زیارت امام هشتم نائل شدیم که خیلی خیلی سفر خوبی بود به خصوص که من خیلی دلم می خواست پویان رو یه سفر ببرم مشهد و خدا رو شکر این سفر یه هفته ای در کنار خواهرانم سفر خیلی خوبی برای پویان شد و به شدت بهش خوش گذشت.

یه اتفاق خیلی قشنگ دیگه دیدار مجدد دوستای گلمون مژگان جون مامان آندیای شیرین زبون، مریم جون مامان مهدیار موشی، اعظم جون مامان گل دیبا و پرند شیطون و لیلا جون مامان نارگل نازنین بود و همینطور اولین دیدار سه دوست خیلی عزیز که دیدار هر کدوم  شیرینی خودشو داشت اول حدیثه جون مامان نازنین علی و مهدی گل که هم با قبول زحمت اومدنش تا تهران و بعد هم به پارک ساعی حسابی شرمنده امون کرد و هم با سوغاتیا و هدیه خیلی باارزششون از شهر محبت پرور کرمان. حدیثه جون کلمپه های خوشمزه ات قسمت خیلی ها شد و همه هم لذیذ بودنشونو تایید کردن حتی مامان و بابای گل آراز قهرمان. دست گلت درد نکنه عزیز دلم حسابی شرمنده امون کردی. لیلا جون و پویان ناز رو خیلی وقت بود دلم می خواست ببینم و تو این سفر قسمت شد که هم از دیدارشون لذت ببریم و هم از هدیه قشنگشون بهره مند بشیم. لیلا جون پویان دیروز یاد پویان کوچولو رو می کرد. دیدار مامان هیژا جون هم به اندازه غافلگیرانه بودنش شیرین بود برام. انقدر برخوردش گرم و خودمونی و مهربون بود که راستش خودمم موندم چرا من تا حالا فکر می کردم مامان هیژا باید خانم خیلی جدی و رسمی ای باشه. خجالت و البته خود هیژا هم کوچولوتر از اونی بود که تو عکساش می دیدم. (وا... تا حالا من به حس ششم خودم خیلی می نازیدما) نیشخند

از شش ماه قبل سی اردیبهشت برای مراسم عروسی علی جون برادرزاده عزیزم پیش بینی و تدارک دیده شده بود که با فوت پدرم اول کنسل شد اما با پادرمیونی و اصرار فامیل و با توجه به اینکه هزینه سنگینی بابت بیعانه پرداخت شده بود و هم به این دلیل که مادر معتقد بودند اگر این عروسی کنسل بشه چند تا جشن مشابه دیگه تو فامیل کنسل خواهد شد عروسی علی جون برگزار شد که گرچه جای پدرم خیلی خالی بود اما دیدن شادی علی و گلناز عزیز دل ما رو هم شاد کرد و دو روز بعدش هم ما به خونه برگشتیم.

تو این سفر هم به دلیل طولانی بودن اقامتمون و هم به خاطر جو سنگین روزهای سوگواری به پویان خیلی فشار اومده بود و با همه اینکه خیلی سرش گرم بود و با خاله ها و دخترخاله ها به گردشهای متنوعی می رفت اما به شدت اظهار دلتنگی می کرد. و البته وقتی بر میگشتیم خیلی خوشحال بود گرچه من این بار دلتنگی ام رنگ دیگه ای داشت اما از خوشحالی و آرامش پسرکم خوشحالم.

چند روزی بعد از بازگشتمون تولد پویان بود که یه جشن سه نفره در خونه و یه جشن کوچولو هم در مهد کودک داشتیم. و چند روز بعد از اون یه اتفاق خیلی خیلی شیرین افتاد که باید زودتر از اینا می نوشتمش. ما بری مدت بسیار بسیار کوتاهی پذیرای سه مهمون خیلی عزیز شدیم آراز قهرمان و مامان و بابای خوب و خیلی تعارفی اش که افتخار پذیراییشونو به مدت کمتر از بیست و چهار ساعت داشتیم. متاسفانه نه هوای شهرمون یاری کرد و نه پویان همکاری که بتونیم از این سه مهمون عزیزی که شش ساعت راه رو برای دیدار ما طی کرده بودن به نحوی شایسته پذیرایی کنیم. لیلی جون ما هنوزم شرمنده شما و عمو محمد و آراز مهربونت هستیم. وای از آراز و شیرین زبونیش و خونگرمیش و ادب و محبتش هرچی بگم کم گفتم... اینم بگم این گل پسر از تهاجم فرهنگی این خونواده سست فرهنگ در امون نموند و شعرایی که زمزمه می کرد از می بژنم می بژنم (می بزنم)هاش در معیت مولانا تبدیل شد به شوشن خانوم ابیو کمون...

و بعد از بازگشت این عزیزان که از سرمای شهرمون اونم در آستانه فرارسیدن تیرماه خیلی اذیت شدن دقیقا از اون روز ما هوایی بسیار مطلوب و گاها گرمتر از مطلوب داریم و هی افسوس می خوریم که ای کاش فرصت بهتری برای پذیرایی بهتر می داشتیم. و البته جشن سالانه شهرمون هم تو همین ایام برگزار شد که پویان جون هم حسابی ازش بهره برد.

تو این مدت هم که بیشتر ایام صرف رفتن به پارک و پیک نیک و کنار دریاچه برای آب تنی های پویان جون گذشته و الان هم بی صبرانه منتظر دیدار دایی جون و زندایی گیلدا و صبا جونیم که انشاالله جمعه آینده به دیدارمون میان.

و اما شیرین کاری های پویان که خیلی هاشون از یادم رفته و سعی می کنم اونایی که یادمه بنویسم. پویان تازگی خیلی اهل کل کل شده و برای هر موضوعی بیجا یا بجا کل کل می کنه نمونه هاش:

خاله فرشته داشت سعی می کرد به پویان شعر معروفو یاد بده:
خاله: یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه...
پویان: توپ منکه شرخ و شفید و آبی نیست نارنجیه...
خاله: می زنم زمین هوا می ره...
پویان: نه توپ من که هبا نمی ره من توپمو بندازم میره اون بل می ره این بل بعدم می ره زیل تخت. از خود راضی
خاله فرشته: کلافه

پویان و خاله فرشته با هم بازی می کردن و ماهی می گرفتن. پویان یه بار خواست از دستش استفاده کنه.
 خاله بهش گفت: دست نه با دست جرزنی می شه.
بعد از چند دقیقه خاله یادش رفت و داشت با دست می گرفت که پویان مچشو گرفت:
خاله فرشته زنجیرزنی نکن دیگه...عصبانیبازنده
خاله فرشته: اوهسبز من: خندهنیشخند

پویان هنوز تو تلفظ بعضی حروف کامل نشده مثلا ر رو بسته به سیلابش گاهی ی، ز رو شبیه ژ، س رو شبیه ش و ق رو شبیه گ تلفظ می کنه که خوب برای خیلی ها شیرینه و گاهی هم سر به سرش می ذارن:

پویان و خاله فرشته رو مبل کنار هم دراز کشیدن و پویان که تازگیها از سوت زدن با انگشت داخل دهان خیلی خوشش اومده انگشتای دو دستشو تو دهانش می ذاره و میگه:
خاله فلشته نگاه!! من دالم شوت می ژنم.
خاله: شوت می زنی؟؟
پویان: نه نگاااااااااه!!! دالم شوت می ژنم.
خاله (با شیطنت): خب منم گفتم شوت می زنی دیگه.
پویان (در حالی که با پاش ضربه تو هوا رها می کنه): این شوت که به توپ می ژنن که نه... دالم شوووووووووت می ژنم...
و این جمله ها یه دو سه باری تکرار شد و اگه پادرمیونی من نبود نمی دونم خاله تا کی می خواست سر به سر پسرکم بذاره... نیشخند

ندا (دخترخاله پویان): پویان عاششششققققتم...بغل
پویان (خیلی خونسرد): خب منم جیگلتم (جیگرتم)... مژه

با آراز قهرمان رفته بودیم بیرون و پویان که تازگی خیلی به حرکات رزمی علاقمند شده با دستاش گارد گرفته بود و با پاهاش تو هوا ضربه می زد و از آراز انتظار عکس العمل مشابه داشت اما آراز جونم یه کم از این حرکات جا خورده بود و هیچ واکنشی نشون نمی داد. پویان با گله به من گفت: مامان چرا آراز با من بازی نمی کنه؟ منم جواب دادم: مامان آخه نمی دونه شما ازش چی می خوای... وای که چقدر آراز کوچولو در این لحظه چلوندنی بود وقتی سینه سپر کرده و با صدای خیلی رسا اومد جلو و گفت:  می دووونم. من: خجالتبغلخنده

مهارتهای پویان در این سن در حد خوب و رضایت بخشیه. بازیهای کامپیوتری رو که البته همه در حد سن خودشن خیلی خوب انجام می ده تو انواع گوشیهای موبایل منوهای مورد نظرش به خصوص بازی ها رو خیلی زود کشف می کنه. حروف اسم خودشو به لاتین می شناسه و درست تایپ می کنه. کلمات بابا، مامان، آب، عرفان، Puyan; REZA, JA, Nein,POLIZEI; OK رو می خونه و حرف P رو خوب می شناسه و تابلوی آبی رنگی که این حرف رو با رنگ سفید نوشته می شناسه و می گه اینجا نوشته پ یعنی اینجا پارکینگه و گاها به بابا جونش اعتراض می کنه: اینجا که رو تابلوش ننوشته پ چرا ماشینتو پارک کردی؟ اعداد یازده تا بیست رو به آلمانی داره کم کم یاد می گیره و فعلا با کمک رسونی مامانی می شمره. تازگی به ساعت زیاد توجه نشون می ده و هراز گاهی می پرسه: شاعت چنده مامان؟؟ روزی یه بارم می ره بالای ترازو و می گه:مامان بیا ببین من چند شالمه؟ و هربار می گم شما پونزده کیلویی و باز فردا همین سوالو تکرار می کنه. جدیدا هم جملات کوتاه و کلمات آلمانی زیادی یاد گرفته که بین مکالماتش با اسباب بازیهاش به کار می بره.

پست بعدی شرح مصور این پست خواهد بود. دوستتون داریم خیلی زیاد. ماچ

آخرنوشت:
زیبا جون مامان گل یاسین عسلی تو پست قبلی پرسیدن چرا از باباجون پویان نمی نویسم. عزیزم این وبلاگ خاطرات پویانه و هرجا که لازم باشه از پدرش اسم آوردمه شده و عکساشم هست. روز پدر و روز تولدش هم همیشه تو دفتر خاطرات پویان ثبت شده. اتفاقا من همیشه سعی ام اینه که حضور و نقش باباجون تو زندگی پویان براش کاملا روشن باشه از جمله و از همه مهمتر نون از عمل خویش خوردن... که خب اینجا به خاطر تسهیلاتی که دولت به مردمش می ده بعضیا به فراموشی می سپرنش و امیدوارم پویان در این مورد دنباله رو پدرش باشه و برای بهتر شدن زندگیش زحمت بکشه و تلاش کنه.