امروز صبح با زندایی و صبا جون برای اولین بار رفتیم مطب دکتر من. اونجا برای فردا بهمون وقت دادن. بعد هم با تاکسی رفتیم تو شهر که زندایی و صبا خرید کنن. ناهارم رفتیم مک دونالد. تا عصری همه جا رو گشتیم. منم انقدر پسر خوبی بودم که همش مامانم قربون صدقم می رفتو همش خوابیدم. فقط اون آخراش تو یه فروشگاه لباس بیدار شدم که مامانم منو برد تو اتاق پرو شیرم داد. وقتی برمیگشتیم مامانم به زندایی گفت پویان امروز انقدر آقا بود که اگه امشب هرچقدرم اذیتمون کنه رو سرمون نگهش می داریم منم که اینو شنیدم شب حسابی حال همشونو جا آوردم. آخرشم مامانم باز با حموم صحرایی آرومم کرد. فقط حیف که آخرین شبی بود که زندایی و صبا پیشمون بودن و دیگه فرصت نشد من از دلشون در بیارم.