سلام سلام.

بازم بدقولی شد اما این بار تقصیر پرشین بلاگ بود. دوشنبه عصر کلی نوشتم که با دگمه انتشار همش پرید. راستش از دوشنبه صبح یه خبر بد که خبر بیماری عمه نفیسه پویان بود ذهنم حسابی بهم ریخته و دیگه نتونستم دوباره تمرکز کنم و نوشته ها رو دوباره بنویسم. عمه جون الان عمل کرده و منتظر نتیجه هستیم که انشاالله با دعای خیر همتون نتیجه امیدبخش باشه. لطفا انرژی مثبت براش بفرستید تا همه ما از نگرانیش در بیایم.
خب از آخرین باری که از خاطرات پویان نوشتم خیلی گذشته و تو این مدت خیلی اتفاقا گذشت که این مامان بی خیر ننوشته و برای اینکه تو خاطراتش ثبت بشه فهرست وار می نویسمشون. از همه مهمتر رفتن گل پسرم به مهد بود که با سابقه یکساله پویان در مهد که هفت ای دو روز می رفت انتظار نداشتم مشکلی باشه که بود و پویان به دلیل اینکه هنوز می خواست با مربی سابقش باشه و مربی جدید رو نمی پذیرفت صبحا با گریه ازم جدا می شد اما خدا رو شکر هم مربی جدید خیلی خوبه و هم سیستم مهد جوری بود که پویان در طول روز آزادانه با مربی سابقش هم در ارتباط بود و بعد از یک هفته حسابی جا افتاد و از اونجایی که تنوع فعالیتهاش بیشتر شده شدیدا به مهدش علاقه مند شده.
سیستم جالبی که تو مهدشون دارن به این شکله که بچه ها حدود پنج یا شش گروه هستند که تو همه گروهها از همه رده سنی از سه تا شش سال هستند با یک مربی و یک کمک مربی اما در طول روز هر یک از این مربی ها در یکی از اتاقهای مطالعه، لگو، کارگاه (نقاشی و کاردستی)، ورزش یا باغ هستند و بچه های همه گروهها به میل و انتخاب خودشون تو هر یکی از این اتاقها رفته و تحت نظر اون مربی اونجا مشغول می شن. راستش من خیلی لذت می برم هر  صبح که می بینم پسرکم به انتخاب خودش به اتاق ورزش می ره که توش می تونه از نردبون طنابی یا چوبی بالا بره روی تشک بپربپر کنه و بالانس بزنه یا ظهرها که می رم دنبالش می بینم که به میل خودش تو اتاق مطالعه نشسته و به کتابخونی مربی گوش می ده یا با یکی دو بچه دیگه بازی فکری می کنه و یا به تنهایی کتابی ورق می زنه یا پازل درست می کنه یا بعضی روزها دلش خواسته تو اتاق دیگه با دوستاش یا تنهایی با قطعات چوبی یا آجره های لگو برج بسازه و در کل از انتخاب خودش لذت ببره.
پیشرفتش در یادگیری زبان آلمانی خیلی عالیه و مربیهاش هم خیلی ازش راضی ان و خدا رو شکر همین باعث شده از گوشه گیری و انزوا در مهد در بیاد و با بچه ها و مربیهاش ارتباط برقرار کنه. خودش هم خیلی تلاش می کنه و هر چیزی که بخواد به یکی بگه اول از ما می پرسه و چند بار تمرین می کنه و تقریبا می شه گفت هر روز با یک جمله جدید مامان و بابا رو غافلگیر می کنه. 
تو کارتونهایی هم که می بینه یا کتابهایی که براش می خونم خواه فارسی خواه آلمانی هر کلمه یا اصطلاح رو ندونه می پرسه معنیش چی می شه گاهی هم یه اصطلاحاتی یاد می گیره که از روی کاربردش خودش پی به معناش می بره  و با گفتنش حسابی غافلگیرمون میکنه. هفته پیش تو کشتی با باباجونش بهش گفته بود: تو می خوای نابودم کنی؟ دو سه روزی هم هست فراوون رو یاد گرفته و مرتب بهم می گه: دوستت دارم فراوون. دیروز هم هی تاکید میکرد که: مامانی دوستت دارم رو با فراوون گفتم بهتا. دوستت دارم فراوووووووووون.
جدیدا اسم تک تک مربیهای مهد رو ازم می پرسه تا وقتی می خواد باهاشون حرف بزنه به اسم صداشون کنه دیروز یکیشونو که خیلی خوش اخلاقه نشونم داد و آروم پرسید اسم این چیه؟ گفتم منم نمی دونم خودت ازش بپرس برو بهش بگو اسمتون چیه؟ که البته به آلمانی گفتم مربیش هم که حرفای منو شنید گفت قبلا پرسیده. با تعجب گفتم پویان پرسیده؟ خندید گفت بله امروز بهم گفت تو کی هستی؟ (این عبارتو معمولا بچه ها از هم می پرسن.) بعدم به پویان گفت اسممو یادت رفته؟ پویان جواب داد بله اونم با خوش اخلاقی گفت من مارتینا هستم.
امروز هم عکاس به مهد اومده بود و از بچه ها عکس انداختن.
مهارتهای بدنیش خیلی عالیه. روزی چند بار از میله بارفیکس آویزون میشه و هربار مدت زمان بیشتری خودشو نگه میداره. از پله ها که پایین می ریم با دو پله شروع به پرش کرد و الان از چهار پله می پره البته یه دستش رو باید بگیرم. تو خونه هم از ارتفاع هشتاد سانتی متر (دسته مبل) می پره. یه بار تو شهر یه جشنی بود و یه گروه ورزشی بچه های نوجوون حرکات ژیمناستیک انجام میدادن که پویان شدید محو تماشاشون شده بود. بعد از من پرسید: مامانی منم میتونم یه روز بپرم هبا (هوا) تو هبا بچرخم بعد بیام پایین؟ گفتم آره مامانی حتما میتونی اما باید بری کلاس ورزش اونجا بهت یاد بدن. و جالبه که پویان در اولین روزی که به اتاق ورزش مهدش رفته یاد گرفته که دستاشو روی تشک بذاره و بدون اینکه سرش با زمین یا تشک تماس داشته باشه بالانس بزنه. 
از نقاشیش بگم که چند روزیه یاد گرفته دو انگشت اشاره اش رو به شکل صلیبی روی هم می ذاره و می پرسه این چی می شه؟ که جواب می دم این می شه plus (علامت جمع) اوایل میگفت نه این elf (عدد یازده) هست و منهم انگشتامو کنار هم گذاشتم و گفتم این میشه elf و حالا کار پسرم شده ترسیم plus با انگشت یا مداد که دومیش در سراسر خونه مشاهده می شه. به محض اینکه مداد به دستش بیفته مثل نازیها رو تمام دیوار و کمد و درای خونه به قول خودش پلوس می نویسه. دو سه روز قبل هم یه آدم با جزییات سر و گردن و شکم و دست و پا و چشم و دهانو بینی کشید که حسابی غافلگیرمون کرد اما حیف که با ماژیک قرمز روی بادکنک قرمز کشیده بود و تو عکس معلوم نمی شد و بعد هم بادکنکش رو عمدا ترکوند.
از انگشتاش گفتم اینم بنویسم که وقتی می خواد روی تعداد چیزی تاکید کنه اون تعداد رو با انگشتاش نشون می ده. مثلا شبها وقت خواب براش سه تا کتاب می خونم. وقتی بهش می گم سه تا کتاب بیار سه تا انگشتشو میاره بالا و با دلخوری می گه: انقد؟ وقتی می گم بعله! پنج تا انگشتشو میاه بالا و با لحن گوش دراز کننده ای می گه: مامان نگااااا انقد بخون دیگه پنج تا. دیروز بهش پاستا می دادم بخوره که اصرار داشت هر بار تعداد بیشتری پاستا با چنگال تو دهنش بذارم و وقتی بهش گفتم این خیلیه (چهار تا پاستا) دولا شد روزمین و انگشتای دستش رو گذاشت کنار انگشتای پاهاش و گفت: نگااااا این انقده؟ من انقد می خواما.   

خب بیشتر از این یادم نمیاد چی باید می نوشتم. جز یه خبر تکراری: ما (من و پویان) به زودی به ایران می ریم. اول به یک عروسی و بعد هم مثل دو سال اخیر می مونیم تا بعد از عاشورا برمی گردیم.
و دیگه اینکه دوستای گلمون
آقا مهدی و علی آقا و خواهر نازشون دارن کم کم آماده می  شن تا مامانشون رو که همون خاله حدیثه گلمونه راهی خونه خدا کنن. ما اول به شهامت این سه دسته گل خاله و برادر گلشون محمد آقا تبریک می گیم که می خوان یک ماه تمام بدون حضور مامان خوب و زحمت کششون همه کارای خونه و مدرسه اشونو به تنهایی انجام بدن تا مامانشون به سلامتی برگردن و بعد هم برای خاله حدیثه عزیزمون آرزوی سلامتی و تندرستی و موفقیت در انجام فرایض حج رو داریم و پیشاپیش از خدا قبولی طاعات و عباداتشون رو می خواهیم. خاله جون می دونیم انقدر گلی که التماس دعای ما یادت نمی ره لطفا عمه نفیسه پویان رو هم دعا کنید. 

روی ماهتونو می بوسیم و دوستتون داریم.