امروز زندایی جون و صبا جون رفتن  ایران و ما تنها شدیم. بعد از اونا من و مامانی آماده شدیم و رفتیم پیش خانم دکتر شروتر. خیلی خانم مهربونی بود. اول دستیارش به مامانم گفت لختم کنه بعد اندازه قد و دور سر منو گرفت قدم یک سانتی متر بلند شده بود. شده بودم ۵۴ سانتی متر. بعد به مامانم گفت پوشکمم در بیاره که وزنمو اندازه بگیره که اونم شده بود ۳۸۰۰ گرم. مامانم می خواست ذوق کنه که من زدم تو ذوقش آخه تا بیاد پوشک تمیز تنم کنه جیش گردم رو تخت خانم دکتر.  حالا خوبه که مامانم زیرم پتومو انداخته بود. کلی خجالت کشید اما دستیار دکتره خیلی خوش اخلاق بود و خندید و گفت پسرت جیش کرد رو تخت؟ بعدم به مامانب دستمال داد که تختو خشک کنه. بعدم خانم دکتر معاینم کرد و به مامانم گفت همه چیم خیلی عالیه و رفلکسهام هم خیلی خوبه. برامم قرص ویتامین دی نوشت که روزی یه دونه بخورم. بعد هم رفتیم خونه. دختر عمو سحر زنگ زد به مامانی که مارتین دلش برای بغل کردن من تنگ شده و می خوان بیان پیشمون. مامانم هم با کمال میل استقبال کرد. عصری که اومدن من همش تو بغلشون بودم. هممون کلی کیف کردیم. من از اینکه هی بغلم می کردن، اونا از اینکه منو بغل می کردن و مامانی از اینکه ۲-۳ ساعتی از بغل کردن من راحته. منم تا تونستم براشون شیرین کاری کردم. یه بار که با دستم زدم پستونکمو پرت کردم اونور اتاق صدای خنده مارتین تا طبقه چهارم خونمون رفت بالا.

وای مامانم میگه خیلی حرف زدم و ممکنه این پرشن بلاگ همه پستمو آپ نکنه. پس می رم و تا فرصت بعدی همتونو به خدا می سپارم.

مامانم به همه سلام می رسونه.

شاد باشید.