سلام سلام صد تا سلام.

دلم برای همه دوست جونام و خاله جونام تنگ شده ها.

پریروز یه اتفاقی افتاد که اولش به نظرم اصلا غیر عادی نبود اما وقتی شبش مامانم برای باباجونم تعریف کرد و باباجونمم کلی ذوق کرد و خندید فهمیدم که شاهکار زدم. خب من و مامانی پریروز که چهارشنبه بود با هم رفتیم بیرون هواخوری آخه هوا خیلی خوب بود. مامانم منو گذاشت تو کالسکم و با هم رفتیم علافی. مامانی اول یه بستنی خرید خورد و بعد هم رفتیم تو یه مغازه ای که مامانم خیلی دوست داره. اونجا مامانی کالسکه منو کنار یکی از قفسه ها گذاشت و خودش هم با کلی هیجان داشت قفسه های دیگه رو نگاه می کرد.

از این طرف هم من تو کالسکم بودم و یاد حرفای مامانی بودم که همیشه بهم می گه: پسر گلم هر وقت دیدی دلت از چیزی پره نذار اونجوری بمونه. سعی کن پیش یکی خالیش کنی تا اذیتت نکنه. منم ییهو احساس کردم دلم خیلی پره، نگاه کردم دیدم یه خانم و آقای مسنی کنار کالسکم دارن به قفسه ها نگاه می کنن منم چون خانم و آقاهای پیر اینجا با بچه ها خیلی مهربونن تصمیم گرفتم دلمو پیش اونا خالی کنم قفط نمی دونم چرا اینبار صدای خالی شدن دلم انقدر بلند شد.  انقدر بلند که خانم پیره نیم متر پرید هوا. بعدم با همه مهربونیش خیلی چپ چپ نگاهم کرد. مامانم هم  صدا رو شنید اما باورش نمی شد اون صدا از من باشه که!!! قفط مونده بود چرا اون خانم مسنه به من بد نگاه می کنه اما وقتی دید یه خانم مسن دیگه به من نگاه می کنه و غش غش می خنده شستش خبردار شد که بعله کار کار خودیه نه انگلیسا. خلاصه مامانم دوید اومد سراغم اما من که یه کم دلم خالی شده بود داشتم آهی از سر رضایت می کشیدم. مامانم هم از خدا خواسته باز شروع کرد به تماشای قفسه ها فقط جای کالسکه منو یه کم عوض کرد تا از اون خانم عصبانی دور بشم. دوباره من تو عالم خودم بودم که ییهو همون خانم پیره با شوهرش رسیدن بهم اونم درست وقتی که من تصمیم گرفتم ته دلمم خالی کنم. اینبار صداش عادی بود اما نمی دونم چرا بازم اون خانمه بهم بد نگاه کرد. منم که دیدم به هرحال این خانمه ازم عصبانیه دیگه به قول مامانی تراکتورو روشن کردم و بی ترمز راش انداختم جوری که مامانم مجبور شد با عجله کالسکمو برداره و مغازه مورد علاقشو ترک کنه. به من که خیلی خوش گذشت اما طفلکی مامان تا شب که بابام بیاد خیلی غمگین بود عوضش باباجونم کلی تشویقم کرد. من آخرشم نفهمیدم خب بالاخره وقتی دلم پره اونو خالی کنم یا نه. شما چی می گین؟؟؟؟

راستی پسفردا یکشنبه مامان جون و بابابزرگ و پسردایی جونم میان پیشمون. چهارشنبه هم دایی جون و زندایی جون و دختردایی جونم پنجشنبه هم دخترخاله جونم. شاید ما این هفته نتونیم بیایم بهتون سر بزنیم اما جاتونو حسابی خالی می کنیم. به همتون مثل ما خوش بگذره فقط لطفا دعا کنید هوای اینجا هم خوب باشه و زیاد بارون نیاد. همگی شاد باشید.