سلام به همگی.

خیلی وقته که نتونستیم بیایم تو وب و به دوستا و خاله هام سر بزنیم. سرمون خیلی شلوغ بود. ۶-۷ تا مهمون تو خونه کوچولوی ما و بیرون بردن و گردوندن مهموانایی با سنین خیلی متفاوت کار سختی بود. چون دلمون می خواست به همه اشون خوش بگذره. اما تو بازار اول مامان جون و بابابزرگ خسته می شدن. بعد هم صبا جون و عباس جون دلشون تفریح می خواست. زندایی جون دلش می خواست بیشتر تو بازار باشه و بابابزرگ زود گرسنش می شد و ... خلاصه منم که بیرون خونه سعی می کردم آقا باشم خونه که می رسیدیم چون همه حواسشون به من بود حسابی تلافی در می آوردم اما خودمونیم خیلی کیف داد. کلی هدیه گرفتم. عباس جون برام یه هواپیما یه ماشین یه موتور یه قطار و یه آدم آهنی با دو تا لباس خوشگل و یه پتوی گلبافت با عکس پسنوکیو آورده بود. مامان جون یه توگردنی خوشگا الله با زنجیرش برای من یه تو گردنی با زنجیرش برای مامانی و بابابزرگ یه سکه آورده بودن. شیرین جون از هلند برام لباس و یه عروسک پارچه ای مخصوص مک زدن و یه مایوی خیلی ناز که الان اندازمه برام آورده بود.

 بابابزرگ صبحها تا از خواب بیدار می شد یه راست می اومد سراغ من. مامان جونم تا صدام در می اومد بغلم می کرد و برام لالایی مو خوند. دایی جون وقتایی که خیلی بدقلق می شدم بغلم می کرد و دور خونه می گردوندم بیرون که می رفتیم شیرین جون بفلم می کرد. خلاصه من یه هفته پادشاهی کردم برای خودم. حالا مامانی داره سعی می کنه همه اون عادتا رو از سرم بندازه ولی من هر چیو ترک کنم از گپ صبحگاهی ساعت ۶ صبح نمی گذرم. هر روز ساعت ۶ بیدار می شم شیرمو می خورم و بعد از اینکه مامانم جامو تمیز کرد با باباجون که می خواد بره سر کار خوش و بش می کنم و بعدشم دیگه نمی ذارم مامانی بخوابه. باید بیدار بشینه و با من حرف بزنه. تازه هنوز پسر دایی گلم عباس جون اینجاس و تا گریه می کنم بغلم می کنه و دور خونه می گردونتم. یه بادکنک گازی بزرگ هم خریده که خیلی خوشگله و دل منو حسابی برده و کلی براش دست و پا می زنم. مامانم هم عکس انداخته از بازی هام هم فیلم گرفته.

راستی روز شنبه تولد حضرت علی و روز پدر بود و به ما خیلی خوش گذشت. مامان و باباجون و من برای بابابزرگ یه دی وی دی پلیر خریدیم و دایی جون شام هممونو مهمون کرد به یه رستوران ایرانی. مامانی کلی به شیکمش صابون مالیده بود برای کباب کوبیده که تموم شده بود و کباب برگ خورد اما خیلی خوش گذشت. فقط تا ساعت ۱۲ شب طول کشید و همه با تعجب به ما نگاه می کردن که من تا اون ساعت بیرون بودم. آخه اینجا همه بچه ها از ساعت ۸ شب تو رختخواب خودشونن. ولی من و مامانی وقت نکردیم برای باباجونم هدیه بگیریم. فروشگاه زیاد رفتیما اما چون هیچکس آلمانی بلد نبود و از بس از هر طرف یکی مامانی رو صدا می زد که بیاد و براش ترجمه کنه مامانم اصلا یادش رفت که خودشم باید برای باباجون هدیه بگیره. البته ما قبلا روز پدر آلمانی به باباجون هدیه داده بودیم اما مامانم دلش می خواد من مناسبتهای ملی و مذهبی خودمونم یاد بگیرم. حالا امسال که هدیه نگرفتیم به جاش از همینجا (البته با تاخیر) همه عشقمونو به بابای مهربونم که تو این چند روز مثل همیشه از هیچ تلاشی برای راحتی ما و مهمونامون کم نذاشت هدیه می کنیم.

بابای گلم روزت مبارک

همیشه زنده باشی

همیشه سالم باشی

همیشه با ما باشی

دوستت داریم باباجون

یه دنیا عشق

یه دنیا احترام

یه دنیا صمیمیت و صداقت

هدیه به تو بابای خوب

روز پدر به همه باباهای خوب دنیا مبارک باشه.

راستی خدمت اون خاله جونا که گفتن به مامانم بگم عکس بذاره عرض کنم این عکسا رو همشو باباجونم برام می ذاره. در واقع این وبلاگ محصول مشترک خونواده سه نفره ماست. حالا اگه بابا جون شب که اومد خونه خسته نبود ازش خواهش می کنم برام عکسای جدید بذاره تا دوست جونام ببینن منم دارم بزرگ می شم.

دوستتون داریم.