سلام. خیلی وقته مامانی تنبلی می کنه بیاد اینجا از من برای دوست جونام بنویسه. اما ما همیشه به یاد همه دوستامون هستیم.

اینجا چند وقته که هوا خیلی خوب شده و از اونجایی که گرما هیچوقت اینجا ثبات نداره مامانی حسابی داره از فزصت استفاده می کنه و روزا معمولا یا با هم می ریم خرید یا می ریم پارک.

جمعه ها بابا جونم زود از سر کار برمی گرده جمعه گذشته هم که اومد مامانی عصرش ییهو هوس پیتزاهای عمو سیروس رو کرد. عمو سیروس دوست صمیمی باباجونمه که تو یه شهری نزدیک شهر ما رستوران داره برای همین همگی شال و کلاه کردیم و رفتیم اونجا. من خیلی پسر خوبی بودم فقط آخراش داشتم خسته می شدم که باباجونم از خدا خواشته بلند شد و به بهانه من راه افتاد و اومدیم خونه آخه عمو سیروس همیشه دوست داره تا دیروقت با باباجونم گپ بزنه اما باباجون روزای کاری چون صبح زود از خواب بیدار می شه زود خوابش می گیره که منم به دادش رسیدم دیگه.

شنبه صبح یه کم هوا ابری بود اما هواشناسی گفته بود هوا آخر هفته آفتابی می شه ما هم مثل هر هفته شال و کلاه کردیم و رفتیم تو شهر یه کم گشتیم، باباجون یه قهوه خورد، مامانی یه کم خرید کرد و بابا جون رفت سلمونی بعدم ناهارو بیرون خوردیم و رفتیم خونه اما هوا با اینکه گرم بود ولی آفتابی نشد تازه بارونم اومد حسابی که دیگه ما تو ماشین بودیم.

عصری باباجون باز رفت بیرون اما مامانی موند خونه که یه کم کار کنه آخه قرار بود یکشنبه عصر خونواده عمو مرتضی بیان پیشمون. برای همین مامانی یه کیک پخت و یه کم با من بازی کرد. تا باباجون اومد خونه.

یکشنبه مامانی از صبح پاشد به تمیز کردن خونه. بعد هم منو حموم کرد که مثل همیشه بعد از حموم یه خواب حسابی بکنم تا بتونه به کاراش برسه اما زهی خیال باطل. آخه من وقتی بفهمم مامانی کار داره عمرا بخوابم. خلاصه مامانی با کمک باباجون خونه رو تمیز کرد. ظهر هم زنگ زد به عمه فریده که بیاد خونمون ناهار عدس پلو بخوره که اونم اومد ولی زود رفت اما از اول تا اخرش منو تو بغلش نگه داشت که هم من حال کردم هم مامان و بابام. فقط طفلکی عمه فریده که هروقت میاد اینجا ما سه نفر حسابی ازش سوءاستفاده می کنیم.

عصری سحر و سارا با مارتین اومدن اما عمو و زنعمو ماهرخ نیومدن. من اولش یه کم بدقلقی کردم آخه از صبحش برای اینکه مامانی به کاراش نرسه خیلی کم خوابیده بودم و بداخلاق شده بودم اما بعد از یکی دو ساعتی تازه داشتم باهاشون جور می شده که پا شدن رفتن آخه سحر و مارتین با دوستاشون قرار داشتن. مامانی و باباجونم آماده شدن و ما هم رفتیم کافی شاپ. شبش مامانی تصمیم قاطع گرفت که طرح جدا کردن اتاق خواب من از خودشون رو که خیلی وقت بود براش نقشه کشیده بود عملی کنه برای همین منو خوابوند تو اتاق خودم. تا قبل از این من شبا تو یه گهواره کوچولو که پایین تخت مامان وبابا بود می خوابیدم اما مامانم دوست نداشت من عادت کنم به این موضوع برای همین همش می گفت پویان باید تو اتاق خودش بخوابه خب منم تا ساعت ۶ صبح راحت خوابیدم. خیلی هم پسر خوبی بودم جوری که مامانی خودش ساعت ۳ صبح نگران شد و اومد بالاسرم بهم سر بزنه که دید من تو خواب نازم.

دوشنبه وقت دکتر من بود که با مامانی رفتیم. طبق معمول مامان منو گذاشت تو کالسکه و با هم از وسط پارک خیلی قشنگی که روبروی خونمونه رفتیم دکتر. خانم دکتر که معاینم می کرد کلی براش خندیدم و شیرین زبونی کردم اما این خانم بی احساس ۲ تا آمپول به دو تا پاهام زد که جیغ من و گریه مامانم در اومد. و من اولین واکسنهامو روز دوشنبه ۱۳ آگوست دریافت کردم. خیلی درد داشت.  بعد هم خانم دکتر برام قرص تب بر نوشت و گفت ممکنه من شب تب کنم یا بی تابی کنم که در اون صورت باید از این قرصا استفاده کنه. مامانم خیلی نگرانم بود و همش حرارت بدنمو کنترل می کرد. زیاد تب نداشتم اما بی حال شده بودم و تا ۲-۳ صبح ناله می کردم اما خدارو شکر نیازی به قرص نشد.

امروز هم که سه شنبه است حالم خوبه و مامانم حمومم کرد که مثل همیشه خیلی کیف کردم.

امیدوارم به همه دوست جونام مثل من خوش بگذره.