سلام به همه خاله جونا و دوست جونام که خیلی دلمون براشون تنگ شده بود.

ما جمعه شب از سفر برگشتیم. جای همگی خالی خیلی بهمون خوش گذشت. وقتی هم برگشتیم اول از همه خبر خوش به دنیا اومدن رایان جون خاله آفتاب گردونو خوندیم و کلی خوش به حالمون شد. خاله جون بهتون تبریک می گیم و از خوشحالیتون خوشحالیم و حس قشنگ مادر شدن و تولد رایان جونو درک می کنیم. انشاالله که ایام همیشه دنیا به کامتون باشه.

خبر خوش دیگه اومدن مامان جون خاله میترا و عزیزجون ایلیا جون به هلنده که باید تا الان اومده باشن. خاله میترا جون ایلیا جون چشم و دلتون روشن. همیشه شادکام و در کنار هم باشید و بهتون خیلی خیلی خوش بگذره.

و یه خبر بد اینکه خاله حدیثه جون مامان مهدی گل که یه خاله خیلی مهربونه از دنیای وب خداحافظی کرده. خاله جون، مهدی جون ما نمی تونیم در باره مسایل زندگی شما تصمیم بگیریم اما آرزو می کنیم زمینه جوری مهیا باشه که شما زود زود پیشمون برگردین. ما خیلی دوستتون داریم و دلمون براتون تنگ می شه. لینکتونم نگه می داریم. لطفا شما هم فراموشمون نکنید.

قبل از شرح سفرم یه خبر از خودم بدم: من امروز که سه ماه و پانزده روزم شده بود اولین غلتم رو زدم. البته بابا جونم دو هفته ای بود باهام تمرین می کرد اما امروز که خودم تنها تو اتاق نشیمن رو مبل خوابیده بودم و داشتم با خودم بازی می کردم غلت زدم و حسابی رو مبلی رو دور از چشم مامانم لیس زدم. اما مامانی وقت حرص خوردن نداشت از بس هم خودش هم باباجونم ذوق زده شده بودن و بدو بدو دوربینو آوردن که عکسمو بندازن.

Image and video hosting by TinyPic

و اما سفرمون که حسابی پر بود از نور و گرما و استراحت. جای شما خالی حسابی به هممون خوش گذشت. من و باباجون کلی با استخر و دریا حال کردیم. مامانم هم یه استراحت حسابی کرد. نه پخت و پز داشت نه جمع و جور و تمیزی و نه هیچ کار دیگه ای جز لم دادن تو آفتاب و کتاب خوندن و قدم زدن و البته خوردن و نوشیدن که روی هزینه سفرمون بود و از صبح تا شب می شد مفت و مجانی هر چی دلت خواست بخوری.

Image and video hosting by TinyPic

منم تا تونستم تو آفتاب لم دادم و بازی کردم. تو این سفر یک هفته تموم بیست و چهار ساعته با باباجونم کیف کردم.

جمعه شب گذشته ساعت هشت ونیم شب پرواز داشتیم. مامانی و بابام نگران واکنش من در حین پرواز بودن اما مامانی می گفت این یه تمرینه برای پرواز ایران. اما من پسر خوبی بودم. فقط پروازمون مصادف شد با ساعت خواب من و بعد از نیم ساعت بازی و خنده چون خوابم می اومد بد قلق شدم. خوابم هم انقدر سبکه که تا خوابم می برد با کوچکترین صدا از خواب می پریدم. به خاطر من تو ردیف اول هم بهمون جا داده بودن و همش صدای فعالیتهای مهماندارا منو از خواب می پروند. اما بعد از اینکه دیگه حسابی خسته شدم خوابیدم و وقتی هم رسیدیم آنتالیا تو خواب ناز موندم. از آنتالیا تا آلانیا که هتل ما توش بود دو ساعت راه بود که با اتوبوس رفتیم اونجا هم اذیت نکردم فقط وقت سوار شدن مامانی نفهمید و سر من خورد به داشبورد که یه کم گریه کردم اما زودی خوابم برد. خلاصه هم مامان و هم بابام خیلی ازم راضی بودن. ساعت سه صبح رسیدیم به هتل و من اونروز تا ساعت ده خوابیدم تا مامان و بابام هم بتونن استراحت کنن.

Image and video hosting by TinyPic

تو هتلمون خیلی راحت بودیم. به خاطر من تو طبقه همکف بهمون اتاق داده بودن درست کنار استخر که اینش یه عیب داشت اونم پشه های بد بود که همش صورتمو خال خال می کردن. مامانم می گفت پشه ها بوسم می کنن اما من دوستشون نداشتم. حالا خوبه شبا لباس پوشیده و آستین بلند می پوشیدم و دورتادور تختم توری بود و روشم بابام ملافه می کشید اما بازم هر روز صبح چند تا نقطه قرمز تو صورتم و انگشتای دستم اضافه می شدن.

اکثر مهمونای هتل آلمانی و بقیه یا روسی یا ترک بودن. همشونم عاشق من شده بودن. هر شب یه سریشون به بهانه من با مامان و بابا سر صحبتو باز می کردن. پرسنل هتلم خیلی هوامو داشتن. روز اولی که رفتیم رستوران برای ناهار یه اقایی برام صندلی غذاخوری آورد که مامانم فقط برای عکس انداختن ازش استفاده کرد. آخه من هنوز خیلی کوچولوام و کمرم هنوز قدرت نگه داری منو نداره. بعد از اون بیشتر روی صندلی آدم بزرگا دراز می کشیدم.

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

سوییتمون خیلی خوب بود چون تو اتاق نشیمنش که می نشستیم یه تخت یه نفره هم کنارش بود که من روزا روش دراز می کشیدم و بازی می کردم.

Image and video hosting by TinyPic

روزی یه بارم می رفتیم لب دریا و حموم آفتاب می گرفتیم. روز اول بعد از ظهر مامانم مایومو تنم کرد و با باباجون رفتیم تو استخر. همه تا منو دیدن به هم نشونم می دادن و می گفتن این بیبی اومده آبتنی اما آب یه کم سرد بود و منم اولین بارم بود زیاد خوشم نیومد. مامانی هم زودی منو گرفت لای حوله. ولی روز دوم یه کم زودتر رفتیم تو آب و چون هوا گرمتر بود و باباجونم هم بیشتر باهام مدارا کرد و آهسته آهسته به آب عادتم داد فقط یه خورده اولش بد قلقی کردم و بعدش خوشم اومد. روز سوم هم باباجون یه تور سیاحتی ثبت نام کرد که اول رفتیم بالای یه تپه خیلی قشنگ مشرف به دریا که بالاش یه قلعه بود که می گفتن متعلق به دزدای دریایی بوده و با افتخارم می گفتن که اونا اولین دزدان دریایی دنیا بوده اند.

راهنمای تورمون یه اقای خیلی خوش اخلاقی بود که خودشم تا ده روز دیگه پدر می شد. برای همینم از شیطنتای من اصلا ناراحت نمی شد. آخه من تا این آقا می خواست حرف بزنه یا می زدم زیر آواز و همه به جای اون به من نگاه می کردن یه بارم گریه می کردم که چون رو صندلی پشتش نشسته بودیم همش می ترسید صدام از تو بلندگوش بره و نذاره دیگران صداشو بشنون. بعد با اون تور رفتیم قایق سواری و چند تا غار آبی دیدیم. بعدم رفتیم بالای یه کوه که روی یه رودخونه قشنگی که ازش رد می شد رستوران قشنگی زده بودن که مامان و بابابم می گفتن مثل دربند و جاده چالوسه. روی آب رودخونه تخت گذاشته بودن که تختی که ما روش نشستیم با بشکه روی آب شناور بود با پشتی و تشک ابری. یه دو ساعتی اونجا موندیم و همه از هوای خوبش استفاده کردیم. سرسره آبی هم داشت برای شنا اما چون آبش سرد بود کسی شنا نکرد توش. بعدم رفتیم یه غار دیگه که مامانی به خاطر من که خوابم می اومد و خودش هم سردرد داشت از ماشین پیاده نشد و باباجون با همسفرای دیگه رفتن. تو این تور با دو خواهر ترک که ساکن آلمان بودن آشنا شدیم که می گفتن اجدادشون پارسی بودن و به ترکیه مهاجرت کردن. یه دختر خانم خوشگل و نازم بود که خیلی منو نگاه می کرد با دیگرانم به المانی سلیس حرف می زد اما آخرای سفر بود که یه هو به فارسی به من گفت سلام خوبی؟ مامانم با تعجب گفت اه شما فارسی حرف می زنید؟ اونم خندید و گفت بله من ایرانی ام اما از دو سالگی آلمان بودم و دو بار بیشتر هم به ایران نرفتم اما مامان خوبش مجبورش کرده بوده اینجا کلاس زبان فارسی هم بره که زبان پدریشو یاد بگیره.

Image and video hosting by TinyPic

ما خیلی حرف زدیم. با اجازه بعدا میایم و بقیه سفرو تعریف می کنیم.

شاد و خرم باشید.