سلام سلام. ما اومدیم.

ببخشید که خیلی وقته که به دوستامون سر نزدیم. بعد از پست آخرمون اول اینترنتمون قطع شد. بعد یه سفر کوتاه رفتیم هلند. بعد هم کامپیوتر مامانی خراب شد و هنوزم تو کماس. با این کامپیوتر هم مامان خانم تنبلی می کنه بنویسه.

ماه رمضان هم داره کم کم تموم می شه. عید فطر پیشاپیش بر همه مبارک.

و اما ادامه سفرنامه من به کنار دریا.

روز اولی که رفتیم لب دریا باد می اومد و نمی شد تو آب رفت. پرچم قرمز هم بالا بود. فقط چند تا عکس انداختیم و مامانی بستنی خورد و برگشتیم. روز بعدش هم باز باد بود. روز سوم رفتیم تور سیاحتی و روز چهارم که هوا صاف و دریا اروم بود رفتیم لب دریا. مامانی مایومو تنم کرد و با بابا جون که اونم آماده شنا کردن شده بود رفتیم تو آب. آبش خیلی خوب بود اما همون موجای کوچولو هم منو اذیت کردن برای همینم انقدر گریه کردم تا مامانی منو از باباجونم گرفت. عوضش کلی تو آفتاب دراز کشیدم و کیف کردم. البته مامانی برام کرم ضد آفتاب زد که اذیت نشم اما خیلی کیف داد. حیف که عکسام موندن تو لپ تاپ مامانم. اما روز بعدش تو استخر کیف کردیم با باباجون.

یه روز هم با مامان و بابا رفتیم تو شهر و تو بازار که عشق مامانمه. اما خرید نکردیم از بس که این مغازه دارا به خاطر توریستای اروپایی قیمتا رو بی حساب و کتاب بالا می گفتن.

تو این سفر من یه عالمه دوست پیدا کردم البته همه بزرگسال بودن. یه خانمی بود که تو آشپزخونه و تو بوفه آشپز بود می گفت سوریه ایه اما ترکی حرف می زد. خیلی مهربون بود هر وقتم مامانی رو می دید می پرسید پسرت کو؟ یه بارم سر شام اومد منو بغل کرد و برد و به مامانی گفت شما شامتونو بخورید من بعد میارمش. بعدم منو برد به تک تک همکاراش نشون داد.

تو پذیرش هتل هم یه دخترخانم خوشگلی بود که آلمانی و روسی و ترکی رو مثل بلبل حرف می زد. اونم همش سراغ منو می گرفت یه روزم که با باباجونم لب استخر بودیم یه بسته کوچولوی کادو آورد که توش ۲ تا از این چشمای ترکیه که برای چشم زخمه بود یکیش با سنجاق قفلی و یکی توگردنی که مامانی بعدا که خانمه رو دید ازش تشکر کرد.

یه خواهر و برادر مسن آلمانی هم تو سوییت کناری ما بودن که از دوسلدورف اومده بودن. آقاهه هم یه شب که باز با باباجون بودم یکی از همون چشما با دلفین کوچولو آورد با سنجاق زد به لباسم. بعدا که مامان اومد بیرون و ازش تشکر کرد اونم گفت که تو دوسلدورف به دلفین به عنوان محافظ آدما اعتقاد دارن و گفت که می خواسته من از هر خطری محفوظ بشم.

یه زن و شوهر آلمانی مسن هم بودن که همیشه سر غذا هی از میزشون دولا می شدن که منو ببینن. یه بار که با مامانی تنهایی رفتیم صبحونه بخوریم خانمه کلی با من گپ زد و بهم گفت تو خیلی دوست داشتنی هستی چون همش داری می خندی.

یه زن و شوهر جوون ترک و یه زن و شوهر نه خیلی مسن آلمانی هم کلی باهام جور شدن. خلاطه مامان و بابام مخصوصا باباجون کلی به خاطر من هم صحبت گیر آوردن. وقت برگشتن هم انقدر آقا بودم که حد نداره. تمام راه ترکیه تا آلمانو تو هواپیما خوابیدم. بعدم باز تمام راه هامبورگ تا خونمونو که یه ساعت راه بود تو ماشین خوابیدم. تازه روز بعد از سفر هم همشو خوابیدم. انگار پیاده اومده بودم تا خونه.

و اما یه خبر دیگه:

ما داریم بزرگ می شیم لالالالالالالا....

من یک هفته است که ۴ ماهگیمم پشت سر گذاشتم. ۳ ماه و بیست روزم که بود رفتیم دکتر برای نوبت دوم واکسنم که قدم شده بود ۶۵،۵ سانتی متر و وزنم ۶ کیلو و ۲۵۰ گرم. خانم دکتر گفت قدم به نسبت سنم بلنده اما وزنم سبکه ولی اجازه نداد جز شیر مامانی چیزی بخورم اما مامانی می خواد خودش امروز برام پوره هویج و سیب زمینی بذاره آخه من دیگه سیر نمی شم و هی تند تند شیر می خوام. همه می گن از این شیشه های آماده پوره هویج و سیب زمینی بهم بده اما مامانی می گه خودم تازشو درست می کنم.

کلی حرکتای تازه یاد گرفتم دیگه مامانی جرات نمی کنه منو تنهایی رو مبل بذاره چون زودی خودمو می رسونم لبه مبل. هفته گذشته هم سرم از میل آویزون شده بود که مامانی به دادم رسید. صداهای جدیدم هم یاد گرفتم. حالا دیگه صدای ه یا ح رو هم در میارم که مامانم کلی کیف می کنه.

دکترم به مامانم گفته منو روزی دو سه بار کوتاه روی شکم بذاره که عضلات شونه هام جون بگیرن. علاوه بر اون مامانم گاهی منو با کمک کوسنها می نشونه. اینجور وقتا یه بادکنکم می ذاره رو پاهام که من یا با دستام می گیرمشون که انقدر سفت می گیرم که باباجون همش می ترسه بترکه و من بترسم و اگه دستم بهش نرسه با پام بهش ضربه می زنم که چون سبکه می پره هوا و کلی باعث خوشحالی مامانم می شه. حالا دیگه اگه جایی بذارنم که یه ذره زیر سرم بلند باشه با سعی تلاش زیاد خودمو بلند می کنم که بشینم. مخصوصا اگه تلویزیون هم روشن باشه. باباجونم زاید دوست نداره من خیلی تلویزیون نگاه کنم اما مامانی می گه حداقل زبان آلمانی رو زودتر یاد می گیرم. برای همینم بعضی وقتا با باباجون یا مامانی از کانال بچه ها کارتون نگاه می کنیم اما نیم ساعت بیشتر نمیشه.

ما داریم کم کم آماده می شیم بریم ایران. دیروز هم خونواده باباجون اینجا بودن که قبل از سفر رفتن یه بار دیگه دور هم جمع شده باشیم.  شاید اونجا خاله بهار عزیز و دانیل جونم ببینیم.  ببخشید که ما به خیلی ها سر نزدیم هنوز آخه من خیلی به مامانم مهلت نشستن پشت میزو نمی دم. باز با لپ تاپ راحت تر بود براش.

قبل از سفر به ایران میایم که از همه خداحافظی کنیم.

شاد و خندان باشید.