سلام.

ما خیلی دیر به دیر میایم. آخه کامپیوتر مامانم هنوز تو کماس و خودمونم مشغول آماده شدن برای سفر به ایران هستیم.

ما پس فردا پنج شنبه سوم ابان به ایران پرواز می کنیم. مامانی خیلی استرس داره. آخه این سفر منو تنهایی باید بیاره. باباجونم هفته بعد از ما میاد ایران. ما خریدامونو کردیم و هدیه هامونم آماده کردیم چمدونا هم تو اتاق رو هم چیده شدن اما هنوز مامانی هر چی رو یادش میاد میاره می ذاره رو چمدونا. خوبه حالا همه چیو یادداشت کرده بود اما بازم هی می گه حالا اینم ببرم حالا اونم ببرم.

آهان راستی قراره خاله بهار و دانیل جون و خاله نیلوفر و دختر نازشو ببینیم. ما خیلی دوست داریم دوستای منو ببینیم. اگه قرار وبلاگی باشه ما با کمال میل شرکت می کنیم. فقط امیدواریم تو ایران راحت بتونیم به اینترنت دسترسی داشته باشیم. چون کامپیوتر مامانی تا پارسال خونه مامان جون باقی مونده بود اما امسال خاله جونم شوهرش داده. لپ تاپم که خرابه. امیدواریم تو ایران بشه درستش کرد. اما خاله نیلوفر و خاله بهار شمارمونو دارن.

این هفته دختر خاله جونم از هلند اومده پیش ما. دیروزم با هم رفتیم هامبورگو گشتیم. اما کنار کانال قشنگش که از همه جا دیدنی تره من خوابم برده بود و مامانی همه عکسامو تو خواب انداخت.

من کم کم دارم پنج ماهه می شم. امروزم باید با مامانی بریم سومین دوره واکسنامو بزنم. مامانی امیدواره مثل دو دوره قبل بدون مشکل ردشون کنم که تو سفر ایران اذیت نشم. تو ایرانم مامانی می خواد یه کارایی بکنه که من هنوز نمی دونم اما گاهی می گه الهی بمیرم برات مامانی آخه هر چی زودتر این کارو بکنبم برای خودت بهتره و زودتر خوب می شی. به نظر شما چه خوابی برام دیده؟

خاله جونا مراقب دوست جونای من باشید تا ما برگردیم. دوستتون داریم و هرجا که خیلی بهمون خوش گذشت جاتونو خالی می کنیم.