سلام سلام. سلام به همه.

اول پویان:

ما خیلی دلمون برای همه تنگ شده و یه کم هنوز تو بهت جدایی از عزیزانمون هستیم. البته هفته گذشته کل سفر ایرانمونو نوشتیم اما به خاطر بی توجهی مامان خانمی همش پاک شد. به ما خیلی تو ایران خوش گذشت و ما با کلی خاطره قشنگ از اون پنج هفته به خونمون برگشتیم. از کجاش بگم؟ از اولش بگم؟

هفته اول:

 ما روز پنج شنبه  ۲۵ اکتبر یا سوم آبان با مامانی و بابایی به هامبورگ رفتیم و اونجا بعد از تحویل بارا و خداحافظی با باباجونم همراه مامانی راهی ایران شدیم. سفر خوبی بود. تو هواپیما به لطف خانمی که کارت پروازمونو داد جای خوبی داشتیم و ۲ تا صندلی کنارمونم خالی بود که البته بعدا یه خانمی از مامانم اجازه گرفت و یکیشو اشغال کرد که خب جا که مال ما نبود اون خانمم لطف کرد و اجازه گرفت. تازه کلی هم در نگهداری من به مامانی کمک کرد و خیلی بهمون لطف کرد. وقت پروازم مامانی پستونکمو تو دهنم گذاشت که فشار هوا گوشمو اذیت نکنه. خلاصه همه چی خوب تموم شد و تو فرودگاهم مامانی اول با اجازه مامورا منو به دختر خاله و پسرداییهام سپرد و خودش رفت که چمدونارو بیاره. من ییهو با کلی دختر خاله و پسر دایی روبرو شدم که بینشون فقط یه پسرداییمو دیده بودم. خاله فرشته و زندایی زهرا رو هم اونجا دیدم. همه خیلی با هیجان ازم استقبال کردن و من کلی خوش به حالم شد. تو خونه هم که بقیه خاله هام و دایی رضا جون و بعد هم دایی جون و زندایی گیلدا رو که قبلا هم دیده بودم دیدم. بابابزرگ جونو مامان جونم هم خیلی از دیدنم خوشحال بودن. خلاصه اینبار همه کمتر از همیشه مامانی رو تحویل گرفتن آخه همه حواسشون به من بود. اون شب من طبق عادتم و از اونجا که خسته هم بودم ساعت ۹ شب که می شد ۷:۳۰ به وقت آلمان خواستم بخوابم که همه اعتراض کردن که زوده اما مامانی گفت من خسته ام و منو خوابوند ولی هرچی به همه گوشزد کرد که سروصدا نکنن هیچکی گوش نکرد همه از خداشون بود که من بیدار شم. منم بعد از یک ساعت از سروصدای زیاد مخصوصا صدای بلند تلویزیون بیدار شدم که مامانی خواست دوباره بخوابونتم اما دایی رضا نذاشت و گفت می خوان منو بیشتر ببینن. منم همش نیم ساعت تونستم تحملشون کنم و بعدش چنان هوار هواری گذاشتم که دیگه نه مامانی می تونست منو بخوابونه و نه گریم قطع می شد. طوری که همه پاورچین پاورچین به خونه هاشون رفتن و من ساعت دو صبح تو حیاط خونه مامان جون تو بغل مامانی خوابم برد. اما دیگه بعد از اون تا من می خواستم بخوابم همه به هم می گفتن هیس ساکت باشید پویان می خواد بخوابه. خلاصه اینجوری شد که من گربه رو دم حجله کشتم اساسی.

فردای اون روز همه از صبح اومدن خونه مامان جون و من اینبار با حوصله و هیجان بیشتری با همه خونواده مامانم آشنا شدم. حسابی هم ازشون دلبری می کردم. از همه بیشتر هم با عرفان جون پسر دایی رضا که طبقه بالای مامان جون اینا بودن دوست شدم.  بابابزرگ جون اون روز جمعه برای من قربونی کشت و فردای اون روز خاله جونام و زندایی جونام در یک عملیات غافلگیر کننده یه جشن مفصل برام گرفتن. شنبه شب همه دخترعموها و پسرعموهای مامانم دعوت بودن و ما که قرار بود به خونه مامانی سرور جون (مامان بابام) بریم زنگ زدیم و ازشون خواهش کردیم که اون بیاد پیش ما. مامان که باز نگران بدخوابی من بود کاملا از خوش خلقی من تو اون شب هیجان زده شد آخه من دیگه کم کم خوابم هم عوض شد و شدم مثل بچه های دایی رضا که دیر می خوابیدن و دیر بیدار می شدن. منم گاهی ساعت ۱۲ می گذشت تا می خوابیدم اما صبحها همیشه ساعت ۹:۳۰ بیدار می شدیم. مامانی که حسابی خوش به حالش شده بود. اون شبم که حدود هشتاد نفر مهمون بودن من انقدر نجابت به خرج دادم که همه به مامانم می گفتن یعنی این بچه به کی کشیده آخه؟ مامانم هم میگفت خب معلومه به خودم . اون شب همه کلی زدن و رقصیدن و منم کلی کادو که همشم به خاطر مسافر بودنمون نقدی بود جمع کردم. دو تا از دختر عموهای مامانی نوه دار شده بودن که یکیش یه دختر ناز به اسم هستی بود که سه ماه و یکی هم یه پسر نمکی به اسم ایلیا بود که چهار ماه از من بزرگتره.

دوشنبه اون هفته به خونه مامانی سرورجون رفتیم و سه شنبه با خاله شهلا رفتیم خونه خاله فرشته. چهارشنبه هم با مامانی رفتیم رباط کریم به کانون ارمغان مهر که خونواده مامانی و دخترعمو و پسرعموهاش از ۱۶ پسر بچه بدسرپرست نگهداری می کنن.  بین اونا دو تا برادر دوقلو هستن که از همه بزرگترن و الان پسرخونده های خاله شهلام و در واقع پسرخاله های من هستن به اسم محمد و مصطفی. مصطفی که اولین دیپلمه اون خونس امسال دانشگاه قبول شده بود و روز چهارشنبه ۹ آبان جشن قبولی اون بود که خیلی به ما خوش گذشت.   پنچشنبه باباجون به ایران اومد و البته همش یک شب پیش ما بود و جمعه ظهر که ماخونه مامانی سرور بودیم عمو مصطفی و رنعمو مینوش و دخترعمو پگاهمو اونجا دیدم. شب هم خونه پسرعموی مامانی شام خوردیم و بعد با دایی رضا باباجونی رو گذاشتیم خونه خواهر عمو سیروس و نیمه شب باباجون و عمو سیروس به تایلند رفتن.

هفته دوم

بابا جون که رفت تایلند مامانی افتاد دنبال یه دکتر خوب بچه ها و بالاخره روز چهارشنبه ۱۶ آبان صبح زود منو بیدار کرد و با کلی قربون صدقه بردم به یه کلینیک که وقتی منو با کلی ماچ و بوسه لخت کرد و سپرد به خانم پرستار تازه فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد. به قول مامان بزرگا مسلمونم کردن و مامانی که کلی پشت در اتاق گریه کرده بود منوبرد تو بخش سونوگرافی و رادیولژی که مال پسرعموشه و شیرم داد و منکه ساکت شدم با کمک خاله شهلا و زندایی زهرا که خودشونو رسونده بودن منو به خونه بردن. تو خونه چشمم که به مامان جونم افتاد گریم در اومد اما بعد از یک ساعت ساکت شدم و دیگه هم تا وقتی کاملا خوب بشم اصلا گریه نکردم که مامانم روزی صدهزار بار شکر می گفت. پنجشنبه ناهار و شام خونه خاله طاهره جون بودیم و جمعه اون هفته هم باز من و مامانی با هم رفتیم خونه مامانی سرور و من دختر عمو نسیمم رو هم اون شب دیدم.

هفته سوم:

دیگه من حسابی با خونواده دایی رضا که طبقه بالا بودم انس گرفته بودم و از بغل دایی رضا بغل مامانم هم نمی رفتم. تو این مدت هم مامانم گاهی برای کاری از خونه بیرون می رفت پیش زندایی و عرفان جون می موندم که البته چون شیر مامانی رو می خوردم باید زود برمی گشت اما منم با مامان جون و خاله فرشته و زنداییم کلی کیف می کردم. چهارشنبه شب هم با مامانی رفتیم خونه عمو مصطفی که عمو جونم خودش ماموریت بود اما ما خاله میترا خواهر زنعمو مینوشم دیدیم و با هم شام خوردیم. تو این هفته خاله بهار جون مامان دانیل نمکی با مامانم تماس گرفتن و خبر از یه دیدار وبلاگی دادن که در تماسهای بعدی و همینطور با تماس خاله نیلوفر مهربون مامان نازنین فاطمه ناز ما پنج شنبه ۱۷ آبان در سرزمین عجایب کلی دوستای وبلاگی رو دیدیم و چندتا دوست جدیدم پیدا کردیم که حتما در اولین فرصت به خونه هاشون سر می زنیم. دانیل جونو که هم اینجا تو یه کشوریم و هم تو تهران به هم نزدیک بودیم دیدیم. نازنین فاطمه به نازی اسمش بود و آرش وروجک هم به همون شیرین زبونی که مامانش در وبلاگاش می نویسه. مهدیارجون، آندیا جون، پرنیان جون، رادین جون، فاطمه زهرای ناز، دیبا جون و نارگل جون دوستایی بودن که تونستیم ببینیم و باهاشون لذت ببریم ومی خوایم با اجازه خودشون و مامانهای گلشون تو لیست دوستانمون لینک بدیم بهشون. البته دانیل جون خاله بهار سرما خورده بود و کمی کسل بود و مجبور شدن زود برن و ما امیدواریم اینجا تو آلمان ببینیمشون. وقت برگشتن هم خاله آرزو جون و آرش جون خیلی به ما لطف کردن و با وجود ترافیک و خستگی آرش جون ما رو به خونه مامان جون رسوندن که ما خیلی خیلی ازشون ممنونیم. جمعه شب هم خونه دخترعموی مامانی شام دعوت داشتیم که خوش گذشت.

هفته چهارم:

این هفته هفته مهمونیا بود. روز شنبه با خاله فرشته خونه خاله شهلا بودیم. یکشنبه صبح زود باباجونی از تایلند برگشت و بعد از صبحونه به خونه مامانی سرور رفت. ما هم عصری با مامانی رفتیم اونجا و بعد هم برای شام با هم رفتیم خونه خاله هلن خواهر عمو سیروس. (عمو سیروس دوست صمیمی باباجونمه) دوشنبه شام خونه دایی جون دعوت داشتیم و سه شنبه مامانی به بابام مرخصی داد تا بره تهرونو بگرده. شبم باباجون زنگ زد که دلش برای من تنگ شده و بعد از شام میاد پیشمون اما خوابش برده بود و نیومد. چهارشنبه مهمون زنعمو مینوش به مناسبت ماشین نو که خریده بود شام رفتیم چلوکبابی نایب و من اولین کباب برگ زندگیمو در یکی از بهترین چلوکبابیهای تهران خوردم. البته فقط مک زدم. پنجشنبه صبح باباجون با عمو سیروس به آلمان برگشتن و ما عصرش به خونه دایی جون رفتیم برای تولد صبا جون و شام هم اونجا بودیم من بازم کباب برگ خوردم. جمعه هم کرج خونه پسرعموی مامانی شام دعوت داشتیم که اونجا هم خوش گذشت. فقط عیب این مهمونیها این بود که من تو سروصدا نمی خوابیدم و بدخواب و بدقلق می شدم.

هفته پنجم:

شنبه من با خاله شهلا موندم خونه مامان جون و مامانی با خاله فرشته رفتن خرید و کلی برای مامانی و من خرید کردن. یک شنبه هم باز رفتیم خونه خاله شهلا. از وقتی رفتیم ایران مامانی می خواست منو ببره عکاسی ابریشم تو شهرک غرب که ازم عکسای آتلیه ای بندازه آخه اینجا از این کارا نمی کنن و تازه خیلی هم گرونه اما هربار یه کاری پیش اومد و نشد. دوشنبه خاله فرشته اومد دنبالمون و گفت بریم عکاسی محل و ۲-۳ تا عکس بندازیم که دست خالی برنگردیم اما مامانی می گفت دیگه خیلی دیره. با اینحال با اصرار خاله فرشته با هم به عکاسی نگاه رفتیم و مامانی گفت اگه عکسا تا چهارشنبه آماده می شه بندازیم که اونا هم لطف کردن و گفتن تا چهارشنبه ساعت ۸:۳۰ شب آماده می شه. ما هم ۵ تا عکس انداختیم که خیلی قشنگ شدن و مامانی خیلی خوشحاله که خاله فرشته این لطف رو در حقمون کرد. سه شنبه ظهر برای خداحافظی به خونه مامانی سرور رفتیم و ناهار رو اونجا خوردیم و شام هم باز خونه دخترعموی مامانی بودیم که اونجا هم خیلی خوش گذشت. چهارشنبه مامانی گفته بود هیچ جا نمی ره و پیش مامان جون و بابابزرگ می مونه و ما یه عالمه مهمون داشتیم. شب هم تولد عرفان جون بود که در اصل روز ۹ آذر بود و به خاطر ما جشنشو ۷ آذر گرفتن که ما هم باشیم. و پنجشنبه ۸ آذر ساعت ۹:۲۰ صبح ما برای پرواز به آلمان سوار هواپیما شدیم. بازهم جامون خیلی خوب بود و من پسر خیلی خوبی بودم و به راحتی با پروازم کنار اومدم و بالاخره به خونمون برگشتیم.

تو خونمون:

دو سه روز اول برام سخت بود. آخه من هر روز کلی با عرفان جون بازی می کردم و هر روز زندایی جونم منو می برد بالا و کلی با دایی رضا بازی می کردم. بابابزرگ و مامان جون هم همش دور و برم بودن و من خیلی دلم براشون تنگ میشه. مامانی قول داده انشاالله تابستون آینده بازهم بریم پیششون. دایی جونم که قول داد برای کریسمس با زندایی جون بیاد پیشمون و مثل اینکه هنوز سر قولش هست. اینجا هوا خیلی سرده و روزا که با مامانی می ریم بیرون کلی باید شال و کلاه کنیم. دیروز هم پیش دکترم بودیم که گفت همه چیم خوبه قدم شده ۷۱ سانت که برای سنم بلنده ولی وزنم ۷،۳۴۵ گرمه که برای قدم سبکه اما جای نگرانی نیست. فقط یه چیزی گفته که مامانمو نگران کرده. گفت قلبم صداش زیاده و باید برای اطمینان یه پزشک کاردیولوگ بچه ها معاینم کنه. مامانی برای دوشنبه برام وقت گرفته و با نگرانی منتظره ببینه نتیجه چی می شه. لطفا دعا کنید مامانم با خیال راحت و لب خندون از این معاینه برگرده خونه. خیلی حرف زدم. مامانم هم می خواست یه چیزایی بگه که می ذاره تو پست بعدی. عکسامم همینطور. فعلا عکسای آتلیه ام رو می ذاریم فقط.

به Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic خدای بزرگ می سپارمتون.