مامان پویان: سلام به همه دوستان خوب خودم و پسرکم.

ممنون از همه احوالپرسیهاتون و دلگرمی هایی که تو اون یک هفته اضطراب بهمون دادید. و مرسی از دعاهای پر مهرتون.

ما دیروز بعد از کلی نذر و دعا و انداختن صدقه در قلک کوچولویی که برای صدقات روی جاکفش گذاشتیم با پویانی به مطب دکتر قلبش که یه آقای خیلی آروم و گرچه مهربون اما با چهره ای خنثی بود رفتیم. پویان دکتر خودش یه خانم خیلی خوش اخلاقه که همیشه باهاش حرف می زنه و معاینش می کنه و گاهی هم به شیطنتاش می خنده اما این آقا با منم انقدر آروم حرف می زد که باید چشمام هم تبدیل به گوش می شد تا مبادا با این زبان الکنم چیزی رو از قلم بندازم تا برسه به پویان که عادت داره به صداهای بلند. خودشم فکر کنم به خونواده پدری رفته باشه چون صدای همین قان و قوناشم تا طبقه چاره خونمون می ره. خلاصه تو اتاق انتظار که بودیم پویانو کمی شیر دادم و تازه خوابش برده بود که آقای دکتر اومد صدامون کرد. اینجا معموله که بیمار نوبتش که می شه پزشک خودش میاد دم اتاق انتظار و صداش می کنه و اگه اولین بارش باشه خودشو معرفی می کنه و خواهش می کنه که همراهش به اتاق معاینه بریم. منم پویانو که تو صندلیش خوابش برده بود به اتاق معاینه بردم و آروم رو تخت معاینه گذاشتمش. یه چراغ با نور قرمز برای گرما بالای تخت بود که چشم پویانو می زد و دیدن آقای دکتر هم که براش فریبه بود باعث شد اولش جا بخوره و بر خلاف همیشه شروع به گریه کرد اما کم کم که یخش باز شد و خواب از سرش پرید شد همون پویان بازیگوش خودم. برای نوار قلبی سیمها رو بهش چسبودند که سعی می کرد اونا رو بکنه یا گوشی دکترو می گرفت یا می خواست بلند شه و دگمه های دستگاهای بالا سرشو انگولک کنه. فقط یه چیزی برام جالب بود که علیرغم سماجتی که همیشه تو خونه از خودش نشون می ده و وقتی می خواد چیزی رو برداره اگه من خودمو بکشم و هرچی براش توضیح بدم این رو نباید شما برداری باز سعی می کنه به هدف خودش برسه اما تو مطب هر چی رو بهش می گفتم نه! فوری ول می کرد و بعد از کمی بازی می رفت سراغ یه چیز دیگه. حالا نمی دونم جذبه آقای دکتر بود یا تنوع اشیای جدید اتاق که انقدر حرف گوش کن شده بود. یه بار هم ببخشید با عرض معذرت انقدر تلاش و تقلا کرد روی ایم تخت که چند تا صدای مشکوک ازش خارج شد جوری که اون آقای دکتر جدی و خنثی هم زد زیر خنده. خلاصه بعد از کلی نوار قلبی و سونوگرافی از ریه ها و قلب و کارهای دیگه که سر در نیاوردم آقای دکتر گفت بچه کاملا سالمه و این صداها هم خود به خود و به مرور زمان از بین می رن و گفت که خودش گزارشی برای پزشک پویان می نویسه و می فرسته. می تونید حدس بزنید چقدر خدا رو شکرگزارم و چطور گیج و متحیرم که با چه زبانی و با چه عملی می تونم شکر این لطف بزرگ خدا رو به جا بیارم. هرچند که ما خیلی از نعمتهای خدا رو همیشه نادیده می گیریم و شکرگزاریشو فراموش می کنیم اما از بابت سلامتی پسرم همیشه ممنون خدا هستم و خواهم بود.

باز هم از همتون ممنونم و گوچولوهاتونو می بوسم. راستی شب یلدا و عید قربان همگی و هیمنطور خونواده مهربان عمو فرهاد و پسر ناز و دخترکهای شیطون و مامانشون هم مبارک باشه.