سلام به همه دوستان خوبم.

امروز روز اول ژانویه سال ۲۰۰۸ بود. همین الان که چشمم به ساعت افتاد دیدم ساعت ۸:۳۰ شبه یاد هفت ماه قبل همین ساعت افتادم که بعد از ده ساعت درد کشیدن در اتاق زایمان دکترهای سخت گیر آلمانی رضایت دادند که پسرک خونسرد و بی خیالمو با عمل سزارین به این دنیای پرهیاهو بکشونن. و ساعت ۸:۵۵ بود که منکه تمام بدنم از شدت استرس می لرزید با شنیدن صدای گریه پویان همه دردها رو از یاد بردم و جز شکرخدا کلام دیگه ای به زبونم نمی اومد. و حالا پسرک بازیگوشم روبروم نشسته و می خواد با دستای کوچولوش همه دنیا رو لمس کنه و به محک تجربه بکشتشون. هفت ماه شیرینی زندگی رو مدیون این نعمت خداوندی هستیم که هر روزش برامون دنیایی از لذت و حس قشنگ خوشبختی بوده. هفت ماه قبل وقتی کوچولوی گرسنه ام رو دادن بغلم نه من بلد بودم شیرش بدم و نه او می تونست درست شیر بخوره تا اینکه با کمک مامای جوون و خوش حوصله اولین قطرات شیره جونم رو با کمال میل به کام اون کوچولوی گرسنه مو سیاه چشم درشت ریختم و حالا بعد از هفت ماه همه دغدغه ام خوراک و تغذیه این پسرکه که شدیدا خوش غذا و بداشتهاست. نمی دونم شاید هم اشتهاش خوبه اما بازیگوشی نمی ذاره. تا به حال پیش نیومده پویان از طعمی خوشش نیاد یا خوراک خاصی رو رد کنه. میوه هایی مثل سیب، موز (که متاسفانه در کارکرد روده هاش اثر منفی داره)، نارنگی و پرتقال رو خیلی دوست داره. البته اوایل از دادن مرکبات بهش امتناع می کردم اما بعدا جایی خوندم که اگه خونواده زمینه آلرژی نداشته باشن برای بچه ضرری نداره که خوبم می خوره حتی بعضی هاشونو که کمی ترش هم هستن با همه اینکه قیافش تو هم میره اما با میل می خوره.

خوراک غلاتشو تا وقتی با طعم میوه بود با میل می خورد اما از وقتی غلات خالی براش گرفتم خیلی رغبت نشون نمی ده اما باز هم می خوره. ظهرها هم براش سوپ درست می کنم که معمولا با گوشت بره یا بوقلمونه. انواع سبزیجاتو باهاش امتحان کردم که همشو خورده مثل هویج، سیب زمینی، کدوی سبز، نخود فرنگی، تره فرنگی و همینطور برنج و جو. حریره بادوم رو هم خورده اما فکر می کنم خیلی نظرشو جلب نکرد. از وقتی پویان شروع به خوردن سوپ کرده متاسفانه روده بزرگش که خیلی مرتب کار می کرد دچار مشکل شده که البته با استفاده از تجربه مامان رایان بهش آب انجیر می دم که خیلی هم خوشش میاد. کلا با نوشیدنی خیلی میونش خوبه و آب رو هم خیلی خوب و با میل می خوره.پویان اصولا برای گرسنگی اصلا بی تابی یا بدخلقی نمی کنه و باید خودم همیشه حواسم باشه که کی وقت غذا یا شیرشه. برعکس خوابش که وقتی زمانش برسه خیلی بدخلقش می کنه. و به همین دلیل هم نمی شه فهمید اشتیاقش نسبت به هر غذا از روی گرسنگی یا علاقه به طعمشه چون برای هر غذایی هم که اشتیاق نشون می ده با ۳-۴ قاشق که ته دلشو بگیره شیطنتا شروع می شه و گاهی بلافاصله بعد از گذاشتن غذا در دهانش شست پاش یا جورابش وارد دهانش می شه و یا غذایی که تو دهانش بود خارج می شه و بعد حدس بزنید چطور همه جا رو به غذاش آلوده می کنه. یا گاهی همزمان با غذا انگشتای دستش یا پیش بندش وارد دهان می شه و بعد هم به همه جا مالیده می شه. خلاصه غذا دادن به این آقا پسر ما صبر ایوب می خواد. یک نوع بیسکویت مخصوص بچه های شش ماه به بالا براش گرفتم که اونم خیلی دوست داره اما باید خودم باهاش همراهی کنم که تکه های بزرگ تو دهانش نذاره و درضمن به همه جا نماله. یه نکته خیلی جالب اینکه پویان به غذاهای بزرگسالان بیشتر رغبت نشون می ده حتی برای اولین لقمه ای که هموز طعمشو نچشیده. خیلی از غذاهامون رو به خاطر پویان ادویه نمی زنم مثل تاس کباب یا حتی آبگوشت یا عدس پلو رو با رغبت خورده. تصمیم گرفتم برای دفعه بعد میوه به رو در سوپش امتحان کنم. یک بسته کوچک شش سبزی هم گرفتم که برای معطر کردن سوپش استفاده کردم و خوب هم جواب گرفتم.  اما هر چی هم بخوره از شیر مامانش نمی گذره. مخصوصا وقتی خوابش میاد فقط با شیر مامانی می خوابه. هنوز نتونستم اندازه و زمان مشخصی برای غذاش تعیین کنم چون در روزهای مختلف میزان اشتهاش هم متفاوته. گاهی اشتهاش انقدر خوبه که افسوس می خورم ایکاش بیشتر براش غذا می آوردم اما روز دیگه در همون وعده و همون غذا رو نصفه رها می کنه و نمی خوره. جالبه که قاشق غذا رو پس نمی زنه و می خوره اما بلافاصله از دهانش بیرون می ریزه تا به همه جا مالیده بشه و مامانشو مستفیض کنه. معمولا غذاشو میکس می کردم اما یکبار که به توصیه پروفسور سلطانزاده در سایتشون غذا رو با پشت قاشق له کردم طوری که اجزای سوپ از هم قابل تشخیص بودن بهتر خوردشون.

متاسفانه پویان مدتیه که نظم خوابشو از دست داده. از روزی که از ایران برگشتیم دو سه شب اول خوب خوابید که من خوشحال بودم که با برگشتمون به خونه ساکت و آروم خودمون باز خوابش درست شده که بعد متوجه شدم اوایل با ساعت ایران می خوابید و با تطبیق بدنش با ساعت آلمان خوابش به کلی به هم ریخت. پویان که قبل از سفر به ایران ساعت ۸ شب می خوابید تا ۶:۳۰ صبح فردا حالا شبها ساعت ۱۱ تا ۱۲ می خوابه اونم با کلی نق و نوق و شیطنت. اکثر شبها هم تا صبح بین ۳ تا ۵ بار بیدار می شه و هربار باید تا اتاقش برم و فقط با شیر خودم ساکت می شه. گاهی شبها قبل از خواب ۱۰۰ سی سی شیر خشک بهش می دم که گاهی اوقات باعث می شه شب رو بهتر بخوابه و فاصله بیدار شدناش بیشتر بشه. انواع ترفندها رو امتحان کردم اما متاسفانه هنوز نتونستم وادارش کنم به موقع بخوابه. خواب روزش رو هم کنترل کردم اما تاثیری نداشت. تو ماشین همیشه می خوابه. بیرون هم که می برمش تو کالسکش به راحتی می خوابه حتی اگه گرسنه اش باشه اولویت رو به خواب می ده. برعکس غذا وقتایی که به خواب نیاز داره به نق و نوق می افته. یه عادت خیلی عجیبش اینه که وقتی خیلی خوابش میاد و تو بغل مامانی داره شیر می خوره گاهی شیرو رها می کنه و ناگهانی جیغ می کشه و گریه می کنه و با ناز و نوازش مامان آروم می گیره و این کار دو سه باری تکرار می شه تا اینکه آروم می گیره و کم کم خوابش می بره. قبلا وقتی مهمون داشتیم یا مهمونی می رفتیم وقت خواب پویان مصیبتی داشتیم چون تو سر و صدا نمی خوابید و بدخلق هم می شد. اما الان چند وقتی هست که هنوزم تو سروصدا نمی خوابه اما بدخلقی نمی کنه و پا به پای مهمونا می شینه حتی اگه خوابشم بیاد.

ایام جشن یلدا و کرسمس و سال نو ما مرتبا مهمون داشتیم. مخصوصا شب سال نو مهمونای عزیزی از ایران داشتیم. برادر خوبم با خانمش به مدت دو روز و نیم پیش ما بودن که بودنشون خیلی برای پویان لذت بخش بود. شب سال نو پسرک من که اول شبش حسابی خوابیده بود تا ساعت ۱۲:۳۰ بیدار موند و ساعت ۱۲ شب که برای دیدن آتش بازیها بیرون بودیم کلی از دیدن اون همه رنگ و نور که عاشقشه لذت برد. پویان از نوزادی توجه عجیب توام با لذتی نسبت به نور و رنگهای زنده و شاد نشون میده. میزی که برای تعویض پوشکش روش می ذارمش کنار پنجره اتاقشه و هر بار که پویانو روش می خوابونم دستشو دراز می کنه و هرطوریه پرده رو می زنه کنار تا منظره پشت پنجره رو ببینه. یه لامپ شب تاب هم باباجون برای اتاقش خریده که متاسفانه از اونجایی که این آقایی نیمه شبها تا چشمش بهش می افته خواب از سرش می پره فعلا تا اطلاع ثانوی به داخل کمد منتقل شده.

از وقتی نشستن رو یاد گرفته به هیچ عنوان حاضر به دراز کشیدن نیست و تا بخوابونیمش به هر دست آویزی دست می اندازه تا خودشو بکشه بالا.  برای تعویض لباس هم به زور می خوابونمش. گاهی موقع تعویض لباس لج می کنه و دست و پاهاشو با زور عجیبی سیخ نگه می داره و حتی با قلقلک یا بازی هم نمی تونم خمشون کنم. یه بازی یاد گرفته که با برادرم خیلی انجام می داد و حسابی دل دایی جونشو برد اونم اینه که وقتی باهاش ملایم حرف می زنن و قربون صدقش می رن سرشو می کنه لای کوسن یا پتو یا حتی تو بغل زنداییش و مثلا قایم می شه و بعد با یک لبخند عشوه آمیز سرشو بیرون میاره و به طرفش نگاه می کنه. تمام این دو روز تا برادرم صداش می کرد حتی اگه چیزی برای قایم شدن پیدا نمی کرد تو هوا و شاید تو سنگر خیالیش سرشو خم می کرد و بعد هم با همون عشوه و ناز سرشو بر می گردوند. این بازی رو بار اول خودش برای باباجونش اجرا کرد و جالبه که طرف بازیش هم ثابته و خودش هم انتخاب می کنه. یعنی من از اول تو این بازی نبودم و حالا هم نیستم.

 

من خیلی حرف زدم حالا یه پیام از پویان دارم برای دوست جوناش:

سلام سلام. امروز تولد دنی دردونه خاله یاسیه که حتما با خاله جونش جشن می گیرن. من و مامانم و باباجونم تولد این دوست خوبمو به خود دنی جون، خاله یاسی و بابای مهربون دنی و همینطور به خاله جونش تبریک می گیم.

پی نوشت: یاسی جون ببخشید من هنوز بلد نیستم از این آیکونای خوشگل برای تولد دنی جون بذارم اما منهم دومین سالگرد مادر شدنتو بهت تبریک می گم. انشاالله روز پسر نازت برای تحصیلات عالیه اش به محل تولدش برگرده و مثل باباجونش مایه افتخارت بشه.

پی نوشت ۲: این پست نصفش دیشب یعنی سه شنبه و نیمه دومش امروز یعنی چهارشنبه ۱۲ دی نوشته شده.

شاد باشید.