سلام سلام. سلام به خاله جونام، به دوست جونام، به دوست جونای خاله جونام، به خاله جونای دوست جونام، به خاله جونای خاله جونام و به دوست جونای دوست جونام. خب سلام به همه دیگه.

من به تاریخ ایران دیروز و به تاریخ میلادی امروز رسما هشت ماهه شدم و دارم حالشو می برم. اما چی بگم براتون از این هشت ماه که چی کشیدم. من الان هشت ماهه که دارم این مامانی خانمو تحمل می کنم. همین هشت ماه پیش بودا می خواست منو با زور از جای گرم و نرمم در بیاره و با همدستی دکترای بیمارستان و به ضرب داروهای فشار و درد می خواست منو به زور بندازه بیرون. بعدم که انقدر شلوغ بازی در آورد که دکترا بعد از ده ساعت که دیدن من از جام جم نمی خورم شیکم مامانی رو باز کردن و آوردنم بیرون. تنها کار مفیدی که از مامانی دیدم همون اذانی بود که همون موقع تو گوشم گفت تازه اونو خاله شهلامم بعدش گفت دیگه. وقتی هم برای اولین بار منو بردن پیشش که بهم شیر بده بلد نبود شکمشم که تازه بخیه خورده بود نمی تونست تو بغلش نگهم داره. آخرش با هزار آبروریزی خانم ماما اومد یه بالش گذاشت کنار مامانی و کلمو از زیر بغلش برد زیر سینش تا شیر بخورم. تا سه چهار شبم که همش تو اتاق نوزادان یا توی یه دستگاه مخصوص می خوابیدم.

از وقتی هم اومدیم خونه خودمون هر وقت شیر می خواستم باید با گریه خبرش می کردم. همیشه یا تو حموم مشغول لباس شستن بود یا تو آشپزخونه مشغول کارا. منم هی نجابت به خرج دادم و هی شبا خوب می خوابیدم که خانم راحت باشه عوضش روزا بغلم کنه این خانم هی غر می زد که پویان نمی ذاره من به هیچ کاری برسم. همش باید بغلش کنم و همش باید باهاش بازی کنم و تا می خوابه نیم ساعته بیدار می شه و... تازشم مگه من گفتم منو از جای خوبم در بیارن؟ مامانی خانم خودش تنبله همش می ندازه گردن من. همشم غر می زدکه بدشانسی وقتی هم که خوابه از بس خوابش سبکه نمی شه هیچ کاری کرد که مبادا بچه بیدار شه. حالا هم که روزا خب می خوابم و شبا بیشتر بیدار می شم همش غر می زنه که پویان نمی ذاره من شبا خوب بخوابم. خداییش این مامانی من آخر بهانه گیریه ها.

از بس شبا بچه خوبی بودم مامان خانم از دو ماه و ده روزگیم منو از گهوارم تو اتاق خودشون در آورد و برد تو اتاق خودم و تو تختم خوابوند. فقط به فکر خودشه دیگه هرچی همه گفتن حالا زوده گفت نه باید از الان عادت کنه بعدا براش سخت می شه. همش فکر خودشه اصلا هم فکر نمی کنه که من همین الانشم که بعضی شبا که خوابم نمی بره و با اصرار باباجونم می رم تو تخت خودشون چه کیفی می کنم از بس تو سر و کله باباجون می کوبم و گوششو می کشم و زنجیر گردن بندشو می کشم و مامانی رو چنگ می ندازم و از رو کلش رد می شم که بی سیم کنار دیوارو لیس بزنم. بازم تا من خوابم می بره مامانی خانم برم می داره می بره تو تخت خودم می ذارتم.

اصلا من تا الان که هشت ماه از خدا عمر گرفتم از کار این بزرگترا سر در نیاوردم. از سه ماهگیم بابا جونم دستمو می گرفت و تمرینم می داد که غلت بزنم بعد که تو چهار ماهگیم یاد گرفتم غلت بزنم هی دور و برمو پر می کردن از کوسن و بالش که نیفتم. اون موقعها که همش بغلم می کردن همش می گفتن یاد بگیره خودش بشینه راحت تر می تونه با اسباب بازیاش بازی کنه حالا که خودم از قبل از هفت ماهگیم می شینم همش منو می پان که یهو شیرجه نزنم رو زمین مماغم درد بگیره. خودشون از شش ماهگیم منو رو شیکمم می خوابوندن و تشوقم می کردن که خودمو بکشم برم جلو حالا که تو هفت ماه و نیمگی یاد گرفتم سینه خیز می رم و مثل مارمولک می خزم و همه جا خودم می رم هی می گن پویان اونجا نرو سرت می خوره به میز... پویان به کتابا دست نزن می ریزیشون رو سرت... پویان به اون دست نزن سیم برقه خطر داره... پویان اونجا نرو... پویان اینجا نیا... پویان به اون دست نزن... پویان سرتو بپا... پویان پاهاتو بپا... گلدونای مامان خانمی رو که نگو دیگه نمی شه بهشون چپ نگاه کرد. همش می گه این گلا گناه دارن نباید بکنیشون. خب من گناه ندارم که می خوام همه چیو تجربه کنم؟ مگه این روانشناسا نمی گن ما رو آزاد بذارین همه چیو تجربه کنیم؟ خودم تو سایت خانم شین دیدم.  الان یه ماهه می ذارنم تو روروئک اونوقت همشم جلو چرخاش صندلی و انواع مانعها رو می ذارن تا از یه جاهایی جلوتر نرم. رو قفسه ها و میزم که کلا تا جایی که دست من می رسه خالی می کنن.

خودشون تا دلشون می خواد آدمو ماچ مالی می کنن اونوقت تا من میام یه کم دست یا صورتشونو لیس بزنم یا میک بزنم صداشون در میاد... خب حالا یه ذره بازوی مامانی کبود بشه مگه چی می شه خب؟؟؟؟؟؟؟ به موهاشم که تا دست می زنم این شکلی می شه. خودشون هر چی دلشون می خواد می دن بخورم اما تا من میام هر چیو که خودم می خوام (دستمال کاغذی، روزنامه، روبان و نوار یا حتی موهای مامانی که از سرش کندم) بخورم فوری از دست و دهنم می کشن بیرون. خودشون نون و پنیر خوشمزه می خورن با چایی شیرین اما به من فقط چند تا لقمه میدن و بعدش من باید فرنی غلات بخورم. خودشون قورمه سبزی و خورش بادمجون می خورن به من سوپ می دن. خودشون هی لیوان لیوان چایی می خورن به من که می رسه می گن نه چایی اصلا خوب نیست برات عسیسم....  تا یه ذره چنگشون می ندازم مامان خانمی با ناخنگیر می افته به جون ناخنام.

ولی عیبی نداره منکه کار خودمو می کنم. هرچقدر این مامان خانمی و باباجونم مراقبم می شن باز تا غافل شن من دستمال کاغذی می خورم. سینه خیز می رم از زیر مبلا دمپایی روفرشیای مامانی رو پیدا می کنم. جون می دن برای این لثه های من که همش خارش دارن و مامانی هی وارسیشون می کنه اما دریغ از یه دندون یا حتی سفیدی دندون. ولی نمی ذارن دمپایی بخورم که اینا.... با اسباب بازیامم خوب بازی می کنما اما آخه آدم مگه چند بار بند گردن هاپوشو می کشه تا هاپ هاپ کنه؟ چند بار دگمه های روروئکشو فشار میده تا براش موزیک بزنه؟ این کتابایی هم که بهم می دن انقدر برگاش کلفته که اصلا تو دهن آب نمی شن. خب منم خسته می شم دیگه. آخه من خردادی ام و عاشق تنوع.

باشه مامانی جونم باشه باباجونم. عیبی نداره با همه اینا من هر دوتونو دوست دارم و باهاتون از زندگی لذت می برم. می دونم شما هم با اینکه گاهی جسمتون خسته می شه اما روحتون از این زندگی سه نفره لذت می بره اینو از قربون صدقه ها و حرفایی که گاهی به هم می زنین می فهمم. از هیجانی که با دیدن هر کار تازه ام پیدا می کنین و از خنده های از ته دلتون. ما با هم خیلی کارا داریم. من باید در کنار شما زندگی رو تجربه کنم. با کمکتون دنیا رو بشناسم و اون روز که مرد بزرگی شدم همگی از یادآوری این روزا و شاید با خوندن این خاطرات از روزهایی که پشت سر گذاشتیم لذت ببریم.

مامانی جون تولدتم مبارک باشه. دیروز تولد مامانی بود که باباجونم با هدیه اش و خونواده با تلفنها و اس ام اس هاشون خوشحالش کردن اما خبری از کیک نبود. مامانی می گفت خنده اره آدم برای خودش کیک بپزه. باباجونمم که به قول خودش از این کارا بلد نیست. عوضش مامانی امروز به خاطر هشت ماهگی من می خواد کیک گردو و فندق درست کنه که روز تولد باباجون درست کرد و همه همکاراش خیلی خوششون اومده بود.

و حالا یه خبر: ما پنجشنبه هفته آینده می ریم ایران. اصلا برنامه نداشتیم به این زودی بریم ایران اما دایی جون و زندایی جونم همه خواهراشونو (مامانی و خاله جونامو) به اضافه چند تا از دخترعموهاشون دعوت کردن به دوبی. پارسالم که مامانی ایران بود بازم خاله جونامو بردن دوبی اما مامانی به خاطر من که هنوز تو شکمش بودم قبول نکرد بره. حالا امسال دیگه دایی جون قبول نکرد که مامانی نیاد و تو تعطیلات سال نوی اینجا با زندایی جون اومدن که بلیط ما رو برای ایران بگیرن تا از اونجا باهاشون بریم دوبی. باباجونم هم حسابی مامانی رو غافلگیر کرد و با اینکه همیشه مخالف سفر طولانی مدت مامانی بود خودش پیشنهاد داد تا عید بمونیم تا بابا جونم عید نوروز که امسال همزمان شده با عید پاک در اینجا بیاد ایران ما هم خوش به حالمون شده حسابی. عمه نفیسه و بچه هاش و عمه فریده هم عید میان ایرن و مامانی سرورم هم خیلی خوشحاله که بعد از چندین سال عید نوروز رو با بچه هاش در ایران می گذرونه و می تونه باهاشون برای سیزده بدر برنامه بذاره. امیدوارم روزای خوبی در پیشمون باشه. و اگه قرارای وبلاگی ما رو هم راه بدین خیلی خوشحال می شیم.

مامانی خیلی خوشحاله که امسال اسفند ماه ایرانیم آخه عاشق شور و حال قبل از عیده. به امید دیدار و دوستتون دارم.

مامانی نوشت: سلام. من از همه دوستای خوبم مخصوصا حدیثه خانم گل، میترا جون و ایلیای گلم، پرنیان خانم بلاچه  مامان گلش، یونا جون و مامان لیلی خوبش و دوستان دیگه که با تبریک تولدم خوشحالم کردن ممنونم. شاد باشید.

بعدا نوشت: آخه مزدا جونی مامانی من بلد نیست از تو متن لینک بده به مامانت می گی لطفا یادش بده؟ مرسی و بوووووووووووووسسسسسسسسسس.

بعدا نوشت ۲: هورا یاد گرفت. مرسی مامان خوب مزدا جون.

بعدا نوشت ۳: سلام خاله بهار جون و دانیل جون. رسیدنتون بخیر.