سلام به همه.

اول از همه سلام به عمو رسول جون که اول بودو خاله شادی جون. به خاله حدیثه عزیز و مهدی جونم، به داداش کوچولو که منم داداش کوچولوترشم، به خاله فریبا و رایان جونم، به خاله شاپرک که نمی دونیم وبلاگ داره یا نه، به خاله مریم و آرین جون نورسیده که رسیدنشو خیر مقدم می گیم، به خاله عسل جون که افتخار داده خالم باشه، به پیازچه جون و عمو آرش گلم و شیرین جون جونیم.

ایلیا جون خاله نگینم هم که به سلامتی اومد که اومدنشو به خاله نگین و خاله رمیسای مهربون تبریک می گیم.

و اما روزشمار خاطرات من از روز تولدم:

۱ ژوئن/ ۱۱ خرداد:

من امروز ساعت ۲۰:۵۸ دقیقه با کمک چندتا آقای دکتر و ختنم دکتر به دنیا اومدم. از بس که من تنبلی کردمو خودم نیومدم بیرون شکم مامانمو باز کردن و منو آوردن بیرون. وقتی اومدم بیرون مامانمو ندیدم آخی پشت یه پرده قایمش کرده بودم منم گریه کردم که ییهو صدای مامانمو شنیدم که با بغض داشت قربون صدقم می رفت. بعدم باباجونم دوید اومد سراغم. اول بردنم اندازه هامو گرفتن و پامو استامپ زدن بعد هم یه آقای دکتر منو پیچید لای پتو و برد پیش مامانم. هنوز داشتن شکم مامانمو بخیه می زدن اما آقای دکتر صورت منو کنار صورت مامانم نگه داشت. مامانمم هی قربون صدقم می رفت، هی ماچم می کردو هی خدا رو شکر می کرد. بعدم در گوشم اذان گفت. بعدم از پام خون گرفتن که ببینن منم مثل مامانم قند نداشته باشم. بعد منو بردن لباس پوشوندن و بردنم بیرون پیش بابا جونمو خاله شهلام که پشت در اتاق عمل منتظر بود. وای طفلکی خاله جونم از صبح پا به پای مامانی درد کشیده بود و هی دعا می خوند. معلوم بود خیلی خسته بود اما با دیدن من گل از گلش شکفته بود. خیلی خوشحال بود. خلاصه مامانم هم اومدو ما رو بردن تو یه اتاق ریکاوری. مامانم هی منو بغل می کرد و بو می کرد. بابابجونم هم کلی ازم عکس و فیلم گرفت. بعد خانم ماما منو داد بغل مامان تا شیر بخورم. دیگه دیر وقت بود و بابابم و خاله باید می رفتن خونه. بعد از شیر بازم از پام خون گرفتن برای آزمایش قند که من خیلی گریه کردم و مامانم هم هی بغض کرد و قربون ضدقم رفت. بالاخره ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب مامانو بردن تو اتاق مادران و منو بردن اتاق نوزادان.

۲ ژوئن/ ۱۲ خرداد:

امروز صبح نزدیکای ساعت ۶ منو بردن پیش مامانم تا شیر بخورم اما نه من بلد بودم شیر بخورم نه مامانم بلد بود بهم شیر بده. تازه مامانم هنوز خیلی شیرم نداشت. اما بالاخره با کمک خانم ماما تونست کمی بهم شیر بده. همشم قربون صدقم می رفت. امروز عروسی دختر عمو یاسمین با مانوئل هم هست. بابا جون با عمه فریده اول صبح اومدن دیدنمون. قبلش دو تا خانم پرستار به مامان کمک کردن تو دستشویی کمی تن و بدنشو تمیز کنه و سر و صورتشو صفا بده و لباسشو عوض کنه و لباس تمیز بپوشه. بعد بابا جون رفت خونه که ناهار بخوره و خاله شهلا و شیدا جونو بیاره پیشمون. بعد هم بابا جون از اونجا رفت به مراسم عقد یاسمین. بعد از عقد بابا جون با مامنی سرور اومدن دیدنمون. مامانی برام یه پلاک و ان یکاد آورده بود. بعد هم بابا جون اول مامانی رو برد و بعد هم اومد دنبال خاله شهلا و شیدا. خاله شهره و عمو احمد دوستای مامان و بابا با پسرشون آرمین جونی هم اومدن. از صبحم همه از ایران به مامانی زنگ می زدن. اول خاه فرشته زنگ زد و تعریف کرد که بابا جونم عکسامو برای همه فرستاده و ندا جونم عکسامو رو یه سی دی رایت کرده و برده به مامان جون اینا هم نشون داده. مامانم با دخترعموشم حرف زد. بعد زندایی زهرا و دایی رضا زنگ زدن و تبریک گفتن. بعد هم مامان جون و بابابزرگ. بعد هم خاله طاهره، دختر عموی مامان، دختر عمه اش و بعد هم زنعمو و دو تا دختر عموی دیگه اش. من امروز نتونستم زیاد شیر بخورم برای همین از عصری خیلی گریه کردم. شب ساعت ۱۰ مامانم با هزار زحمت از تختش اومد پایین و منو برد تا دم اتاق پرستارا تا برای شیر دادنم کمک بگیره اما خانمه منو گرفت رد تو اتاق نوزادان و به مامانم گفت بره بخوابه و اونا به من آب قند می دن و اگه بازم گریه کردم و شیر خواستم میارنم پیشش. مامانم غصه خورد اما امیدوار بود اقلا من اونجا سیر بشم که شدم.

۳ ژوئن/ ۱۳ خرداد:

امروز منو ساعت ۳:۳۰ صبح آوردن پیش مامانی. من از بس گریه کردم مامانم ساعت ۸:۴۵ زنگ زد به بابام که بیا این بچه اتو نگه دار خیلی گریه می کنه. بابا جون زودی اومد اما تا اومدنش من ساکت شده بودم و خوابیده بودم. طفلکی مامانی نتونست بابامو قانع کنه که من خیلی اذیتش کردم. ظهر امروز مامانی سرور به ایران و خاله شهلا و شیدا به هلند برگشتن. خاله و شیدا قبل از رفتن با باباجون اومدن پیش ما. خاله شهلا برام از ایران یه پلاک دست با لباس و یه عروسک خوشگل کادو آورده بود. امروزم مامان جون و خاله فرشته و زندایی گیلدا و دایی جون با چند تا دخترعموهای مامانی زنگ زدن. همه می گن عکسام اصلا شکل نوزادا نیست. آهان دایی جون به مامانم گفت که زندایی با صبا جون روز ۴ شنبه اینده میان پیشمون که میریم خونه تنها نباشیم. دستشون درد نکنه. عصری هم که خانم پرستار منو برد پیش دکتر بچه ها به مامانم گفت دکتر گفته حالم کاملا خوبه.

عمه نفیسه بعد از ظهر به دیدنمون اومد. عصری هم بابا جون پیشمون بود که زنعمو ماهرخ با سارا جون و سحر جون و مارتین اومدن دیدنمون. یه عالمه هم بغلم کردن. از امروز یه سیمی به پام بستن که خانم پرستاره به مامانم گفت مال دستگاه کنترل ضربان قلب و چیزای دیگه است. امروز مامانم به خانم پرستار گفت می خواد خودش با دکترم صحبت کنه. بعد از ظهر که وفت دکترم بود با مامانی رفتیم پیش خانم دکتر که می گفت همه چیم سالمه اما چون کمی تو چشمام زرد شده باید آزمایش زردی بدم اما نتیجه آزمایش سالم بود با این حال خانم دکتر گفت محض احتیاط بازم ازم آزمایش می گیرن. همش به پاشنه پام سوزن می زنن ازم خون می گیرن.

ببخشید خیلی از تاریخ عقبم اما دیگه خسته شدم. می رم کمی شیر بخورم بازم میام پیشتون. مرسی که بهم سر می زنین. منو مامانم خیلی دوستتون داریم.

شاد و سلامت باشید.