سلام به همه دوستای خوب که دلمون خیلی براتون تنگ شده و شرمنده ایم که این همه مدت بی خبرتون گذاشتیم.
 راستش من تازه موفق شدم به اینترنت ایران وصل بشم و به علت ترافیک تلفنی منزل مادرم در روزها فقط آخر شب که همه و به خصوص پویان خان کنجکاو خوابیدن می تونم به شبکه وصل بشم که اونم با این سرعت نفتی اینتزنتها به سختی تونستم کامنتدونی دو سه تا از وبلاگای دوستای خوبمونو باز کنم و یادداشتی بذارم. مخصوصا مزدا جون که انقدر یادمون کرده بود و حسابی شرمندمون کرده. من با اجازه همین جا از دوستای خوبی مثل نوشین جون مامان هستی عزیز، حدیثه جون مامان مهدی عزیز، مانا و مانیای نازنازی، مامان هیژا جون، مامان شایگان جون، مامان دیبا و پرند شیرین زبون و دوستان خوب دیگری که برامون کامنت گذاشتن و من نتونستم براشون یادداشت بذارم قلبا تشکر می کنم و از ته دل می گم که من و پویان هر دو خیلی دوستتون داریم. از آرزو جون مامان آرش وروجکم عذر می خوام که شمارشو دیر دیدم و نتونستم تو دوبی باهاشون تماس بگیرم و حالا با اجازش محض احتیاط اون کامنتشو پاک می کنم.
خب ما دو هفته پیش به ایران اومدیم و بعد از سه روز که به دیدار مادر بزرگها و خاله جونا و دایی جونا گذشت با یه گروه سیزده نفره متشکل از خواهرها و دخترعموها و عروس عمو و دخترعمه و به همت زن برادر عزیزم به یه سفر پر از شادی و شور در دوبی رفتیم که هم به من و هم به پویان بیش از اندازه خوش گذشت. جای همگی خالی انقدر از همراهی این همه همسفر مهربون لذت بردیم که مزه اش تا مدتها زیر دندونمون باقی می مونه و خدا رو شکر می کنم و از برادر و زن برادر خوبم که این سفرو ترتیب دادن و از همسر مهربونم که اجازه این سفرو بهمون داد خیلی خیلی ممنونم. همینطور از خواهر خوبم خاله فرشته مهربون پویانم و همه همسفرای خوبم که در نگهداری پویان بهم کمک کردن و باعث شدن به پویان خیلی بیشتر از اونی که انتظار می رفت خوش بگذره. پویان هم واقعا خیلی همکاری کرد و با همه خیلی خوب راه اومد جوری که همه عاشقش شده بودن.
و حالا که به ایران برگشتیم دوران پادشاهی آقا پویانه. حسابی بهش خوش می گذره. از اینکه بابا و مامان با همه کهولت سن و اذیتهای جسمی از شیطنتهای کوچولوی پر انرژی من انقدر لذت می برن خدا رو شکر می کنم. غیر از این اگر بود نمی تونستیم به خودمون اجازه بدیم تا عید پیششون بمونیم و زحمتشون بدیم. خونواده مهربون دایی رضاش هم که مرتب بهش سر می زنن و کلی باعث سرگرمی و لذتش می شن. دایی رضا با چه عشقی هر روز قبل از رفتن و بعد از برگشتن از سرکار اول باید پویانو ببینه. عباس جون پسر بزرگ دایی رضا هم همینطور به محض برگشتن از مدرسه و قبل از بالا رفتن از پله ها اول پویانو می بینه. عرفان جون پسردایی کوچیکه هم که پویان دیوانه وار دوستش داره طاقت نیم ساعت خواب پویانو هم نداره. خاله جونا و بچه هاشونم که مرتب بهش سر می زنن و حسابی خوش به حالش می شه.
پسرکم که از مدتی قبل از اومدنمون به ایران سینه خیز حرکت می کرد و کم کم تمرین چهار دست و پا سرپا شدن می کرد چهارشنبه گذشته که اول اسفند بود اولین گامهای چهار دست و پا رو برداشت که البته هنوزم بعد از دو سه گام خسته می شه و سینه خیزو ترجیح می ده اما وقت به هم ریختن و خرابکاری با همون سینه خیزم با سرعت یه کانگورو خودشو به سوژه مورد نظرش می رسونه و تا پایان خرابکاریش با استقامت و پایداری تمام همونجا باقی می مونه. منکه اصلا جرات نمی کنم کامپیوترمو جلوش باز کنم چون در این صورت نه از کی بورد و نه از مونیتورش می گذره و همه جا رو به فیض آب دهن همیشه روونش می رسونه. کماکان دندون نداره و در آستانه اتمام نه ماه یا بهتر بگم سه چهارم از سال اول زندگیش هنوز همه چیو به سق می کشه.در دوبی و چند شب اول اقامتمون در ایران خیلی کم خواب شده بود و شبها بسیار دیر می خوابید که خدا رو شکر کم کم درست شد و حالا نسبتا به موقع می خوابه و روز هم خوابش به اندازه است. البته این تا موقعیه که دایی رضا یا عرفان جون نباشن وگرنه با حضور اونا محاله بخوابه. انرژی تموم نشدنیش همه رو به هن و هن می ندازه. یه لحظه هم بی همبازی و بدون بازی تحمل نمی کنه. خلاصه این پسر کوچولو تا می تونه از همراهی و نزدیکی خونواده مهربون به نحو احسن استفاده می کنه و به قول معروف حالشومی بره.البته دلشم برای باباجون عزیزش تنگ شده و به محض اینکه گوشی تلفن رو براش می گیرم تا صدای باباجونشو بشنو فریاد شادیش هوا می ره. حالا یه شوخی دایی رضاش باهاش همینه که گوشی تلفن یا حتی گاهی کنترل تلویزیونو در گوشش می گیره و تا اسم باباجون میاره فریاد شادی پویان به هوا می ره. باباجونی از همینجا بگیم که ما هردومون دلمون برات تنگ شده. زودی بیا تا بهار رو با هم و کنار هم جشن بگیریم.
دوستای خوبمون روزهای قشنگیو براتون آرزو می کنیم.
شاد باشید.
راستی می خوام از فریبا جون مامان رایان قشنگ خواهش کنم اگه احیانا یا حتی بر حسب اتفاق اینجا رو می خونه یه خبری از خودش بده. فریبا جون با یه نگاه به وبلاگ اکثر دوستان متوجه می شی که چقدر همه نگرانتن و منتظر شنیدن یا خوندن یه خبر خوب از شما و پسر نازتن.ما خیلی دلمون برای خودت و رایان جون تنگ شده. امیدوارم هرجا هستی شاد و دلخوش باشی خانمی.