سلام به همه دوستای خوب خودم.
خاله جونا خسته نباشید با کارای عید و خونه تکونیها. منکه اولین بار بود خونه تکونی میدیدم. خیلی هیجان داشت همه چیزایی که تو خونه مامان جونم همیشه رو دیوار یا تو ویترین می دیدم و آرزو می کردم جلو دستم باشن یهو اومدن پایین و کافی بود مامانی سرش گرم می شد یا چشمش دور می شد تا من برم سراغشون. هرچند این مامانی بدجنس همش مراقبم بود اما عوضش مجبور شد منو ببره تو حیاط تا تو هوای آفتابی و خوب بهاری کلی بازی کنم و بابابزرگ جونو که تو باغچه مشغول بود کمک کنم. یه عالمه هم جاروبرقی رو انگولک کردم و خاله منیر رو که خونه مامان جونو تمیز می کرد همه جا همراهی کردم.
اصلا هرچی من می گم خودم خونه رو براتون می تکونم همچین که هر کی می بینه فکر می کنه اینجا زلزله اومده نمی ذارن. از هر کی هم می پرسی چرا نمیای پیشمون می گه دارم خونمو می تکونم. خب بابا اینجور موقعها منم دعوت کنن خودم براشون می تکونم حسابی. همین چمدون مامانی رو همچین روزی یه بار می تکونم که حالش جا میاد. کافیه مامانی فقط در چمدونشو باز کنه. روی میزا رو هم روزی هفت هشت بار می تکونم. نمی ذارم حتی یه دونه نمک روش باقی بمونه. درشتاشو پرت می کنم زمین ریزاشم لیس می زنم. با رومیزی هم که اساسا مشکل دارم. درست مثل کلاه بابابزرگ که هروقت رو سرش ببینم برش می دارم و می ندازم زمین.
خونه مامان جون و بابابذرگ خیلی برای من خوبه چون بزرگه و کلی جا برای فعالیتهای روزانم دارم. از صبح که از خواب بیدار می شم همه خونه رو سرکشی می کنم که همه چی مرتب باشه. یعنی یه وقت یه رومیزی رو میزا نباشه یا در فر بسته نباشه، گوشی تلفن روی تلفن و تلفن روی میزش نباشه یا یه وقت خدای نکرده خاله منیر خونه رو جارو نکرده باشه. اگه باشه که مجبورم خودم ترتیب همه چی رو بدم دیگه. آخه مردم ببینن چی می گن؟ نمی گن پویان خان شما از اون راه دور اومدی پس چکار برای مامان جونت می کنی؟ حیف که مامانی این روزا حال و حوصله درستی نداره وگرنه خیلی بیشتر از اینا از خجالت مامان جون و بابابزرگ مهربونم که همه کاری برام می کنن در می اومدم. تو هفته گذشته مامانی سه تا ختم مختلف رفته. اولیش یکی از فامیلای سببی بود اما دومی خاله مامانی بود در همدان که فوتش مامان جونمو خیلی غمگین کرده و مامانی هم همش نگران مامان جونه. چون ختم هم در شهرستان بوده حالا خیلی از فامیلا هی میان خونه که به مامان جون تسلیت بگن و همش باید از مهمونا پذیرایی کرد. اما مامانی می گه سومین ختم از همه دردناکتر بوده. زندایی زهرای مهربونم که همیشه منو می بره پیش خودش یا می بره ماشین سواری و گردش و هفته پیش هم که مامانی رفت همدان برای ختم خاله اش  من پیش زندایی جون بودم حالا پسرخاله جوونشو از دست دادن. یه جوون بیست و هشت ساله که از شش ماهگیش پدر هم نداشته. مامانی از وقتی از ختمش برگشتیم خیلی غمگین و عصبیه. همش می گه بیچاره مادرش.
خلاصه روز ماهگرد نه ماهگیم که مامانی می خواست به همه شیرینی بده ما تو ختم بودیم. بله دیگه من دیروز نه ماه شدم. حالا ن می تونم کلی راه رو چهار دست و پا برم و از هر چیزی می گیرم و بلند می شم. حتی گاهی از میز می گیرم و بلند می شم و بعدش تا میام از رومیزی بگیرم رومیزی لیز می خوره و من و رومیزی دنگی می خوریم زمین. دیگه ترجیح می دم به جای توی رورئک بیرونش باشم و خودم هلش بدم. تحمل بغل بزرگترا رو هم ندارم مگر اینکه بلندم کنن تا دستم به لوستر برسه. گاهی هم یه چیزی می کشم زیر پام و روش می ایستم تا بهتر بتونم از میز بگیرم آخه همه چی اینجا از قد من بلندتره. نمی دونم چرا دو روزه به رادیاتور شوفاژ هم که دست می زنم هیچکس نمی گه جیزه دست نزن. خودمم یه بار امتحانش کردم اصلا هم جیز نبود این بزرگترا هم خوششون میاد الکی آدمو بترسوننا. غذام برعکس روزهای اولی که به ایران اومده بودیم خیلی خوب شده. مامانم که خیلی راضیه. خیارم خیلی دوست دارم آخه هم خوش مزه است هم اینکه لثه هامو که خیلی خارش دارن آروم می کنه. دایی رضا هم برام تخم کبوتر آورده که روزی یه دونه می خورم. همه می گن با این بابا و مامان پرحرف و این تخم کبوترا ببین پویان چی میشه اما من که نمی فهمم منپورشون چیه ولی تخم کبوترا خیلی خوشمزه هستن. البته مامانی فقط زردشو بهم می ده.
راستی فردا سالگرد ازدواج مامانی و باباجونمه و مامانی خیلی غمگینه که پیش بابایی نیستیم. از همینجا بهش تبریک می گیم. بابا جونی، مامانی جون سالگرد ازدواجتون مبارک باشه. انشاالله که سالهای سال با هم باشیم، با هم شادی کنیم و غمخوار هم باشیم. ما امروز به افتتاحیه یه پرورشگاه خصوصی که از چند تا دختر معصوم نگهداری می کنن دعوت داریم. مامانی می گه امروز شیرینی ماهگرد من و سالگرد ازدواج خودشونو اونجا می بره و با هم می خوریم. مزدا جون و خاله فلور عزیز گه لطف کردید و برامون شماره گذاشتید ما به زودی باهاتون تماس می گیریم. راستی هیچ می دونید ما به هم خیلی نزدیکیم و احتمالا در یک محله زندگی می کنیم؟ مامانی می خواد در اولین فرصت به خاله حدیثه گل هم زنگ بزنه و احوال مهدی جون گل و خواهر و برادرای عزیزشو بپرسه. امیدواریم همگی بهار قشنگی در پیش رو داشته باشید.
بابا جونی پیامت خیلی خوشحالمون کردو دلمون برات تنگ شده. چقلی مامانی رو هم به مامان جون می کنم. اصلا من هنوز هیچی نگفته مامان جون خودش حسابشو می رسه اصلا نگران نباش. اینجا همه با من هستن.