سلام سلام.

آخی ما بالاخره برگشتیم خونمون و تونستیم بدون مشکل و بدون قطعی وارد اینترنت بشیم. دلمون لک زده بود برای یه سلام گرم به همه دوستامون. ببخشید که برای عید هم نتونستیم تو وبلاگمون چیزی بنویسیم. من هر شب وارد دنیای مجازی می شدم اما فقط بعضی شبها موفق به خوندن وبلاگا می شدم و فقط بعضی مواقع از این بعضی شبها می تونستم کامنتدونی بعضی از دوستانو باز کنم. خداییش با این همه ف ی ل ت ر ی ن گ که گذاشتن انقدر سرورها مند عمل می کنن که من موندم به جز اون دسته از مادرایی که از اداره هاشون آنلاین می شن و خب وضعیت سرعتشون بهتره بقیه مثل نوشین جون و بیتا جون و فلور جون که از خونه وارد این دنیا می شن پس چکار می کنن مگر اینکه ADSL داشته باشند. به هر حال منکه از شبکه هوشمند سپنتا استفاده کردم که خداییش به لعنت خدا هم نمی ارزید. بگذریم.

ما بعد از دو ماه با پویان جون به خونه برگشتیم و دوباره تنها شدیم. خوشبختانه باباجون اینبار همراهمون بود و علیرغم اینکه از بی قراری پویان در هواپیما خیلی می ترسیدم اما بازهم گل پسرم روسفیدم کرد و ۵ ساعت پرواز رو به اضافه ۳ ساعت زود بیداری قبل از پرواز و دو ساعت زمان تا رسیدن به خونه بعد از پرواز رو خیلی خوب و کاملا مردونه گذروند. خوشبختانه نه اذیت شد و نه اذیت کرد. راستش این هشتمین باری بود که پویان در این ده ماهه زندگیش سوار هواپیما می شد و همیشه هم خیلی خوب همکاری کرده بود اما این دوماهه تو ایران و کنار خونواده از بس آزاد بود و هر جا که می خواست می رفت و حسابی مستقل شده بود می ترسیدم که تو هواپیما هم نخواد تو بغل بمونه و بخواد رو زمین چهار دست و پا بره یا از صندلیها بگیره و از این صندلی به اون صندلی برای خودش جولون بده و هم راه مردمو بگیره و هم خودش تالاپ تالاپ به در و دیوار بخوره. خدا رو شکر بخیر گذشت و از شانس خوب ما فقط دو تا جای خالی تو هواپیما بود که یکیش رسید به پویان ما و هم ما و هم خودش خیلی راحت بودیم.

تو ایامی هم که ایران بودیم تا قبل از عید اتفاقاتی افتاد که پویان تو پست قبلیش از بعضی تلخیهاش یاد کرده. اما شیریناش تولد آرش جون وروجک آرزو جون بود که هم پویان خیلی بازی کزد و لذت برد و هم خودم تونستم خیلی از دوستای خوبی رو که قبلا دیده بودم مثل نیلوفر جون مامان نازنین فاطمه، مامان خوب مهدیار پهلوون، رادین جون و مامانش، خود آرزو جون که قسمت نشد تو دوبی ببینیمش، و اونایی که دلم می خواست ببینم مثل بیتا جون مامان دوقلوهای شیطون نوشین جون و هستی نازش ایلیا جون و سمیه جون مامانش، هیراد پسر مردادی و مامان مهربون و خواهر نازش، باران جون دختر هنرمند و مامانش و پرنیان جون و مامان خونگرمش و احتمالا دوستانی که ممکنه الان حضور ذهن برای اسمشون نداشته باشم و همینطور خله الهه و خاله آزاده خوب آرش جون و دالتونها که همیشه اسم و عکسشونو تو وبلاگ وروجک دیده بودیم.

اتفاق خوش بعدی تماس تلفنی با فلور جون مامان مزدا گلی بود که اتفاقا اول با خود مزدا که گوشی رو برداشته بود حرف زدم و بعد هم با فلور جون و بعد هم یه قرار برای رفتن به رباط کریم و پرند برای دیدار از ۳ تا مرکز نگهداری بچه های بدسرپرست که یکیشو خودمونم اولین بار بود می رفتیم. فلور جون در باره این دیدار اشاراتی تو سایت مزدا جون کرده که خودش یه پست جداگونه ای می طلبه و من هرچه کردم نتونستم در ایامی که در ایران بودم بنویسم. اما شیرین زبونیای مزدا جون خیلی به دلم نشسته و مطمئنم کمی که بزرگتر بشن پویان هم اونو از دوستان خیلی خوب خودش خواهد دونست.

روزای آخر هم سعی کردم با حدیثه جون مامان مهدی شیرین زبون تماس بگیرم که قسمت نشد صدای گرمشو بشنوم.

روزهای قبل از عید با همون دلمشغولیهای همیشگیش گذشت و شب چهارشنبه سوری که مصادف بود با تولد برادرزاده گلم عباس جونی خیلی به پویان خوش گذشت چون علاوه بر آتیش بازی و ترقه و فشفشه هایی که تماشا می کرد از حرکات موزون و دسته جمعی دختر خاله هاشم حسابی محظوظ شد. فقط موقع پریدن از روی آتش متوجه ترسش از اتش شدم که خوشحالم کرد. احساس کردم پسرکم بزرگ و عاقل شده. مگه نه اینکه احتیاط شرط عقله؟ شام هم ه مهمون برادرم بودیم و شب رو هم با خوردن کیک تولد به آخر رسوندیم.

پویان اولین عیدیشو قبل از عید از بابابزرگ جونش گرفت که یه چک پول بود. روز اول عید هم سال نو رو سر سفره هفت سین مامان جون تحویل گرفتیم و چون تصمیم داشتم امسال دشتم رو از برادر کوچکترم بگیرم بلافاصله بعد از تبریک به مامان جون و بابابزرگ به طبقه بالا رفتیم و دایی رضا رو از دستشویی و زندایی جونو از حموم کشیدیم بیرون و عیدیمونو گرفتیم.

روز اول عید خونه بابابزرگ خیلی شلوغ می شه و ما تا شب کلی مهمون راه انداختیم. آخر شب هم با حمید جون پسرخاله پویان با ماشین زن برادرم که برای تعطیلات در اختیارمون قرار داده بود به فرودگاه به استقبال باباجون و عمه های پویان و پسرعمه هاش رفتیم. شب هم شامو خونه مامانی سرورش خوردیم و فرداش هم شام مهمون عمو مصطفی در درکه بودیم که خیلی خوش گذشت. چهارم عید هم دایی جون همه خونواده رو به دستوران اسفندیار دعوت کرده بود که خیلی باحال بود. جای زیادی برای عید دیدنی نرفتیم جز خونه خواهر و برادرای خودم و زنعموم و یه خاله باباجونی. یه روز هم دسته جمعی با خونواده باباجون و خاله و داییش رفتیم جاده امامزاده داود برای پیک نیک که خیلی خوب بود. از هفتم عید هم با خاله فرشته و ندا و خونواده خاله طاهره و دایی رضا و مامان جون و بابابزرگ به سلمان شهر رفتیم و روزای خوبی رو تا دوازدهم اونجا بودیم. سیزده بدر هم خونه مامان جون بودیم و بعد از ناهار پویان با پسرداییها و دخترخاله هاش به پارک جنگلی شیان رفته بود و سبزه گره زده بود. ما هم غروب یه سر رفتیم بیرون و یه چایی خوردیم و برگشتیم. بقیه روزها هم به آمادگی برای برگشتمون گذت و بالاخره روز هجدهم به خونه برگشتیم. پسرکم در این دو ماهه کلی مهارتهای جدید کسب کرده که در پست بعدی براش خواهم نوشت.

و اما خبرای خوب خوب: 

یکی از دوستان فریبا جون مامان رایان ناز به اسم مانلی وبلاگ فریبا جونو دوباره سرپا کرده که من توش یه کامنت از فریبا جون دیدم با قول اینکه نه خیلی زود اما بالاخره میاد و از خودش و گلش برامون می نویسه. دیگه اینکه پس فردا بیست و سه فروردین تولد یک سالگی رایان جون و همینطور آرتا جونه که لینکش تو لیست دوستان پویان جون هست و وبلاگ قشنگ و خوندنی هم داره. جمعه با هم یه سر بهشون بزنیم.

راستی یه سوال؟ این ورژن جدید پرشن بلاگ جایی برای درج لینک در متن نداره؟

شاد و خرم باشید و سالی پر از حرکت و برکت و شادی داشته باشید.