سلام به همه خاله‌های خوبمون
تو وبلاگ همه شما خاله‌های عزیز و در مطالب قشنگتون، تا حالا زیاد خوندیم که وقتی چن ساعتی از بچه‌هاتون دور هستین چه احساسی دارین و چطور برای در آغوش گرفتن دوستای ما لحظه‌شماری می‌کنین، می‌خواستیم بگیم که ما بچه‌ها هم همین احساس رو داریم و بهترین لحظات زندگی برای ما دقایقی است که در آغوش پر مهر مادرامون هستیم یا در بغل یا روی شونه‌های باباهامون قرار داریم. اما می‌دونین که خیلی از دوستای همسن و سال ما هر کدوم به دلایلی از این نعمت محروم‌اند و به جای زندگی در خونه‌ و در کنار پدر و مادر، یا در خیابان یله شده‌ان یا این که اونهایی که خوش‌شانس‌ترن در مراکز ویژه کودکان بی‌سرپرست یا بدسرپرست نگهداری می‌شن. قبلن براتون تعریف کرده بودیم که اواخر سال گذشته با مامانامون به سه تا از مراکز نگهداری از این کودکان رفتیم. یکی از این مراکز، خونه‌ایه که تو اون شونزده تا از دوستای ما زندگی می‌کنن که همه همدیگه رو برادر صدا می‌کنن و به جای یه مادر، چندین و چند خاله مهربون دارن که صادقانه و بدون هیچ چشمداشتی سعی می‌کنن جای خالی آغوش مادر رو برای این بچه‌ها پر کنن. این مرکز توسط هیأت‌امنایی که از تعدادی از اقوام پویان تشکیل شده و تحت نظارت سازمان بهزیستی اداره می‌شه. بهتره که تا حالا هر تصوری که از این مراکز داشتین، کنار بذارین چون تنها فرق این خونه با خونه‌های دیگه، تعداد بچه‌های ساکن این خونه و تعداد خاله‌های اونا است وگرنه شما به راحتی می‌تونین همون صمیمیتی رو که تو خونه‌های همه ما هست، در این خونه هم ببینین. این بچه‌ها با کمک این جمع کوچیک با همتی بلند، نسبت به کودکانی که در مراکز خود سازمان بهزیستی نگهداری می‌شن، وضعیت خیلی بهتری دارن و هر چند هر کدوم غم‌ها و غصه‌هایی بزرگ در دل خود دارن، اما به این زندگی خو گرفته‌ان و حتی از اون لذت می‌برن، طوری که حتی چند تا از اونا دیگه راضی نیستن حتی برای چند روز هم به خونه‌هایی برگردن که ...
بعد از تعطیلات نوروز، بابا ابی مزدا که یه روزنامه‌نگاره با یکی از همکاراش (خاله ناهید، مامان زهرا کوچولو) به دیدن این بچه‌ها رفتن و ناهار رو با اونا خوردن و قراره گزارشی که خاله ناهید در مورد این مرکز و مراکز مشابه اون تهیه کرده در هفته‌نامه آتیه چاپ بشه که شما می‌تونین این گزارش رو در وبلاگ خاله ناهید، یا در ادامه همین مطلب بخونین.
قبلن که ما پیشنهاد داده بودیم به این مرکز کمک کنیم، خیلی از خاله‌های گل از این پیشنهاد استقبال کردن، اما می‌خواستم بگیم که علاوه بر کمک‌های مستمر نقدی و کالایی که می‌تونه به بهتر شدن وضع این دوستامون کمک کنه، در حال حاضر این مرکز برای ایجاد دو تا اتاق جدید، احتیاج به یه پول قلمبه داره که امیدواریم هر کدوم از شما به اندازه‌ای که در توانتون هست در این زمینه کمک کنین و اگر هم کسی در اداراتی مثه شهرداری آشنای تأثیرگذار داره، خواهش می‌کنیم احتمال دریافت یه زمین در محدوده شهر تهران – به ویژه منطقه غرب تهران که خیلی از ماها تو این منطقه زندگی می‌کنیم ­– رو پیگیری کنه تا با ساخت یه مرکز در تهران بتونیم بیشتر به این بچه‌ها سر بزنیم. در حال حاضر این 16 تا دوست ما در رباط‌کریم و در خونه‌ای وقفی که تنها دو تا اتاق خواب داره، زندگی می‌کنن و برای درس خوندن، تلویزیون دیدن و بازی کردن، محدودیت‌هایی جدی دارن که فعلاً بخشی از این محدودیت رو می‌شه با اضافه کردن دو تا اتاق در گوشه حیاط این خونه، برطرف کرد.
راستش رو بخواین ما این درخواست رو به رغم میل مامانامون از شما مطرح کردیم چون مامان فلور و مامان معصومه، دغدغه داشتن که نکنه خاله‌های ما این موضوع رو یا جدی نگیرن یا این که نتونن به اثر بخش بودن این تلاش اعتماد کنن و امیدواریم که شما خاله‌های خوب، ما رو روسفید کنین چون می‌گن که "کارهای بزرگ همیشه با حرکت‌های کوچیک آغاز می‌شن" و هر کمکی در این زمینه – هر چند اندک – حتماً ارزشمند خواهد بود.
راستی، اسم مؤسسه‌ای که برای مدیریت این مرکز به ثبت رسیده و همونطور که گفتیم تحت نظارت بهزیستی فعالیت می‌کنه، مؤسسه خیریه "ارمغان مهر" است که تصویر مجوز صادره از بهزیستی برای این مؤسسه رو براتون می‌ذاریم و شماره حساب این مؤسسه برای دریافت کمک‌های شما هم  1 – 2540840 – 2 – 102 به نام انجمن خیریه ارمغان مهر نزد بانک اقتصاد نوین شعبه آفریقا (کد 102) است.
لطفاً اگه خواستین کمکی کنین پس از واریز پول، میزان و تاریخ واریز اون رو به ما هم اطلاع بدین تا در آخر بتونیم از میزان کمک جمع‌آوری شده یه ارزیابی داشته باشیم و نتیجه اون رو به شما هم بگیم. اگر هم مایل بودین به دیدن این بچه‌ها برین – که این کار اونا رو خیلی خوشحال می‌کنه – به ما اطلاع بدین تا با خاله پویان، هماهنگ کنیم که یه روز با ایشون بتونین به این مرکز برین، حتماً بهتون خوش خواهد گذشت و با دوستای جدیدی آشنا می‌شین.  
مزدا و پویان
 
 
ادامه مطلب (متن گزارش تهیه شده توسط خاله ناهید)
کودکانی از جنس من و تو
ناهید حسینی
کوله‌پشتی‌اش را بر زمین می‌گذارد. آن را باز می‌کند و کنجکاوانه دنبال چیزی می‌گردد. کتاب فارسی کلاس پنجم ابتدایی به همراه یک دفترچه که تعداد برگ‌های سیاهش بیشتر از سفید آن است و یک مداد مشکی. بی‌آنکه با نگاه، خط عبور دیگران را دنبال کند شروع می‌کند به نوشتن. کلمات را پشت‌سر هم ردیف می‌کند. نه نقطه‌ای و نه دو نقطه‌ای که مبادا صدای پادشاه و گدا را از پس حکایت کتاب بشنود و سکوت پرهیاهوش را برهم بزند.
دفتر را می‌بندد و کتاب را هم. ترجیح می‌دهد که ساعت‌های باقی‌مانده از روز را با کودکانی بازی کند که همه را با یک نام صدا می‌زند؛ برادر.
چه فرقی می‌کند که نامش چیست. سعید، روزبه، ایمان، محمد یا غزاله و زهرا یا مهسا. چه فرقی می‌کند که در شمالی‌ترین نقطه ایران خاکی زندگی می‌کند یا اینکه هوای شرجی جنوب کشور را در ریه‌هایش پر و خالی می‌کند.
اصلاً به فرض هم که پایتخت‌نشین باشد. چه فرقی می‌کند. او کودکی است همانند کودکان من و تو که آسمان ابری خانه‌اش، او را ناچار از کوچ از خانه‌اش کرده است. چه فرقی می‌کند. کودکی است که یک روز بادی نامهربان، او را از آغوش پدر و مادری که اصلاً آنها را به یاد نمی‌آورد، بیرون آورده است. نامش همه اینها می‌تواند باشد؛ رحمان، علی، فرزاد، حسن، موسی، لیلا، پروانه، رؤیا و...
نزدیکی‌های پایتخت در یکی از مراکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست و برجا مانده از گسیختگی و آشفتگی خانواده‌های درمانده که توسط جمعی از خیرین نیکوکار اداره و سرپرستی می‌شود، کودکانی هستند مانند کودکان من و تو.
اول سلام
جوری رفتار می‌کنند که به خود حتم می‌دهم اگر آنها را جای دیگری بیرون از این مرکز می‌دیدم، نمی‌توانستم بفهمم که از کسی یا چیری رنج می‌برند.
شاد می‌گویند و شاد می‌خندند. از نمره بیستی می‌گویند که در درس انشا با موضوع "تعطیلات عید را چگونه گذرانده‌اید" نگرفته‌اند. از بازی‌های کودکانه می‌گویند، از معلم، از دوستانشان و از دیگر برادرانشان که هر صبح با صدای زنگ یک ساعت از خواب بیدار می‌شوند و هر شب به یک شب به خیر گفتنی، به خواب می‌روند.
یک خانه وقفی 2 اتاقه، محل زندگی تعداد 16 کودکی است که یک خانواده شده‌اند. آنها بین 11 سال تا 18 سال سن دارند. محل زندگی آنها بزرگ نیست ولی آنقدر هست که شادی‌های کودکانه و خنده‌های کشدار و پرصدایش را در دل خود به یادگار ذخیره کند.
این مرکز حمایتی غیردولتی از تیر ماه سال 86 موفق به اخذ مجوز از سازمان بهزیستی شد، در حالی که 7 سال از زمانی که بهانه‌ای کوچک، چراغ پرفروز مهربانی و عاطفه را در دل تعدادی افراد خیر و نیکوکار روشن کرد، می‌گذرد. این مرکز حمایتی به صورت هیأت امنایی اداره می‌شود و سازمان بهزیستی تنها کار نظارت بر فعالیتهای آن را انجام می‌دهد. این مرکز نه تابلویی دارد و نه مشخصه‌ای که نشان دهد تعدادی کودک بی‌سرپرست یا بدسرپرست در آن نگهداری می‌شوند. تمام تلاشها بر این بوده تا محیطی برای زندگی این کودکان فراهم شود که آنها حس کنند این درست همانجایی است که از آن دور مانده‌اند؛ خانواده....
به گفته مدیر این مرکز حمایتی، یارانه 80 هزار تومانی که سازمان بهزیستی هر ماه بابت هر کودک می‌دهد، به هیچ وجه کفاف هزینه‌های موجود را نمی‌دهد.
اعضای هیأت امنای مرکز حمایتی غیردولتی که ذکر آن رفت، در یک اقدام آینده‌نگر برای کودکان، به ازای پس‌اندازهای کوچک این کودکان و با هدیه‌ای معادل مبلغ پس‌انداز، سهام شرکت‌های فعال در بورس را خریداری کرده‌اند که بسیار پسندیده است. ضمن آنکه تمام این کودکان دارای حساب پس‌انداز مسکن جوانان بانک مسکن هستند.
برنامه‌ریزی برای تفریحات دسته‌جمعی و مسافرت به مناطق دیدنی از دیگر کارهایی است که اعضای هیأت امنای این مرکز از این کودکان دریغ نمی‌کنند.
یک احوالپرسی ساده
شاهین آرام و بی‌صدا وارد می‌شود و به دقت اطراف را می‌کاود. نگاهش چیزی را می‌جوید. روی مبل می‌نشیند و می‌پرسد: شما خبرنگاری هستید که قرار بود بیاید؟
آب دهانم را قورت می‌دهم؛ بله.
از جایش بلند می‌شود و نزدیک من روی مبل می‌نشیند. پس از یک ورانداز کوتاه، وقتی مطمئن می‌شود که به جز یک کیف، چیز دیگری به همراه ندارم، می‌پرسد: پس دوربینت کجاست؟
تعجب می‌کنم. وا می‌مانم از این سئوال و جواب و در همان حال که تلاش می‌کنم تکه‌های خردشده وجودم را در کنار یکدیگر قرار دهم، می‌گویم: من خبرنگارم. یعنی فقط می‌نویسم. دوربین، وسیله کار عکاس است و فیلمبردار.
یشمی چشمانش، نگاهم را میخکوب می‌کند. انگار که سخنم او را متقاعد نکرده باشد، می‌پرسد: یعنی ما را در تلویزیون هم نشان می‌دهند.
خود را کوچک حس می‌کنم و درحالی که به دیگر دوستانش اشاره می‌کنم، می‌گویم: من هم دوست تو هستم مثل این بچه‌ها.
دیگر چیزی نمی‌گوید و می‌رود.
مدیر مرکز، درباره شاهین چیزهایی می‌گوید که در یک لحظه آرزو کردم ای‌کاش جای دیگری می‌بودم. شاهین را زمانی که تنها 3 تا 4 ماه بیشتر نداشته، در خیابان رها کرده و رفته‌اند. آثار سوختگی با سیگار و کتک روی بدن این کودک 4 ماهه، گویای سرنوشتی بوده که پسرک در ابتدای زندگی خود، سرسختی و خشونت آنها را لمس کرده است و امروز متأسفانه شاهین از نوعی اختلال رفتاری پنهان رنج می‌برد که گهگاه سرک می‌کشد و می‌رود.
کودکانی مانند شاهین کم نیستند که در نهایت تنهایی، به دنیای کودکی خود خو کرده و چشم بر نگاه‌های مهربان دوخته‌اند.
آرزویی بلند
به نظر می‌رسد خانواده‌های گسیخته یا آشفته، اولین عنوان در دسترس باشد که می‌توان با آن، خانواده کودکان تنهایی را نام‌گذاری کرد که در مراکز شبانه‌روزی نگهداری از کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست، زندگی می‌کنند.
بی‌آنکه چیزی از غریق نجات بدانم، خود را به دریای پر از سئوال و ابهام وجودم می‌زنم که هر لحظه، جذر و مدش تمام وجودم را به زیر آب می‌کشد. با خود می‌گویم، مگر نه آنکه لحظه میلاد یک کودک، بزرگ‌ترین نمایش قدرت خدای بزرگ است و شگفت‌انگیز، پس چگونه است که پدری یا مادری ترجیح می‌دهند فرزندشان هر جای دیگری زندگی کند جز در کنار آنها و آغوش گرمی که اصلاً وجود ندارد.
روزبه نام کودک دیگری است که قربانی واژه بدسرپرستی در خانواده‌اش شده است. نه سال بیشتر ندارد ولی وقتی صحبت می‌کند از یاد می‌برم که من سال‌ها از او بزرگ‌ترم!
آذری‌زبان است و فارسی را کامل و به درستی صحبت می‌کند. از خانواده‌اش می‌گوید و ناراحت می‌شود. در کنار یک جمله حرفی که می‌زند، یک دنیا آرزو و خواسته بیان می‌کند که رؤیای آنها چندان هم دور از دسترس نیست. 9 سال دارد ولی به اندازه یک کودک کلاس اولی سواد خواندن و نوشتن دارد. حیف که حق آموزش و تحصیل را نیز از او دریغ کرده بودند.
اعتیاد، بلای خانمانسوز خانواده این پسر بچه 9 ساله است. پدری معتاد، مادری معتاد و سرنوشت پسری که از این میان دست و پا می‌زند برای رسیدن به جوانی، به فردا، به موفقیت و یک زندگی.
از او می‌پرسم: دوست داری چگونه پدری برای فرزندت باشی؟
گویی که جمله‌ای آماده در ذهن داشته باشد، می‌گوید: می‌خواهم جوری زندگی کنم که پسرم زمانی که بزرگ شد به من افتخار کند. جوری برایش پدری کنم که احساس کمبودی در زندگی‌اش نداشته باشد.
کنار ابروی سمت راستش، جای قدیمی چند بخیه دیده می‌شود. روی دستان کوچکش، اثراتی است که جرأت پرسیدن چرایی و چگونگی آنها را در خود نمی‌بینم.
روزبه تعطیلات عید و تابستان را کنار خانواده‌اش می‌گذراند و آن چنانکه مدیر آن مرکز می‌گوید؛ بچه‌هایی مانند روزبه که خانواده‌ای دارند، هرچند از هم گسیخته، گاه و بیگاه دلتنگ پدر و مادری می‌شوند که هیچ برایشان پدری و مادری نکرده‌اند و نشستن در آغوش آنها را در دل آرزو می‌کند، آرزویی که گرم نبوده و نیست... (بقیه این مطلب رو می‌تونین در وبلاگ خاله ناهید بخونین)

مزدا و پویان


 
 بعدا نوشت مامان پویان:

من قبلا چند بار تلاش کردم شرح حال این بچه ها رو در این وبلاگ بنویسم اما یه حس درونی مانعم می شد به هر حال شاید این بتونه براتون یه مقدمه ای باشه بعدا سعی می کنم بیشتر بنویسم.