سلام به همه دوستای خوب.

ما خوبیم شما چطور؟ خدا رو شکر که همه خوبید. خاله آرزو خونه جدید جا افتادید؟ خوش می گذره؟ خاله نوشین جون مدرسه هستی جون رو انتخاب کردید؟ بالاخره اونجور که دلتون می خواست شد یا نه؟ فافا جون و پرنیان جونم که مثل همیشه با هم کیف می کنید. خاله میترا جون خدا رو شکر که شما هم خوبید. خاله یاسی هم که بعد از رفتن به ایران خبرای خوب خوب برامون داشت. خاله بیتا ما دلمون برای شما و دوقلوهات تنگ شده ها. عمو فرهاد جون ما خوشحالیم که بازم پارسا جون و آیسا جون و مهسا جونو می بینیم و نوشته هاتونو می خونیم. خاله حدیثه جون ما همیشه مشتری پروپا قرص قصه های شیرین زبونیای مهدی جون هستیم و می بینیم که شما هم چقدر قشنگ تاریخ تولد همه رو می دونید و به موقع ازشون یاد می کنید. اگه می بینید براتون کم یادداشت می ذاریم به خاطر بهونه گیریهای پویان خانه که باید یواشکی و بی سروصدا ازش به نت سر بزنیم. دیبا و پرند و نارگلی و آرتا جون و پرنسس آندیا و زهرا جون و اینا (یونا) و مانا و مانیای گل و باران خانم ناز و نیکا و سارا و نیما و ملودی ناز و ایلیای خاله سمیه و آرین و آراز جون و نازنین فاطمه های ناز و فاطمه زهرا جون و مهدیار پهلوون و دل آرام و شهراد و کیا و چهارقلوهای خاله ستاره و شایگان و هیژا و هیراد نازنازی هم همینطور و خدا رو شکر می کنیم که خاله دلارام و خاله طاهره مامانای مهربون رایان جون و فاطمه زهرا جونم حالشون خوبه و انشاالله بهتر هم میشن. خاله وستا هم که دیگه خیلی وقته از دنا جون نمی نویسه و ما دلمون براش تنگ شده. دوستای جدیدی هم که خیلی دوستشون داریم مثل ستایش نازی و عسل بانو. دانیل جون ما هم از این هوای بهاری که اینجا مدتش خیلی کوتاهه داریم کیف می کنیم. خلاصه ما به همه دوستامون حتی اونایی که احیانا اسمشونو اینجا فراموش کردیم بنویسیم سر می زنیم و خوشحالیم که همه خوبن.

و اما دوست گل گلم مزدا جونی که اسمتو آخر آوردم چون می خوام برات مخصوص بنویسم. مزدا جونی ما اون پست قبلی رو برای این نوشتیم که خاله ها بدونن کار خوب کردن خیلی سخت نیست. حالا مهم نیست که ما نتیجه اش رو خودمون ببینیم یا نه. مهم اینه که خاله ها ببینن. تازه همین که خاله ها لطف کردن و خوندن خودش خیلی خوبه. ما که نا امید نیستیم. در ضمن همیشه از تصمیم گرفتن تا عمل کردن فاصله زمانی گاهی طولانی می شه اما قدم اول مهمه. درست می شه انشاالله. خسته نشیا که ازت دلگیر می شم.

خب حالا یه کم از پسرکم بگو. پویان گلم که به تاریخ میلادی پنج شنبه آینده یازده ماهه می شه کلی مهارتها کسب کرده که روز به روز زندگی رو برای مامان و بابا شیرین تر و از طرفی هم مسئولیتها رو سخت تر می کنه. پسرکم تازه هشت ماهه شده بود که به ایران رفتیم. اون موقع سینه خیز می رفت و کنترلش خیلی سخت نبود. در عین حال خیلی هم بچه آروم و حرف گوش کنی بود. البته تو خونه با همون سینه خیز رفتناش تا جایی که بهش اجازه می دادیم خوب از همه جا سر در می آورد و حتی توی کشو ها رو هم می گشت. گاهی از این اتاق به اون اتاق و گاهی تو راهرو خونه می گشت اما باز هم قابل کنترل بود. به همین دلیل سفر دوبی هم که همون اوایل هشت ماهگیش بود خیلی خوب باهامون همراهی می کرد و مدارا می کرد. اما تو خونه پدرم که خوب بزرگ بود و جا برای چرخیدن زیاد داشت خیلی زود به چهار دست و پا رفتن افتاد و در آستانه نه ماهگی مثل فرفره روی دست و پاهاش خونه مامان جونشو زیر پا می ذاشت و همزمان یاد گرفت که از میز و دیوار و مبلا بگیره و بلند شه که دیگه از اون زمان به هیچ وجه تو بغل نمی مونه و می خواد که آزادش بذاریم تا هرجا که می خواد بره. پسرکم دشمن رومیزی و هر چیزی که روی میز باشه هست. میزها و شیشه های تو خونه مامان جون از جمله شیشه پاسیو و شیشه میز تلویزیون روزی n دفعه پاک می شد و همیشه هم جای انگشتای کوچولوی پویان روش خودنمایی می کرد. تو خونه خودمونم الان یه میز ششه ای وسط مبلا هست که بلامصرف مونده و همیشه خدا جای لبا و انگشتای آقا روشه. یکی از علاقه های سفت و سختش کشو ها هستن. کشوهای کمد و دراور و آشپزخونه. از هیچکدوم نمی گذره و هر کدومو که موفق به باز کردنشون بشه تا کاملا خالی نکنه دست بر نمی داره. جدیدا در کابینتها رو خیلی باز و بسته می کنه اما هنوز خیلی خوب بلد نیست که اونها رو کامل باز نگه داره و گاهی که اتفاقی باز می مونن حساب تمام محتویاتشو می رسه.

 آشپزخونمون یه بالکن سرپوشیده با پنجره داره که هم من توش فقسه برای نگهداری بعضی وسایل و مواد غذایی گذاشتم و هم باباجون یه میز و صندلی گوچیک برای کشیدن سیگارش داره که قفسه ها که هیچوقت از دست پویان خان در امان نیستن. هر وقتم ببینه باباجون تو اتاق نیست یه دو میره تو بالکن پیشش تا از دود سیگارش بی نصیب نمونه. به قول باباجونش معلوم نیست اصلا باباجون برای چی باید تو بالکن سیگار بکشه.

 تو ایام عید که با خونواده به شمال رفتیم ویلایی که توش بودیم هالش نسبت به اتاق ناهار خوری و اتاق خوابها یه پله می خورد که پویان یه بار از این یه پله افتاد و دیگه ازش می ترسد تا اینکه عرفان جونی پسر دایی نازش بهش یاد داده بود که به پله که می رسه دستاشو و شکمشو رو زمین بخوابونه و بعد اول با یه دست و بعد با دست دیگه اش بیاد پایین و بعد که هر دو دست می رسدن پایین کم کم با شکم و بعد پاها بیاد پایین. منکه نبودم اما شنیدم که در عرض یک ساعت پویان انقدر این کارو تکرار کرد که دیگه مثل فرفره از این پله بالا و پایین می رفت و من تا مدتی باهاش مشکل داشتم چون فکر می کرد از هر بلندی ای با همین ترفند می تونه پایین بره که البته کم کم متوجه شد که از ارتفاع بالا مثل بعضی تخت خوابا نمی شه این کارو کرد. اما الان از تخت خواب اتاق خودمون به راحتی بالا می ره و برای پایین اومدنشم کلی تمرینش دادم که اینجا باید اول پشتشو بکنه به زمین و پاهاشو آهسته به زمین برسونه که خیلی زود این کارو هم یاد گرفت.

پشت اتاق پویان یه اتاقکی هست که درش هم از اتاق پویانه و هفت تا پله چوبی می خوره و میره بالا و اون بالا یه پنجره کوچیک داره به بیرون. من از این اتاقک یه جورایی به عنوان انباری استفاده می کنم یعنی پایین پله ها که یه بوفه گذاشتم برای ظرفای چینی و بلورم و بالای پله ها هم یه دراور حصیری و بند رختها برای پهن کردن لباسها. روی پله ها هم ایستگاه شارژ تلفنهای خونه و اینترنت و خلاصه پر از کابله. وقتایی که بخوام تو این اتاقک برم باید دور از چشم پویان باشه وگرنه از پله ها می گیره میاد بالا و از انجایی که همیشه جوراب پاشه و پله ها هم چوبی هی یه خط در میون پاش لیز می خوره و و گوشت تنمو می ریزه. یه روز عصر که روی مبل دراز کشیده بودم و مجله می خوندم پویان بی اینکه متوجه بشم رفته بود بالای پله ها و من با صدای فریاد پویان از جام پریدم و چه حالی شدم تا اون فاصله کوتاهو طی کنم که دیدم آقا پله ها رو رفته بالا و سر راهش تلفنها رو هم انگولک کرده و بعد هم که دیده نمی تونه اون راهو خودش برگرده رفته بود لب پنجره و با فریادش از مردم بیرون خونه کمک می خواست.

یکی دیگه از مهارتهای خطرناکش اینه که به محض اینکه ما روی مبل می شینیم التماسمون می کنه که بغلش کنیم و تا بیاد تو بغل حتی یه لحظه هم معطل نمی کنه می پره رو مبل و پاشو می ذاره رو کوسن و بعد می ره بالای پشتی مبل و از اونجا هم پشت پنجره و بعد هم می افته به جون خاکای گلدونای پشت پنجره که ظاهرا خیلی هم به مذاق پسرکم خوش میاد. بدیش اینه که اگه گاهی از سر عجله از قسمتی از پشتی مبل بالا بره که با پنجره فاصله داره از رو همون لبه پشتی چهار دست و پا می ره تا برسه به پنجره و از اونجایی هم که همیشه با عجله می ره که تا قبل از اینکه ما بهش برسیم کار خودشو بکنه گاهی حسابی کله پا می شه که اگه به دادش نرسیم خدا می دونه چه بلاهایی ممکنه سرش بیاد. حالا فعلا نمی تونه خودش از مبل بالا بره اما دیروز باباجونش صدام کرد تا شاهکارشو ببینم که دیدم یکی از کوسنهارو انداخته زمین و از روی اون رفته بالای مبل و....

تو ایران که بودیم خونه مامان جونش یاد گرفته بود در فر رو باز کنه که اونجا چون همیشه فر خاموش بود و استفاده نداشت زیاد خطری براش نداشت اما اینجا گاهی که شیرینی یا غذایی تو فر باشه گوشت تنم می ریزه تا کارم با فر تموم شه و مدام باید مراقب باشم که آقا نره سراغش. جالبه که به محض اینکه به اجاق که برقی هم هست نزدیک می شه و با تحکم صداش می کنم خودش با خنده بهم می گه جیییسسسسسسسسس؟  آهان از کلماتی که یاد گرفته بگم. بابا، ماما، به به (به هر خوردنی و نوشیدنی می گه) بیم (بریم) وقتی بهش می گیم کجا بیم؟ با اشاره به در خروجی می گه دد (با فتح هر دو د یعنی ددر) دییییشششششششش (جیش)، جیسسسسسس (جیز)،تو (توپ)، الش (به آلمانی یعنی گوزن اینو به یه گوزن مگنتی که روی یخچاله می گه)،بردرزادم اسمش عباس بود که بهش می گفت عبا اونم با یه تشدید محکم رو سر ب. گاهی وسط بازی یهو خودش می گه د (بازم با فتح د) و بلافاصله شروع به دست زدن و حرکات موزون می کنه. پسرکم از سفر دوبی و مخصوصا تور سافاری که رفتیم حسابی حرکات موزون رو یاد گرفته و با شنیدن هر موسیقی ای حتی با شنیدن شعرای کتاب داستاناش شروع به ق ر دادن می کنه. جالبه که تا حالا فقط یه دستشو حرکت می داد حالا سه روزه که هردو دستشو حرکت می ده.

 از وقتی از ایران برگشتیم خیلی تحمل خونه رو نداره و گاهی بهانه گیری می کنه و تقریبا روزی دو بار رو بیرون می بریمش. یه بار با خودم میاد و یه بارم عصرا با باباجونش می ریم. خوشبختانه هوای اینجا چند روزیه که خیلی خوبه و تو پارک قشنگی که نزدیک خونمونه می شه گشت.

خیلی طولانی شد از خونه جدیدی که به خاطر پویان عوض می کنیم و خوردنیای جدید و بقیه کاراش تو پست بعدی می نویسم.

راستی مزدا جونی این عکس قلیون برای شماست که یاد بیفته که یه بار می خواستی یه چیزی در باره قلیون برامون بنویسی.