سلام سلام.

امروز به تاریخ میلادی یازدهمین ماهگرد تولد پویان عسل و روز کاره. روز پدر هم هست. البته روز کار یه روز جهانیه که معمولا با یازده اردیبهشت مصادفه اما امسال که سال کبیسه است مثل همیشه یه روز اختلاف بین تاریخ همیشگی میلادی و تاریخ ایران افتاده که نمی دونم دیروز رو روز کارگر گرفتن یا امروزو به هر حال ما این روزو به همه اونایی که شامل حالشون می شه تبریک می گیم. از طرفی روز دوازده اردیبهشت هم که روز معمله که ما این روزه به همه معلما و استادا و همه دوست جونای پویان که پدر یا مادر معلم دارن یا عضوی از خونوادشون معلمه بهشون تبریک می گیم. پویان من هم با تاریخ میلادی امروز یازدهمین ماه زندگیش رو هم پشت سر گذاشت و یک ماه دیگه تولد یک سالگیشه. درست یک سال پیش این موقعها ما داشتیم برای اومدن فرشته کوچولوی خونمون روزشماری می کردیم. اتاقشو چیده بودیم و هر روز قربون صدقه اتاقشو وسایلش می رفتیم و باباجون هر روز صبح قبل از رفتن به اداره کلی با توالت فرنگی موزیکال پسرک و حیووناش که با فشار دادن شکمشون صدای طبیعی اون حیوونا رو در می آرن بازی می کرد. و حالا یازده ماهه که زندگی ما با حضور پسرکی شیطون و پر انرژی رنگ و روی شاد و زیبایی گرفته. گاهی هرچی فکر می کنم چطور می شه شکر خدا رو به خاطر داشتن چنین نعمتی به جا بیارم و چه عباراتی می تونم به کار ببرم برای سپاس خدای بزرگ هیچی پیدا نمی کنم اما می دونم که خدا خودش می دونه که چقدر به خاطر داشتن این نعمت خوشحال و ممنونش هستم.

پسرک من هم در این یازده ماه با شیرینکاریهایی که هر روز یاد می گیره هر روزمونو با روز دیگه امون متفاوت کرده. از دندوناش بگم که اولیش یک ماه پیش درست روز دهمین ماهگرد تولدش در شمال در اومد. صبح زود بود که تو ویلای شمال بین من و باباش می خوابید و صبح به محض بیدار شدنش متوجه یه مروارید سفید زیبا تو صدف کوچولوی دهانش شدم. اول خواستم باباجونشو بیدار کنم که دلم نیومد اما بعد از یه ربع که باباجون بیدار شد اولین کلامی که گفتم همین بود: پویان دندون در آورده و اون روز با دو جعبه شیرینی خامه ای ده ماهگی و اولین دندون پسری رو با خونواده که تو سفر شمال همراهمون بودن جشن گرفتیم و دقیقا بعد از پانزده روز دومین دندونش در اومد و دیگه خبری نیست. تو راه رفتنم خیلی تنبله و با اینکه حدود سه ماهه که چهار دست و پا راه میره و در واقع از در و دیوار بالا می ره اما هیچ تمایلی به ایستادن و راه رفتن نشون نمی ده مگه اینکه تکیه گاه مطمئنی داشته باشه. من البته هیچ عجله ای ندارم و ترجیح می دم مطابق طبیعت خودش پیش بره و برامم فرقی نمی کنه که قبل از یک سالگی راه بیفته یا بعدش. مهم اینه که همیشه راه درستو بره.

 اما دایره لغاتش خوب پیشرفت می کنه. البته هنوز کاربرد خیلی هاشو درست نمی دونه اما با ما تکرار می کنه. هر بار که شعر چوپونه کجاست تو صحراست... رو می شنوه بلافاصله می گه بع بع... یه بع بعی کوچولو هم داره که هربار که رو شکمش فشار می دیم بع بع می کنه اونم خیلی دوست داره و گاهی بهش می گه بع بعی. وقتی چیزی می خواد اگه جیغ نزنه براش می گه اده (بده). به توپ هم می گه تو.

گل پسرم ماشاالله خیلی خوش خوراکه و هیچ چیزو پس نمی زنه. امروز برای اولین بار قرص ویتامین دی شو که از نوزادیش همیشه خیلی راحت می خورد از دهنش انداخت بیرون و با زور تونستم به خوردش بدم. اما بازیگوشی بهش مهلت خوردن نمی ده. مگر اینکه سی دی رنگین کمان رو بذارم که می دونم کار خوبی نیست اما این پسرک پرتحرک فقط با تماشای این برنامه می شه ده دقیقه ای تو صندلی غذاخوریش نشوندش تا غذاشو کامل بخوره. عاشق نونه از هر مدلش که باشه. تو ایران که بودیم بیش از همه با سنگک و بعد با بربری خیلی حال می کرد و حالا با نونهای حجیم یا لواش یا نون عربی هم کیف می کنه. باباجون پویان خیلی چایی می خوره در واقع روزای آخر هفته که خونه است قوری چایی یه ربع ساعت هم خالی نمی مونه. حالا پسر حلالزاده  ما به محض اینکه لیوان چایی رو دست ما ببینه انقدر جیغ می زنه تا بالاخره لیوان ما رو از چنگمون در بیاره. بستنی هم از خوردنیهاییه که باید دور از چشم آقا بخوریم. من خودم دوست دارم بچه با همه طعمها و چاشنی ها آشنا بشه و خیلی وقتها که غذا ادویه زیادی نداره کمی از غذای خودمون بهش می دم. اما غذای ثابتش سوپشه که شام و ناهای با میل می خوره البته اگه خوب میکس شده باشه وگرنه دوست داره تمام اجزای غذاشو با انگشت بیاره بیرون خوب تماشا و بررسی کنه و بعد دوباره برگردونه تو دهنش. با پیش بند میونه ای نداره  و با هر وعده غذاش باید یه دست لباس عوض کنه. امروز امتحانی بهش ماکارونی دادم که خیلی خیلی خوشش اومده بود و غذای خودشو اصلا نخورد. به نظرم از اینکه رشته های ماکارونی رو خودش با دست خودش تو دهنش می ذاشت براش خیلی لذت داشت ولی بعد از غذا یه راست راهی حمام شد که البته اونم خیلی دوست داره.

شیطنتاش به قوت خودش باقیه. هفته گذشته که هوا خوب بود یکی دو بار با خودم یا با باباجونش بردیمش زمین بازی پارک نزدیک خونه و گذاشتیمش تو زمین ماسه ها تا راحت ماسه بازی کنه هر بارم که برگشتیم خونه تا توی پوشکشم ماسه داشت.  آخر هفته گذشته هوای خیلی خوبی داشتیم صبح با باباجون بردیمش استخر. اولش خیلی گریه کرد  و همش می خواست بیاد تو بغل من که کنار استخر ایستاده بودم اما کمی که باباجون باهاش بازی کرد و بچه های دیگه رو دید آروم گرفت. ظهر هم ناهار رو برداشتیم و با غذای پویان و یه زیرانداز رفتیم تو پارک خیلی قشنگی که روبروی خونمون هست. زیرانداز ما روی یه زمین وسیعی که پوشیده از چمن بود باز شد اما اگه شما روی اون زیرانداز نشستید پویان هم نشست. چند تا جوون با یه توپ قرمز نزدیک ما بازی می کردن که پویان تمام مدت دنبال توپشون می دوید. جالب بود که اونا هی از پویان فاصله می گرفتن که توپشون بهش نخوره و پویان خستگی ناپذیر ما همچنان دنبال اونا و توپشون می رفت. هر کی هم با سگش رد می شد پویان تا فاصله زیادی دنبال سگشون می دوید. بچم اون روز کلی چمن خورد و تکه های چوبو درست مدل هاپوهای آلمانیها به دندون گرفت و برامون آورد. جای خاله فرشته وسواسیش خالی بود.

هرچی از این پسرک می گم سیر نمی شم. بگذریم.

اینجا روز پدر مصادفه با روز عروج حضرت مسیح که تاریخش مثل روز پدر و روز مادر خودمون در ایران ثابت نیست و تعطیل هم هست و معمولا یه هفته ده روز بعد از روز مادر که یه روز ثابته می افته. امسال این روز افتاد به روز کار که اونم همیشه تعطیله و ما متوجه روز پدر نشدیم. دیروز وقتی فهمیدیم امروز روز پدره که شب شده بود و امروزم که همه جا تعطیل بود. تنها کاری که می شد برای خوشحال کردن باباجون کرد خریدن یه کیک خامه ای از نون فروشی بود که روزای تعطیل سه ساعت کار می کنن. به هرحال روز پدر رو از همینجا که متعلق به گل پسرمون پویانه به باباجون مهربون تبریک می گیم. باباجون خیلی دوستت داریم و از خدا می خوایم همیشه با هم باشیم.

یک سبد گل تقدیم یکی از بهترین باباهای دنیا

glitter-graphics.com

ماه اردیبهشت ماه خیلی خوبیه. من همیشه عاشق این ماه بهاری ام یادمون نره که روز شانزده اردیبهشت تولد هستی جونه که ما اینجا موفقیتش در ورود به مدرسه ای که مامان خوبش دوست داشت و تولدش رو پیشاپیش تبریک می گیم. هفدهم تولد شهراد جونه که تو شیطنتاش همه جوره به پویان من سور می زنه. و سی و یک اردیبهشت تولد مهدی جون شیرین زبون خاله حدیثه است که مامان خوبش همه تولدها رو یادش نگه می داره و به موقع اعلام می کنه و تبریک می گه. جا داره آخر این ماه از خجالتش در بیایم. خوب پس همه تولدا مبارک. همه اتونو خیلی دوست داریم.

 مزدا جونی هنوز قهری؟ دلمون می گیره ها.  بوس بوس آشتی. خب؟؟

راستی باباجون پویان تو پست قبلی که عکسا رو گذاشت یادش رفته بنویسه که رو هر کدوم از عکسا که کلیک کنید وارد البوم عکساش می شید.

 

 

 

 

پی نوشت:

ما یه مطلبی در باره بچه های رباط کریم و گلستان بچه ها اینجا نوشتیم. لطفا یه سر بزنید و نظر بدید. ممنون می شیم.