سلام سلام. ما باز اومدیم.

 اینجا این چند وقت اخیر انقدر هوا خوب بوده که ما آفتاب ندیده ها حسابی کیف کردیم. تقریبا هر روز با پویان خان در پارک و به گردش و بازی بودیم. خوشبختانه پارک خیلی بزرگ و قشنگی درست روبروی خونمون هست که پویان خیلی دوست داره. مثل اکثر پارکهای آلمان وسطش یه دریاچه قشنگ داره و این پارک علاوه بر دریاچه یه حوض خیلی خیلی کم عمق برای آب بازی بچه ها داره که دو سه روزی بود آبش کرده بودن که متاسفانه هنوز نشده پویانو ببرم توش اب بازی کنه. اما عوضش تو زمین بازیش که پوشیده از ماسه هست خیلی خوب و با علاقه بازی می کنه. می ذارمش تو ماسه ها و آزادش می ذارم که هر کاری می خواد بکنه دیگه بماند که وقتی بر می گردیم خونه یه راست می ره تو حموم چون تا توی پوشکش هم پر از ماسه می شه و بعد از شستشو یه گلدون ماسه تو وانش باقی می مونه. چند تا اسباب بازی از جمله یه بیلچه و یه شن کش هم براش می برم که البته این آقا پسر ما اسباب بازی دیگرانو به مال خودش ترجیح می ده. خوبیشم اینه که اینجا بچه ها با اسباب بازیهای همدیگه هم بازی می کنن و کسی نسبت به این موضوع بخل نمی ورزه. این خود بچه ها هستن که برای وسایلشن تصمیم می گیرن که اونا هم اکثرا مشغول بازی هستن. در آخر هم هر کسی وسایل خودشو بر می داره و با خودش می بره. البته خب مراقبت هم می کنم که یه وقت وسایل دیگران خراب نشه. هفته پیش هم یه اتفاق جالبی هم افتاد که راستش خودم خیلی خوشم اومد. پویانو که تو ماسه ها گذاشتم و وسایلشو جلوش ریختم اصلا نگاهشونم نکرد و طبق معمول دوید به طرف وسایل بچه های دیگه. بعد از یه نیم ساعتی یه دختر بچه ملوس اومد سراغ اسباب بازی های پویان که توشون یه هواپیمای ایران ایر که تو پرواز اخیر بهش داده بودن هم بود. پویان به محض دیدن این بچه که اقلا یه سالی از خودش بزرگتر بود دوید به طرف هواپیماش و اونو از جلوی پای دختره برداشت و سفت تو بغلش چسبوند و تند و تند به زبون خودش و با یه لحن ملایم و دوستانه ای یه توضیحاتی داد و بعد هم اشاره کرد به بقیه اسباب بازیهاش و دوباره یه توضیحاتی داد و انقدر همونجوری اونجا نشست تا بچه هه رفت و پویانم هواپیماشو انداخت زمین و رفت سراغ بازیش. راستش سعی من اینه که بچه ام رو بخیل یا خسیس بار نیارم اما از اینکه پویان در این سن حس مالکیت رو می شناسه و می دونه که باید از داشته هاش محافظت کنه خیلی خوشحال شدم. خسیس هم نیست چون تا بهش بگی بده به من یا بده به ... (هر کس که مقابلش باشه) فورا هر چی دستش باشه می ده.

 یه تاب خیلی خوب تو این پارک هست که مثل سبده و برای بچه های کم سن مثل پویان خیلی مناسبه. می شه حتی بچه رو به صورت خوابیده توش گذاشت و تابش داد. پویان این تابو خیلی دوست داره اما متاسفانه این پسرک بسیار فعال من بعد از دو یا سه دقیقه تاب خوردن بلند می شه و سعی می کنه تا لبه تاب بیاد و در همون حال که داره تاب می خوره از لبه های سبد به بیرون خم می شه یا از زنجیرهای سبد می گیره و از جاش بلند می شه که خیلی خطرناکه و بعد از چند بار تذکر بی نتیجه مجبور می شم بیارمش بیرون. این کارو البته از بچه های بزرگتر یاد گرفته که وقت تاب خوردن لبه تاب می ایستن و با حرکت پاهاشون سبد رو تاب می دن.

با سرسره هم خیلی خوب بازی می کنه. این دفعه که تلاش می کرد از روی سطح لیز سرسره بالا بره و منهم دستمو زیر باسنش حایل کرده بودم که برنگرده اما خودش هم هر موقع احساس می کرد ممکنه سر بخوره و برگرده پایین فوری از لبه های سرسره می گرفت. به آخرش که رسید یه لحظه دیدم اگه چند سانتی متر دیگه بالا بره به کل کنترلش از دستم در میاد چون می رسه اون بالا که دورش دیوار چوبی داشت و منهم دستم به جایی بند نبود خلاصه علیرغم اینکه دوست داشتم نتیجه تلاششو ببینه و لذت ببره اما ترجیح دادم دستمو بردارم که سر بخوره و برگرده پایین و جالب که خیلی خوب خودش رو کنترل کرد که پایین سرسره که حدود ۳۰ سانتی متر از زمین ارتفاع داشت نیفته. یه تخته شیبدار هم داره با یه چوبهای کوچولو روش برای اینکه بچه ها پاشونو روش گیر بدن که پویان مثل یه پیشی ازش بالا می ره.

 یه حلقه گردون تو این پارک هست که می شه به شکلهای مختلف باهاش بازی کرد مثلا بچه های بزرگتر روش می ایستن و حلقه رو زیر پاشون می گردونن. یه چیزی مثل ترد میل اما با ارتفاع ۳۰-۴۰ سانتی متر و به صورت اریب. بچه هی کوچکتر هم روش می شینن یا حتی می خوابن و حلقه رو سفت بغل می کنن که نیفتن و بزرگترا حلقه رو می گردونن. بچه های با حداقل ۳ سال سن می تونن با این حلقه بازی کنن اما پویان وروجگ من شدیدا اصرار داره این حلقه رو امتحان کنه که دو روز پیش بالاخره تونستم اون حلقه رو خالی گیر بیارم و اونطور که خودم می تونستم پویان رو روش بازی دادم.

گاهی هم روی چمنهای پارک رهاش می کنم که اینجور موقعها خودمم مدام باید دنبالش بدوم چون پویان بدون احساس غریبی یا خجالت سراغ هم می ره رو زیراندازاشون می شینه. موبایلاشونو بر می داره و وسایلشونو انگولک می کنه که البته اینجا همه با بچه ها شدیدا سمپاتی دارن و مخصوصا موهای سیاه و چشمای تیره و درشت پویان براشون جالبه و با خوشرویی باهاش برخورد می کنن. خلاصه دنبال توپ همه می دوه، دوچرخه های همه رو انگولک می کنه و دنبال سگهای همه می دوه. چند روز پیش یه سری غاز از دور دریاچه اومده بودن دور و بر بساطهای مردم که اکثرا مشغول کباب درست کردن بودن تا شاید نونی چیزی برای خوردن بهشون بدن. پویان انقدر این غازای بدبختو دنبال کرد که عطای آدما رو به لقاشون بخشیدن و پا به فرار گذاشتن.

جمعه گذشته با خونواده عمو و عمه اش برنامه پیک نیک و کباب پزون تو همین پارک رو گذاشتیم که خیلی به همه خوش گذشت. اینجا فقط در محلهای خاصی که شهرداری اجازه داده باشه و تحت شرایط خاصی که ایمنی رو از هر لحاظ برای محیط زیست رعایت کرده باشه می شه منقل یا به قول آلمانیها گریل روشن کرد و این پارک از معدود پارکهاییه که محل مخصوص برای گریل داره و به همین دلیل هم تو هوای آفتابی خیلی شلوغ می شه. ولی این بار مردم از دست پویان در امان بودن چون خودش سرش با بازی با عمه و پسرعمه هاش و عموش گرم بود. خوبیش اینه که پویان که وقتهای معمول شبها ساعت نه و ده شب به زور می خوابونیمش وقتایی که پارک می ره ساعت هشت یا حتی ساعت هفت شب از خستگی بیهوش می شه.

آکروبات بازیهاش تو خونه همچنان ادامه داره و هر کی از پشت پنجره ما رد شه می بینه که برعکس آلمانیا که همیشه یا هاپوشون پشت پنجره است یا پیشی شون پشت پنجره ما یه پویان با چشای درشت سیاه نشسته که نه روی ضبط استریوی باباجونش ایستاده و تلاش می کنه که پنجره رو باز کنه. البته این ضبط رو ما مثلا برای این پشت پنجره گذاشتیم که پویان نتونه بره اون بالا و اگه رفت دستش به گلدوای بیچاره که همشون تقریبا به دست پویان خان به قتل رسیدن نرسه. تا قبلا از این خیالمون راحت بود که به تنهایی نمی تونه از مبل بالا بره و وقتایی که می ره پشت پنجره خودمونم تو اتاقیم اما الان یک هفته است که این آقا مثل سنجاب از مبل می پره بالا. رو صندلی غذاخوریش هم از جاهای امنی بود که اگه کاری داشتم می تونستم با خیال راحت اون تو تنها بذارمش اما تازگیها وسط غذا خوردن یهو بلند می شه و رو صندلیش می ایسته و یا حتی با تکیه به سر مبارک مامانش از روی سینی جلوش هم بالا می ره. برای رسوندن قدش به هر چیزی که برای کنجکاوی یا خرابکاری می خواد هر چیزی رو زیر پاش می ذاره. حتی دمپایی ابری های منو که خودش دو سه سانتی متری قدشو بلند می کنه. گاهی هم بدون اینکه ببینه دست می اندازه و مثلا از روی دراور من هر چی که به دستش بیاد برمی داره و بعد که میاره پایین تازه نگاه می کنه ببینه غنیمتش چی هست. اولین بار که متوجه این کارش شدم وقتی بود که دیدم دهنش می جنبه و وقتی ازش خواستم محتوی دهنشو تو دستم خالی کنه حلقمو تف کرد کف دستم.

 دندون سوم و چهارم پویان هم در روز سوم ماه مه یعنی کمی بعد از یازده ماهگیش همزمان و با همدیگه در اومدن. حالا قیافش خیلی نمکی شده البته اگه بذاره چیزی از دندوناش دیده بشن. و از وقتی دندوناش چهار تا شدن تو غذا خوردن هم خیلی ادا اصول در میاره. من همیشه دوست داشتم غذای پویان و خودمونو همزمان سرو کنم تا به همراهی خونواده در وقت غذا عادت کنه اما تازگیها چشمش که به غذای ما می افته غذای خودشو نمی خوره و اصرار داره از غذای خودمون بهش بدیم. صبحها هم به جای فرنی غلات نون و پنیر با چایی شیرین می خواست که چند روزی شیر رو جایگزین چایی کردم و بانون و پنیر خورد. الان هم دو سه روزه که قبل از خودمون غذای خودشو می دم بعد هم همراه ما کمی از غذای ما می خوره. که البته چون سیره بیشتر بازی می کنه. شدیدا هم تمایل داره که غذاشو خودش بخوره. ختی گاهی که من غذا تو دهنش می ذارم برش می گردونه کف دستش بعد با دست می ذاره تو دهنش تا به خودش و یا شایدم من ثابت کنه که خودش داره غذاشو می خوره. یه توصیه جالب از مامان آرتا جون خوندم البته به نقل از کتابی که همزمان یه قاشق دست بچه بدیم و یه قاشق دست خودمون که توصیه خوبیه. گاهی هم پویان قاشق خود ما رو یا حتی قاشق سالاد یا خورش رو می گیره که دیگه خودش و لباساش و صندلیش به کل یه شستشوی حسابی می خوان.

 از شیرین کاریهاش بگم که تا ببینم صداش نمیاد باید بدوم برم اول از همه سراغ پله های پشت اتاقش اگه از اونا بالا نرفته باشه یا فنجونا و لیوانای بوفه رو بیرون نریخته باشه حتما سر یکی از کشوهاس. اتاقش یه پنجره داره که کمی برای قد پویان بلنده و از بس که قوطی گوش پاک کنشو از تو کشو در می آورد گذاشته بودمش پشت پنجره. همینطور یه جعبه دستمال کاغذی رو که چند روز پیش پویان خان با استفاده از یه پشتی کوچولوی دکوری تو اتاقش که زیر پاش گذاشته بود ترتیب هر دو جعبه رو داده بود. ماشینش رو می ذاره زیر پاش و بی توجه به عدم ثبات ماشینه که هی زیر پاش قل می خوره سعی می کنه دستشو به بالاها برسونه. ایران که بودیم مامانم براش یک دو می گفت و پویان با در حالی که از میز می گرفت با شماره یک می نشست و با شماره دو از جاش بلند می شد. جند روز پیش همینطور که دستاشو گرفته بودم گفتم پویان یادته مامان جون بهت می گفت یک (البته با ی کشیده) بلافاصله نشست روی زمین و تا گفتم دو بلند شد ایستاد. منکه اصلا فکرشم نمی کردم بعد از حدود یه ماه هنوز یادش باشه دو سه باری تکرار کردم تا پویان خست شد و با آخرین یکی که گفتم نشست و هر چی گفتم دو بلند نشد و آخرش هم در حالی که روی زمین می کوبید با صدای بلند به من گفت یک یعنی می خوام بشینم. حالا هم هرموقع می گم یک بلافاصله می گه دو. از اونجایی که یه مدتی پویان هر بار که دست من یا باباجونش چایی می دید با گریه چایی می خواست حتی صبر هم نمی کنه تا چایی سرد بشه، یه بار باباجونش لیوان چایی داغ رو با احتیاط جلوش برد و بهش گفت داغه و اجازه داد پویان با دست امتحانش کنه و از ان موقع دیگه باباجون هربار که بخواد چایی بخوره از دماغش در میاد از بس پویان با انگشت اشاره بهش یادآوری می کنه جیییییییییییییسسسسسسس. و انگشتشو می بره که امتحان کنه و این پروسه برای همه چیزایی که بهش بگیم داغ ادامه داره.  جالبه که می دونه داغ و جیز هر دو یه معنا رو دارن. این قضیه چیزش دقیقا مثل همونیه که مامان خوب آرتا جون تو وبلاگش نوشته وقتی خوندمش انگار پویانو جلو چشمام می دیدم. راستی که این بچه ها چقدر تو شیطنت شبیه همن.

کلمات جدیدشم: جوجو و بق بق بق (صدای کبوتر بق بقو)، داخ (داغ)،  کی (کلید) هر بار که از خونه بیرون می ریم اول به روی جا کفشی جای همیشگی دسته کلید باباش اشاره می کنه و می گه کی بعد هم به جاکلیدی کنار در که دسته کلید من آویزونه و بازم می گه کی. بچم می دونه بابا و مامان فراموشکار داره یاد آوری می کنه کلیداون یادمون نره.

راستی یکشنبه گذشته اینجا روز مادر بود. کسی که به ما تبریک نگفت خودمون بگیم روزمون مبارک باشه.

 

بعدا نوشت: مزدا جونی جات نگفته خالی هست. آخ اگه بودی با هم چه ها که نمی کردیم.

مامانی نوشت: من منظورم از تبریک روز مادر به دوستای خوبمون نبود. به اونی که منظورم به روشم نیاورد.