سلام. سلام به همه دوست جونای خودم و مامانیم.

ببخشید که اینقدر دیر میایم. آخه من خیلی دست مامانمو بند کردم تا شستم خبردار میشه که مامانم می خواد یه کاری بکنه یا حتی بخوابه من بیدار می شم و انقدر نق می زنم تا مجبور شه آب تو دستشه بذاره زمین و بیاد سراغم. تازه اینم کشف کردم که اگه خواست محلم نذاره که بغلی نشم انقدر جیغ بزنم و ضجه بکشم که دلش برام کباب بشه.

Image and video hosting by TinyPic در این دو روز اتفاق خاصی نیفتاد. فقط آزمایش خون من هر ۱۲ ساعت ادامه داشت و مامان جون و خاله فرشته هر روز از ایران زنگ می زدن و حالمونو می پرسیدن. روز سوم دگتر به مامانم گفته بود که روز پنجم می تونیم بریم خونه اما اگه خودمون بخوایم می تونیم بیشتر هم بمونیم اما چون هنوز تو چشمای من کمی زرد بود و مامانی می خواست مطمئن بشه که من حالم خوبه گفت تا چهارشنبه ششم می مونیم. آهان راستی روز دوم ژوئن پیازچه بزرگ شقایق جون و عمو آرش از آمریکا و شیرین جون از هلند زنگ زدن که مامانی یادش رفته بود بهم بگه. مامانم وقتی ایران بوده از بس خواهرزاده برادرزاده هاشو دوست داشت همیشه اونا رو به سینما، پارک و نمایشگاه کتاب و اینجور جاها می برد. اسمشونم گذاشته بود پیازچه ها. همیشه هم بهشون می گفته پیازچه ها به خط... شقایق جون پیازچه سومه مامانمه اما مامانم می گه از بس که زیاد حرف می زنه و حال همه رو جا میاره بهش میگیم پیازچه بزرگ. البته مامانم خیلی دوستش داره ها تازه شوهرش عمو آرش رو از خودشم بیشتر دوست داره. همش می گه کاشکی اینجا بودن. حالا من شدم پیازچه چهاردهم. آخه مامانی ۱۳ تا خواهرزاده برادرزاده داره که همشونو خیلی دوست داره.