سلام. سلام.

یک سال از اون روز رویایی می گذره. روزی پر از شیرین ترین درد زندگیم. روزی که بعد از ده ساعت درد کشیدن پسرک چشم درشت مو مشکیمو تو بغل دکتر بی هوش دیدم که با تعجب و هشیاری تمام به اطرافش خیره شده بود.
اون شب که دادنش بغلم نمی دونستم برای خوردن شیری چه جوری بغلش کنم و خودشم هنوز نمی دونست برای خوردن شیر چطوری باید تو بغل مامانیش قرار بگیره. اون روزا وقتی تو بغلم می گرفتم دیدن خنده های پویان، دیدن نشستنش و دیدن حرف زدنش و مامان و بابا گفتنش برام یه رویای دور و دراز می نمود. رویایی که حالا پیش چشمام جون گرفته و به واقیت پیوسته و چه زود این رویای دور و دراز دست یافتنی شد. حالا وقتی یه بچه نوزاد می بینیم برام قابل تصور نیست که این سنجاب کوچولوی خونمون که مدام باید از بالای در و دیوار بکشونیمش پایین یه روزی همین قدی بوده. همین الان که بالای سرم پشت پنجره سر پا ایستاده و تا بهش نگاه می کنم دستشو به علامت اینکه جلوتر نرم می گیره و با زبون قشنگ خودش برام شیرین زبونی می کنه و تند و تند یه چیزایی می گه دارم فکر می کنم کاش به جای حرض خوردن ار شیطنتاش و خرابکاریهاش از لحظه لحظه بزرگ شدنش لذت ببرم تا بعدها که خیلی زود بزرگ حسرت از دست دادن این روزای شیرینشو نخورم. به قول فریبا جون مامان رایان عزیز این وسایل (که این اقا پویان می زنه و می شکنه و خراب می کنه) جاشونو به وسایل دیگه می دن اما روزها و لحظه های بچه ام رو با هیچ چی نمی تونم پر کنم.

Image and video hosting by TinyPic

دوماهگی پویان

Image and video hosting by TinyPic

سه ماهگی پویان

Image and video hosting by TinyPic

 چهار ماهگی پویان

Image and video hosting by TinyPic

شش ماهگی پویان

Image and video hosting by TinyPic

هفت ماهگی پویان

Image and video hosting by TinyPic

ده ماهگی پویان

Image and video hosting by TinyPic

پویان یک هفته قبل از تولد یک سالگی

بعلهههههههه پویان منم روز به روز بزرگتر می شه. هم خودش هم شیرینیهاش و هم خرابکاری هاش. تا حالا دستش به دو طبقه از قفسه ها می رسید و ما اونا رو از چیزهای خطرناک خالی کرده بودیم و چیزهای غیر خطرناک هم روزی 12 مرتبه و بیشتر به بیرون از قفسه ها پرتاب می شد و دوباره سرجاش بر می گشت و حالا دو روزه که داره کم کم دستش به طبقه سوم هم می رسه. تا حالا نمی تونست در فنری کابینتها رو که اگه تا نصفه باز کنی خودش بسته می شه باز نگه داره تا خالیشون کنه اما الان سه روزه که ظرفهای چینی و بلور توسط این پسرک قهرمان پرتاب من به وسط آشپزخونه پرتاب می شه. تا حالا وقتی در سطل آشغالو به سمت دیوار می چرخوندم نمی تونست درشو باز کنه اما حالا خودش اول سطلو می چرخونه به سمت خودش و بعد درو باز می کنه و بعد شروع به جا کردن آشغالا از هم می کنه. حالا خوبه که اینجا آشغالا خود به خود جدا سازی شده اند اما این پسرک من هوز تو سطل زباله های غیربازیافتی هم دنبال چیزهای مفید و به درد بخور می گرده.

پسرکم بزرگ و بزرگتر هم می شه. امروز به تاریخ ایران و فردا به تاریخ میلادی سالروز تولدشه و از اونجایی که هر دو روز اینجا تعطیلی آخر هفته است برای گرفتن جشن تو یکی از این دو روز تردید داشتیم. خوشبختانه هواشناسی از هفته گذشته پیش بینی کرده بود که هوا خیلی خوب خواهد بود و به ما این امکانو داد تا برای یه جشن در هوای آزاد برنامه ریزی کنیم و همه رو به کباب خورن در هوای آزاد دعوت کنیم. به زودی با عکسای جشن تولد بر می گردیم.

از همه دوستایی هم که تو این چند روز تبریک گفتن خیلی خیلی ممنون هستیم و از بهار جون مامان دانیل ناز نازی که لطف کرد و با تلفنش غافلگیرمون کرد و خاله حدیثه گل مامان مهدی شیرین زبون که تو وبلاگشون شرمندمون کردن تشکر ویژه داریم.

از همه دوستان خوبی که تو این یک ساله که پسرم به دنیا اومده با لطفشون ما رو در جمع مهربون دوستانشون پذیرفتن ممنونیم. خیلی دوستتون داریم. در میون این دوستان خوب آرین عزیز مریم جون پنج روز بعد از پویان و ایلیای گل میترا جون پونزده روز بعد از پویان به دنیا اومدن و خود مریم جون مامان آرین ناز هم احتمالا چهارده یا پانزده خرداد یعنی یکی دو روز قبل از تولد دسته گلشه که از همین حالا تولدشونو تبریک می گیم.

 

پی نوشت:

١- ببخشید دیر آپیدیم. مهمون داشتیم از هلند رفته بودیم با هم بیرون.
٢- این متن هفته پیش نگارش شده و امروز با عجاه پست شده امیدوارم خیلی پرت نباشه.