سلام سلام.

Image and video hosting by TinyPic

ما اومدیم با عکس و تفصیلات از تولد پویانی در پارک. البته می دونیم همه در تعطیلات و اکثرا در سفرید و امیدوارم خوش باشید و شاد و خندان.

همونطور که قبلا هم گفتیم پویان امسال دو تا روز تولد داشت شنبه یازده خرداد و یکشنه اول ماه ژوئن (دوازده خرداد). روز جمعه ده خرداد هم معاینه یکسالگیش بود. اینجا معاینات بچه ها مثل ایران هر ماهه نیست. خودشون یه جدولی دارن که مطابق با اون باید بچه رو برای کنترل وزن و قد و رشد چسمی و حرکتی و... برد. روز جمعه معاینه ششم پویان بود که البته به علت فاصله زمانی زیاد بین بار پنجم و ششم یه بارم بین اون معاینه شده بود. پسرکم موقع تولد سه کیلو و ششصد و پنجاه گرم بود و حالا هشت کیلو و نهصد و هفتاد گرم ناراحت و قدش موقع تولد 53 سانتی متر بود و حالا هفتاد و هشت سانتی متر شده. پویان همیشه رو منحنی رشد بچه ای قدبلند (برای سنش) و از چهار ماهگی لاغر (برای قدش) محسوب شده اما هربار از دکترش می پرسم چرا چاق نمی شه می گه از بس فعالیت می کنه. راستش پویان از نوزادی شیر خودمو خورده و می خوره. غذا هم همه چی می خوره البته اگه شیطنت بذاره. سر میز اگه بشینه یه بشقاب آدم بزرگا رو هم می خوره اما خدا نکنه ویرش بگیره رو میز راه بره یا چیزی مثل چنگال باباش یا کارد رو بخواد دیگه اگه کشتیارش هم بشیم حاضر نمی شه دهنشو باز کنه و چیزی بخوره و از اونجایی که اجازه هم پیدا نمی کنه اون وسایلو دستش بگیره در نتیجه میز غذا رو ترک می کنه. تنها چیزی که همیشه کامل می خوره ماست میوه است اونم چون ظرفش کوچولوئه. یه بار امتحان کردم دو تا ظرف یه جا بدم اما فقط اندازه یکیش طاقت آورد یه جا بشینه. البته همه سوالایی که خانم دکتر درباره حرکات و گفتار و رفتار پویان سوال کرد مثبت بود و حتی گاهی بیشتر از حد انتظار هم بود که خدارو شکر دکترشم خیلی اظهار رضایت از وضعیتش می کرد و گفت وزنشم گرچه کمه اما چون هنوز روی منحنی رشده جای نگرانی نداره. بعدم پسرکم یه واکسن روی بازوی راستش خورد که چهار هفته دیگه باید دوباره تکرار بشه.

بگذریم. جمعه بعد از دکتر کمی خرید کردیم و پارک رفتیم و برگشتیم خونه. جمعه شب دیر وقت هم دخترخاله هاش از هلند اومدن و بعد اقا از سروصداها بیدار شد و کمی نحسی کرد و کمی بازی کرد و بعد ساعت دو صبح با زور مامانی دوباه خوابید. شنبه از صبح همه از ایران زنگ زدن که تولدشو تبریک بگن. اول از همه زندایی زهرای مهربون و عرفان جونی بعد خاله شهلا و بعد خاله بهار جون مامان خوب دانیل عزیز از آلمان و بعد خاله فرشته که البته ما دیگه اون موقع خونه نبودیم و شب باهاش حرف زدیم. مامان جونم که حدس زده بود با شیرین و شیدا که از هلند اومدن می ریم بیرون شب زنگ زدن. عمو مصطفی هم یکشنبه زنگ زدن که ما نبودیم. و عمو محسن از تایلند و دخترعمو یاسمین هم از هامبورگ برای باباجون ای میل تبریک فرستاده بودن. من هم ناهار قورمه سبزی بار گذاشتم و برنجم ریختم تو پلوپز و مطابق همه مهمونداریهای راه دور ایرانی رفتیم بازار. بچه ها مغازه ها رو گشتن و هی لباس پرو کردن و پویانم تو کالسکش کیف کرد و خواب ظهرشم همونجا کرد و ساعت شش برگشتیم خونه و ناهار خوردیم. بعدم من افتادم به آماده کردن گوشتای کباب با کمک بابا جون و به پختن کیک. دو تا کیک ساده پختم و چهار لایه باهاشون درست کردم که روی هم سوار شدن و بینشون خامه و موز و مغز گردو و آناناس و روشم خامه و شکلات و تزیینات. که البته خامه کاری و تزییناتو گذاشتیم برای یکشنبه صبح که با کمک شیرین جون انجام دادیم.

Image and video hosting by TinyPic

مهمونا رو هم (که عبارت بودن از عمه فریده، عمه نفیسه با خونوادش یعنی عمو دیرک، کیان و آرمان جون، عمو مرتضی و زنعمو ماهرخ و ساراجون، عمو سیروس دوست باباجون، عمو رضا دوست باباجون، عمو احمد دوست باباجون، شیرین جونی و شیدا جونی دخترخاله ها) برای یکشنبه ساعت سه دعوت کرده بودیم بیان پارک نزدیک خونمون که توش می شه منقل و کباب به راه کرد. البته به علت گرمای هوا و آفتاب تابان که اینجا جزو نوادره و خیلی باارزشه کیک رو نبردیم و به محض رسیدن همه به رسم اینجا پویان جون کادوهاشو با دخترخاله شیداش باز کرد.

Image and video hosting by TinyPic

عمه نفیسه یه الاکلنگ خیلی خوب آورده بود که خیلی نظر پویانو گرفته بود و خوب باهاش بازی می کنه با یک چکش بامزه.

Image and video hosting by TinyPic

  عمه فریده و شیرین جون هر دوشون لگو و عمو مرتضی یه سه چرخه خوشگل و شیدا جونم یه ست سطل و بیل ماسه بازی. مامان و بابا هم براش یه ماشین پایی خریدن که پویان بیشتر با دگمه های موزیکش حال می کنه تا از راه رفتن باهاش.

Image and video hosting by TinyPic

 خلاصه بعد از کادوها باباجون با عمو رضا و عمو مرتضی بساط کبابو به پا کردن که اینجا معمولا سوسیس رو هم کباب می کنن. جای همگی خالی ما هم با سوسیس شروع کردیم و بعدم مرغ و بعد هم گوشت گوسفندی رو زدیم تو رگ. بعد هم که نوبت کیک شد و شیدا جون با عمو رضا دوست باباجون رفتن کیک رو از خونه آوردن و تولد تولد شروع شد. که البته به رسم همه بچه های کوچولو که تو تولدشون وقت شمع فوت کردن و عکس انداختن انگشتی هم تو خامه کیکشون می کنن پویان خان ما هم برای نوآوری انگشتای پاشو خوابوند تو کیک و بعدم با کمک شیرین جون همشو خودش لیس زد و خورد.

Image and video hosting by TinyPic

یه چیز جالب که البته حدس می زنم به یمن حضور در پارک و  وجود دخترخاله ها در خونه بود این که من خیلی دیده و شنیده بودم که بچه ها مخصوصا کوچکترا روز تولدشون خیلی بی قراری می کنن. اما با اینکه پویان خواب نیمروزش که معمولا بین دو تا سه ساعته و اون روز فقط نیم ساعت خوابیده بود ابدا نحسی و گریه نداشت و حتی برخلاف همیشه که وقتی از پارک برمی گرده خسته و کوفته نهایتا ساعت هشت شب راهی تختخوابش می شه اما اون شب تا ساعت یازده با کمال خوش خلقی و خوشحالی بازی می کرد و جیغ می کشید و دخترخاله هاشو بازی می داد تا اینکه ساعت یازده شب با زور مامانی و به ضرب شیر مامانی از خستگی تو بغلم بیهوش شد. خداییش پویان همیشه با این خلق خوشش غافلگیرم کرده مثل اولین پروازش با هواپیما یا همین سفر اخیر هواییمون از ایران که فکر می کردم چون دیگه راه افتاده نگه داشتنش رو صندلی اونم به مدت پنج شش ساعت سخت باشه که اصلا نبود و روز تولدش که خدا رو شکر پسرکم حسابی منو شرمنده اخلاق خوشش کرد. بعد از خوردن کیک سه تا مهمون ناخونده برامون رسید. دو تا پسر بچه دوقلو که اصلا شبیه به هم نبودن به اسم کارل و گابریل با خواهر کوچکترشون مارتا با مامانشون اومده بودن پارک که با عمورضا آشنا در اومدن و اونم دعوتشون کرد به خوردن کیک که خیلی اضافه اومده بود.

Image and video hosting by TinyPic

این آلمانیها هم که به یه تعارف بندن اومدن و بعد از کیک هم درخواست سوسیس کردن که اول نفری یکی خواستن اما انگار بعدش بهشون مزه کرد. یکیشون پرسید من اجازه دارم دوتا دیگه سوسیس بخورم؟ که باباجون از کلمن در آورد که براشون کباب کنه که بعد درخواستشون به نفری سه تا تبدیل شد و خلاصه یه دلی از عزا در آوردن. بعد از رفتن مهمونا هم ما بساطو جمع کردیم و باباجون با عمورضا وسایلو بردن خونه و من و پویان و شیدا و شیرین پیاده رفتیم که برای عمه فریده که زود رفته بود کیک ببریم و بعد هم با بابا و عمو رضا نشستیم تو کافه و نوشیدنی خوردیم و شب برگشتیم خونه که پویان بخوابه اما پویانم تا ساعت یازده اونم با زور مامانش نخوابید که نخوابید. دوشنبه هم که بعد از ناهار با شیرین و شیدا باز رفتیم تو شهر (اینجا مرکز شهر و مرکز خریدو می گن تو شهر نه اینکه ما تو دهات باشیما نیشخند ) و ساعت چهار بعد از ظهر اونا رو تا راه آهن بدرقه کردیم و در حالی که پویان همش چشمش به قطار بود که بچه ها سوارش شدن و ما رو تنها گذاشتن و همش اشاره می کرد که ما هم بریم تو قطار از راه آهن خارج شدیم و بعدم باباجون از اداره اومد دنبالمون و برگشتیم خونه.

 حالا این منم با پسری یک ساله که تو این یک سال اندازه همه عمرم خدا رو به خاطر داشتنش سپاس گفتم و می دونم بازم کمه.

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

 پ.ن.۱:
آخرم نرسیدم لباسشو برای تولدش تموم کنم.

پ.ن.2:
کسی از مزدا جونی ما خبر داره چرا نمیاد به ما سر بزنه؟ سفر رفته؟ هرکجا هست خدایا به سلامت دارش.