سلام سلام.

مرسی از همه شما دوستای خوبمون که راهنماییمون کردین. مزدا جونمم که اصلا نظر نداد. ناراحت راستش اکثریت که به اتاق کوچیکه رای داده بودید. نظر لیلی جون مامان آراز عزیز هم به دلم نشست و البته تو این چند روز گذشته هم پویان جون خودش هم ثابت کرد که باید همه خونه امن باشه و تازه بهمون یاد داد که امنیت برای بچه یعنی چی و یه اتفاقایی افتاد که ما فهمیدیم چقدر خطر برای یه بچه تو این سن و سال می تونه وجود داشته باشه حتی تو اتاق خودش که ما فکر می کردیم حداقل وسایلش امنیت دارن. بله داشتم می گفتم هفته گذشته پویان خان هفته پرماجرایی رو پشت سر گذاشته که لازم می بینیم حتما تو خاطراتش ثبت بشه و خودمم یه درددل کرده باشم.

من معمولا کارای روزانمو می ذاشتم پویان که می خوابید انجام می دادم. دلیلش هم اینه که پویان مرتب تو پرو پام می پیچه و تحمل اینکه بهش توجه نداشته باشم رو نداره. علاوه بر این مثلا در ماشین طرفشویی رو باز می کنم ظرفای کثیفو بذارم می دوه می شینه رو درش و همه چیزو دستمالی می کنه. می خوام لباس بریزم تو ماشین لباسشویی می دوه میاد که با من بیاد تو حموم که خب چهار دست و پا می ره و من بهش اجازه نمی دم وارد اونجا بشه. خودش که عادت داره یکی یکی کشوهای خونه رو می ریزه بیرون اگه اون بین یه کشویی چیزی جا انداخته باشه تا ببینه من یه چیز کوچیکی تو یه کشو می ذارم تا کل اون کشو رو پیاده نکنه دست بر نمی داره. سطل آشغال که هیچی. آشغالا می مونه تو آشپزخونه جرات نمی کنم در سلطو باز کنم جالبه اگه تو آشپزخونه هم نباشه از صدای در سطل می فهمه و می دوه. می خوام لباس پهن کنم میاد از پله ها بالا میاد اونم با سرعت زیاد که من می ترسم بیفته و... خلاصه ماجراها داریم باهاش. منتها تازگیا این وروجک خان خواب روزانش هم کم شده و من به همه کارام نمی رسم اینه که گاهی مرتب کردن اتاقا رو با همراهی خودش انجام می دم به این صورت که من همه چی رو جمع می کنم و مرتب می کنم و بهش اجازه می دم  در این حین یه کشو رو بریزه بیرون و نهایتا کار خودم که تموم می شه اون یه کشو رو هم مثلا به کمک خودش جمع می کنیم و بعد بلافاصله میارمش بیرون از اون اتاق که به فکر کشوهای دیگه نیفته. چند روز پیش هم با هم تو اتاق خودش بودیم که من ملافه های شسته و اتو شدشو گذاشتم تو کشوی پایین دراورش و لباسای تو خونشو تو کشوی بالا و لباسای رسمی ترشو تو کمدش آویزون می کردم که پویان رفت سراغ دراور و منم گفتم سرش با همون کشوی ملافه ها که گرم شه منم کارمو می کنم. تو کشوی پایینی این دراور ملافه هاشه و کشوی وسط پوشکها و کرمهاشه و کشوی بالا رو هم می تونه باز کنه اما هنوز قدش نمی رسه که توشو ببینه. یه لحظه که یکی از لباساشو که رو چوب لباسی کرده بودم تا بذارمش تو کمد و برگردم به سمت پسرک تو همون چشم به هم زدن پسرک رفته بود روی کشوی پایینی تا بتونه کشوی بالایی رو توشو ببینه که یهو دراور که اتفاقا خیلی هم سنگینه برگشت روش. من سریع پریدم و درواورو در حالی که همش دو سانتی متر با قفسه سینه پویان فاصله داشت و پویانم چهن زمین شده بود تو هوا گرفتم و با زور برگردوندم بالا از بس سنگین بود اما تا شب از تصور اینکه اگه می افتاد روی دنده های طریف این پسر چی می شد تنم می لرزید. جالبه که پویان با همه اینکه تو اون لحظه خودشم چشماش از وحشت گشاد شده بود، اصلا نفهمید که چه خطری از بیخ گوشش رد شده و خیلی خونسرد به بازیگوشیش ادامه داد.
من یه قلک به عادت خونه پدری که یه صندوق صدقه رو جاکفشی خونه دارن گذاشتم رو جاکفشی و معمولا توش صدقه می اندازم و ایران که می رم با خودم می برمش برای کارای خیریه. اون روز من یه مقدار براش صدقه گذاشتم کنار و مثل همیشه به خدا التماس کردم که بچمو سالم نگه داره برام. اما انگار این گل پسر من صندوق صدقه رو هم از کار می اندازه دو روز بعد از اون قضیه متوجه شدیم که پویان دیگه قدش به حدی رسیده که بدون نیاز به اینکه زیر پاش چیزی بذاره از روی میز شیشه ای وسط مبلا بالا می ره. تا قبل از این گاهی می رفت بالای مبل و کوسنای مبل رو می انداخت پایین تا با استفاده از اون از این میز که عملا از وقتی پویان راه افتاده بی مصرف شده بالا بره. تنها مصرف کننده این میز خود پویانه که ازش می گیره و با کمکش راه می ره و دور اتاق می چرخه و با توپاش بازی می کنه. یه میز کوچیک شیشه ای هم گوشه آشپزخونه داشتم که روش یه تنگ ماهی و دو تا تنگ طریف شیشه ای برای دکور بود که اون دو تا تنگ شیشه ای خیلی وقت بود از دست پویان به بالای کابینتا منتقل شده بود و پویان همیشه چشمش دنبال اون تنگ ماهی بود. ظاهرا بالا رفتن از میز تو اتاق بهش جرات اینو داد که همون شب میز تو آشپزخونه رو هم امتحان کنه و ازش بالا بر. از اونجایی که این میز سه پایه است و احتمال برگشتنش بیشتره تسلیم شدم و تنگ ماهی رو آوردم توی اتاق تا پویان باهاش کمی بازی کنه و اون حس کنجکاویش فروکش کنه و دیگه از میز بالا نره که اون شب دیگه بالا نرفت اما فردای اون روز که من داشتم ظرف می شستم و پویانم پیشم بازی می کرد در عرض یه لحظه صدای مهیب شکسته شدن شیشه رو شنیدم و برگشتم و دیدم پویان از میز بالا می رفته که با میز برگشته رو زمین و میز شکسته و هر دو دست ظریف بچم مونده زیر دو تکه بزرگ شیشه ای. در حالی که یه دستمو محکم دور کمرش حلقه کردم که از جاش تکون نخوره با یه دستم آروم تکه های شیشه رو از رو دستاش برداشتم و دیدم که هر دو دستش خونالودن. انگشت اشاره هر دو دستش بریده شده بود و یه انگشت دست چپش کبود شده بود. سریع بردمش تو دستشویی و گرفتمش زیر اب سرد. خوشبختانه واکسن کزاز زده و خیالم از این بابت راحت بود. زخماش هر دو کوچیک بود اما خون دست راستش بند نمی اومد. یه دستمال پیچیدم دور دستاش و بردمش تو اتاق تا به دستاش چسب بزنم. حالا تو اون هیر و ویر که من خودم دست و پام می لرزید و می خواستم به دستاش که خونشون بند نمی اومد چسب بزنم و مراقب هم بودم که خونش تو خونه نریزه پویان دست و پا می زد که از بغلم بپره پایین تا جعبه داروها رو که جلو چشمش رو میز بود بهم بریزه و دستاشو نمی داد تا چسب بزنم. آخرش در جعبه رو بستم تا رضایت داد و دستاشو چسب زدم و گذاشتمش تو اتاق و درو بستم که دنبالم نیاد تا من سریع خرده شیشه ها رو جمع کنم. تازه تکه های بزرگو جمع کرده بودم که از تو اتاق نشیمن صدای مهیبی شنیدم به همراه صدای جیغ پویان. دویدم دیدم دهنشم پر از خون شده و اتاق همه جاش خونی. حدس بزنید...

 پویان علاوه بر اینکه چسباشو از دستاش باز کزده بود و خونشو به همه جا مالیده بود ماشینشو گذاشته بود زیر پاش تا ازش بره بالا تا دستش به قفسه های بالا برسه که ماشین از زیر پاش در رفته بود و...
دوباره بردمش تو دستشویی. دهانشو می شستم خون دستش می رفت دستشو می شستم خون دهانش می ریخت. تمام دستشویی و حمام شده بود خون. حریف تقلاهاش نمی شدم. با اینکه از اینکار متنفرم اما چاره ای ندیدم جز اینکه به پدرش که یک ساعت و نیم مونده بود تا ساعت کارش تموم شه زنگ بزنم که اونم جواب نداد و منم فکر کردم شاید تو جلسه است. خلاصه تنها راهو در این دیدم که اول دهانشو بشورم تا خونش بند بیاد بعدم دستاشو دوباره دستمال پیچیدم و در آشپزخونه رو همونجور که بود بستم و بچه رو تو بغلم گرفتم و نشستیم رو مبل تا کمی خونش بند بیاد. همشم تلاش می کرد که دستاشو از دستم و از دستمال آزاد کنه. تا خونریزی کمتر شد و تونستم دوباره دستاشو چسب بزنم و گرفتمش تو بغلم و با شیر دادن کمی آروم گرفت. انگار خودش هم به این آرامش نیاز داشت چون برخلاف همیشه که تا ته دلشو می گیره می پره پایین تا به کاراش برسه اون روز چهل و پنج دقیقه تو بغلم موند و شیر خورد و تو این مدت هر دومون کمی آروم شدیم. جالب که عصرش که جایی برای قهوه و شیرینی دعوت داشتیم هم کلی بازیگوشی کرد ولی برای هرکی کاراشو تعریف کردم گفتن نه بهش نمیاد اینقدر شیطون باشه. اون روز هم باز مقداری صدقه با دست خودش انداختم تو قلک و خدا رو شکر کردم که اتفاق بدی نیفتاد براش خصوصا که پاشم شورت بود و از بالای زانو به پایین پوشش نداشت. همه استخوناشم یکی یکی امتحان کردم که نشکسته باشه. بازم خدا رو شکر.

پویان یه عادت بدی داره اونم اینه که من هربار دستشویی می رم می شینه پشت در و گریه می کنه. معمولا هم برای اینکه دلخور نباشه وقتی میام بیرون بهش می گم دالی که فکر کنه باهاش بازی می کردم. الانم هنوز گریه رو می کنه اما به محض اینکه من میام بیرون خودش با خنده می گه دالیییییییییی. حالا من همیشه سعی می کنم از سرگرمی پویان استفاده کنم و برم اون تو. دو روز پیش هم همین کارو کردم و تا پویان سرش به سیب زمینی و پیاز تو بالکن گرم بود رفتم دستشویی که با یه صدای مهیب پریدم بیرون. چون صدای شکسته شدن ظرف بلور شنیدم اول پریدم تو اشپزخونه که نبود بعد تو اتاقکی که توش بوفه ظرفاس بازم نبود که یهو صدای گریه پویان که خودشم تازه از بهت در اومده بود از تو اتاق خوابمون اومد که چشمتون روز بد نبینه دیدم سر دراور اتاق ما هم همونو آورده که سر دراور خودش. اصلا باور کردنی نبود دراور به اون بزرگی و سنگینی... یه ظرف بلورم روش بود که طلاهام توش بود. فقط نمی دونم تجربه دراور خودش بوده یا کار خدا که البته که لطف خدا همیشه باهاش بوده اینبار خودش کنار دراور ایستاده بوده و وقتی هم دراور افتاده به خودش آسیبی نرسیده.

باباجون پویان بعد از بریده شدن دست پویان با شوخی می گفت اگه مامانت بفهمه دست پویان خون اومده... راست می گه مامان شدیدا عصبانی می شن و حتما هم از سهل انگاری من می دونن. منم به هیچ کدوم از افراد خونوادم نگفتم تا اینکه دیروز عصر که پویان با باباجونش رفته بود بیرون، مامانم زنگ زدن. البته بعد از ظهر که من با پویان بیرون رفته بودم هم زنگ زده بودن. بعد فهمیدم که روز قبلش هم زنگ زده بودن و باز ما نبودیم و همین نگران ترش کرده بود. طفلک مامانم خواب بد دیده بود و با التماس می گفت تورو خدا مراقب پویان باش که نره سراغ اجاق یه وقت بسوزه. دیگه منم براش تعریف کردم همه جریانو تا کمی آروم بشه که اونم حالا که پویان حالش خوبه خیالش راحت شد و خدا رو شکر کرد. بهشون گفتم مامان من هر روز براش صدقه می ذارم و انشاالله ایران که بیام یه قربونی براش می کشم. مامان هم دلداریم داد که عیبی نداره این یک سال رو تحمل کنی دیگه سختی هات تموم می شه. خداییش هم من شیطنتهای پویان برام اصلا سخت نیست و عاشق شیطتنتاشم فقط نگران سلامتی خودشم. به قول خواهرم خدا بچه سالم به آدم بده و آدم نتونه این امانتو درست نگه داره تا بچه بزرگ شه دیگه خیلی بی مسئولیتیه.

خلاصه با همه این اتفاقات تصمیم گرفتم دو اتاق تودرتوی خونه جدید رو بذارم برای نشیمن البته با کمترین و ساده ترین مبلمان به اضافه جای کافی برای بازی و اسباب بازیهای پویان. و از اتاق مجاور فقط وقتایی که مهمون هست به عنوان ناهارخوری استفاده کنیم تا  جای کافی برای بازی پویان هم باشه که جلوی چشم خودمون و با خودمون باشه و اتاق کوچیکو بهش اختصاص بدم تا فعلا برای خواب ازش استفاده کنه تا ببینیم زمان با ما چه می کنه. بازم از همه دوستای خوبمون ممنونم.

حالا از شیطنتاش گفتم یه کمم از شیرین کاریاش بگم. پسرکم فوق العاده اجتماعیه و تو پارک و رستوران و فروشگاه کلی دوست و خاطرخواه پیدا می کنه. عاشق مهمونه و کلی برای مهمونا شیرین کاری می کنه. کارایی رو که ازش می خوایم کاملا می فهمه و اگه میلش باشه انجام می ده. به توپ می گه بوپ و به رفت میگه بپت. پو یعنی هاپو و بیسی یعنی پیشی. آب تنها کلمه ایه که کاملا درست می گه. عاشق آبم هست تو لیوان یا تو حمام یا تو استخر یا حوض آب بازی پارک یا دریاچه. اگه یه ساعتم بذارمش لب دریاچه از تماشاش سیر نمی شه. یه بار که شیطنت می کرد بابایی با تحکم بهش گفت اااااااااا (با کسره) حالا هروقت بهش می گم پویان بابا جون چی گفت چشماشو گشاد می کنه و می گه اه. یه گلدون بزرگ تو خونه داشتیم که به خاطر تنگی جا دادیم به عمه نفیسه و حالا گلدون سفالی روش خالی مونده گوشه اتاق و شده خونه پویان. اول توپشو می اندازه توش و بعدم خودش می ره می شینه توش. وقتی انگشتمو می ذارم رو میز و می گم کلااااااااااااااااغ اونم انگشتشو می ذاره و می گه د          ر (پر) یه بار که رو مبل نشسته بودم و اومد کنار پام گرفتمش روی یه پام و با تاب دادنش گفتم پی تی کو پی تی کو... حالا تا ما می شینیم رو مبل میاد رو پامون می شینه و میگه پی کو... گاهی هم که شوخیش می گیره یهو می گه پخخخخخخخخخخ که اینم باز از بازیای من با خودش یاد گرفته. یه بار باباجونش یه اسکناس پنج یورویی به عنوان پول توجیبی بهش داد منم قلکشو آوردم و جلوی خودش اسکناسو انداختم تو قلک. بعد از اون یه سکه دادم دستش که بلافاصله و بدون اینکه بهش بگیم انداخت تو قلک. حالا هرچی سکه هم می دیم دستش خودش از جای درستش می اندازه تو قلک. گاهی طول می کشه تا سکه رو یا شیار قلک هماهنگ کنه اما جالبه که اینجا از تستهای هجده ماهگی بچه اینه که یه سکه و یه بطری دهان گشاد می دن به بچه تا ببینن بچه سکه رو داخل بطری می اندازه یا نه. خب اینم از مزایای کنجکاویهای زیاد پسر گل من.  

 ما بازم میایم.

بعدا نوشت: نظر مزدا جونو الان تو وبلاگ خودش خوندیم. مرسی مزدا جونی. گفته بودم که رفیقم رفیق قدیمی خودم.

 

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

                                                                                    میز مرحوم شده

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic  Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic