سلام.



Flower Glitters

Glitter Graphics

تقدیم به همه مامانای خوب دنیا

 

فردا تولد دختر پیامبر حضرت زهراست و روز قشنگ مادر. این روز بزرگ رو اول به هر دو مامان بزرگ پویان، یعنی مامان خودم و مامان باباجون که الان در مکه هستند تبریک می گم و آرزو می کنم همیشه سایه اشون بالای سر خونواده ها باشه. بعد به خاله ها و عمه های پویان یعنی خواهرای خوب خودم و خواهرای باباجون و زنداییهای مهربون و زنعموهاش تبریک می گم.

این روز قشنگ رو به همه خاله های مهربون و مامانای خوب دوستای گل  وبلاگیش که اسمشون کنار صفحه اش هست هم تبریک می گیم و آرزو می کنیم سالهای سال این روز قشنگ رو با دسته گلاشون جشن بگیرن.

راستی به خودمم تبریک بگم که امسال برای دومین ساله که این روز نه به خاطر روز زن بودنش بلکه به خاطر روز مادر بودنش شامل حال منم می شه.

در ضمن تولد دو تا گل ناز هم افتاده به این روز قشنگ. فردا تولد سه سالگی ملودی جون خاله مهسا و دو سالگی بردیا جون خاله مرجانه. الهی که شاد و سلامت باشن و زیر سایه مامان و باباهای خوبشون.

و اما پویان شیطونکم که با پست قبلی یه کم خاله های مهربونشو نگران کردیم که هیمنجا ازشون عذر می خوایم. خدا رو شکر پویان حالش خوبه خوبه و گرچه شیطتنتاظ هنوز ه راهه اما انگار روند رشدش سرعت گرفته و بعضی روزها بازیاش عاقلانه تر و محتاطانه تر می شه البته اگه این دو حس کنجکاوی و استقلال طلبی موذی بذارن. نیشخند

صبحها معمولا قبل از ساعت هفت صبح بیدار می شه و دیگه هرکاری کنم زیر بار خوابیدن نمی ره. فرقی هم نمی کنه که شب قبلش دیر خوابیده باشه یا زود، آخر هفته باشه یا وسط هفته به هرحال بیدار می شه و مامان خانمی هم موظفه که همراهیش کنه. با هم آب رو برای چایی می ذاریم که بجوشه و چایی رو دم می کنیم. باباجون پویان به شدت چایی خوره و پویان این موضوع رو به خوبی درک کرده. باباجون ساعت هفت بیدار می شه و بعد از اینکه پوشک پویان تعویض می شه و دست و صورتش شسته و مامان و بابا هم برای صبحونه آماده می شن همگی برای صبحونه دور میز می شینیم. من از اول بچگی پویان دوست داشتم که همراه خودمون سر میز بشینه و غذاشو حتی اون موقع که جدا بود با ما بخوره. بگذریم از اینکه غذا خوردن این آقا پویان خودش داستانیه اما از اونجاییکه همیشه آزادش گذاشتیم که سر میز هر جور خودش خواست غذا بخوره و از این لحظاتش لذت ببره الان می بینم که پویان با چه عشقی سر میز غذا می شینه. حتی گاهی که وقت غذاش شده و ما به دلایلی غذامونو دیرتر از همیشه می خوریم من غذای پویانو جدا می دم اما وقتی که خودمون هم می شینیم برای غذا پویان باز به سمت صندلیش می دوه و به شدت تلاش می کنه که ازش بالا بره. این حس استقلال طلبیش که می گم همینه ها. به جای اینکه از ما بخواد بلندش کنیم خودش به هر وسیله ای که دم دستش باشه متوسل می شه که از صندلی بالا بره. خلاصه دسته جمعی می شینیم سر میز و همگی صبحونه معمول همیشه یعنی نون و پنیر و چایی شیرین می خوریم. عاشق نون تسته و پنیر ورقه ای که باباجون همیشه می خوره. پویان معمولا سر میز دو سری ظرف داره یه سری در اختیار خودش و یه سری دست مامان. بین لقمه هایی که مامان دهنش می ذاره (نون و پنیر یا گاهی کورن فلکس تو شیر) از نون تست خودشم گاز می زنه و از باباجون تکه های کوچیک پنیر ورقه ای می گیره و می خوره. قبلا به جای چایی شیر گرم می خورد اما الان اگه همراه با ما باشه که چایی می خوریم لب به شیر نمی زنه مگر اینکه صبحونشو زودتر بدم که هنوز چایی دم نشده اون موقع شیر می خوره.

بعد از صبحونه از دوشنبه تا جمعه باباجون ساعت هشت صبح از خونه می ره بیرون و راهی اداره می شه و پویانم با مامانی مشغول بازی. یکی از بازیهای دوست داشتنی پویان مرتب کردن تخت خواب مامان و باباست. انقدر از بالا و پایین شدن لحافها برای مرتب شدنشون لذت می بره که گاهی با هیجان گوشه اشونو می گیره و با زور کوچولوش به بالا پرتابشون می کنه و بعد هم باز همین لذت از پهن شدن روتختی روی تخت به اون بزرگی. یه بازی دیگه که خودش کشف کرده اینه که آویزون پرده اتاق خواب می شه که تنها پرده بلند خونه است و بین چین و واچینای پرده آویزون می شه و خودش رو می سپره به پیچ و تاب بین چینای پرده و چنان هیجان زده می شه و با قهقهه می خنده که دلم نمیاد با یادآوری خطر این کارش که هر لحظه ممکنه سرش کوبیده بشه به دیوار شادیشو خراب کنم. نگاهش می کنم و با نگرانی مراقب می شم و گاهی با بازی و کلک از اون اتاق دورش می کنم. روزی هفت هشت ده باری هم باید کتابی رو که دکترش روز معاینه یک سالگی اش هدیه داد براش بخونم. اکثرا ساعت هشت و نیم تا نه دوباره می خوابه. این خوابشم داستانی داره و بین یک ساعت و نیم تا سه ساعت ممکنه طول بکشه. در این مدت مامانی می افته رو دور تند و به کارا می رسه. میز صبحونه جمع می شه. ظرفا می ره تو ماشین. ناهار می ره سر اجاق. لباسای شستنی می رن تو ماشین. آشپزخونه تی کشیده می شه (این آخری از کاراییه که وقت بیداری پویان از محالاته)، اسباب بازیا که تو تموم خونه پخش شدن به یه گوشه جمع می شن و کشوهایی که تو همون نیم ساعت سه ربع بیداری پویان پیاده شدن دوباره بر می گردن سرجاشون. شستشوی حموم و دستشویی و دوش گرفتن مامانی و اتوی لباسا و ...

و باز پویان که بیدار می شه بازی و حموم رفتن پویان و تماشای گه گاه کارتن و تدارک ظرفای ناهار و سالاد و تهیه چایی برای باباجون. صدای دسته کلید باباجون از پشت در ورودی که شنیده می شه پویانو از هرجا که باشه به سمت در می کشونه که با تکرار کلمه تیه؟ (کیه) به استقبال باباش می دوه و نمی دونم تکرار هرروزه این جمله توسط من که بذار برای باباجون  چایی درست کنم یا مشاهده چایی خوردنای زیاد باباست که پویانو وامی داره که به محض اینکه تو بغل بابا می ره با اشاره به چایی و گفتن یه کلمه ای به قول بابا بین چایی و ته (به کسر ت) که به آلمانی می شه چایی باباجونو به خوردن چایی دعوت می کنه. البته یادشم نمی ره که مثل همیشه به باباجون یادآوری کنه که چاییش جیسه. سر ناهارم مثل صبحونه و شام پویان دو سری ظرف داره و با خوردن بخشی از غذاش به دست خودش حس استقلال طلبیشو ارضا می کنه و خدمتی هم به مامان خانمی که بعد از هر وعده غذا باید میز و رومیزی و صندلی پویان خان و فرش زیر صندلی رو حسابی نظافت کنه. عاشق خوردن ماست با انگشتای کوچولوشه. یه قاشق ماست می ریزم تو بشقاب خودش و یه دو سه باری با انگشتش می خورتش و بقیه اش رو می ماله به همه جا منم چون نمی خوام این عشق به نشستن سر میز غذا رو ازش بگیرم می بینم و دم نمی زنم. بعد از ناهار باباجون برمی گرده اداره و من و پویان بعد از جمع آوری میز ناهار می ریم بیرون. گاهی پارک و گاهی خرید که معمولا برای خرید هم که می ریم مسیرمونو یه کم دور می کنیم و از تو پارک می ریم و کیف می کنیم. اینجا اگه از هوا سنگ هم بباره مردم بچه هاشونو روزی یه بار می برن بیرون که هوا بخورن اما اگه مامانی گاهی در این امر هم تنبلی بکنه باباجون عصرا جورشو می کشه. پویان اگه صبح کمتر از سه ساعت خوابیده باشه بعد از ظهر باز یه چرت یک ساعته می زنه که این چرت گاهی تو خونه است مثل همین الان و گاهی تو کالسکه و گاه تو ماشین باباجون. باباجون که عصرا از اداره برمی گرده خیلی روزا با هم می ریم بیرون البته گاهی هم پدر و پسر با هم می رن و می گن زن که از خونه بیرون نمی ره عصبانیشیطانبمون شامو آماده کن تا ما مردا بیایمدروغگو (وای خدا خونه چه آرامشی داره وقتی مردا خونه نیستن فرشته) که البته اغلب اوقات هر دو ولی گاهی هم فقط پویان خندان برمی گرده و باباجون از قیافش می باره که پویان چه به سرش آورده نیشخند. اگه منم ببرن یا می ریم خرید یا می شینیم توی یه کافه رستوران که عمه پویانم اونجاس و خیلی روزا بعضی از دوستای باباجون خصوصا عمو رضا که با پویان خیلی جوره بهمون می پیوندن. اکثر کارکنان و همینطور مشتریای ثابت اون کافه پویانو می شناسن و دوستش دارن پویانم که خوب بلده خودشو تو دل همه جا کنه. دو تا آقا هم هستن که یه سگ دارن که با پویان خیلی دوسته و معمولا تو بیسکویت خوری با پویان شریک می شه. بگذریم که گاهی این شیطونک بیسکوییت رو به سمت سگه می گیره و تا اون حیوون زبون بسته سرشو میاره جلو پویان بیسکوییتو می ذاره تو دهن خودش و همه رو می خندونه. از اونجا که بر می گردیم پویان اغلب خیلی خسته است و اگه لطف خدا با ما یاری کنه و تو ماشین نخوابه به خونه که می رسیم بعد از نظافت و پوشیدن لباس خواب و خوردش شیر حداکثر بین ساعت هشت تا نه می خوابه. خواب اما اگه لطف خدا با پویان یار بشه و تو ماشین بخوابه به محض رسیدن به خونه بیدار می شه و تا قبل از ساعت یازده دوازده شب نمی خوابه که نمی خوابه. خیال باطل و معمولا مجبور می شم علی رغم میل خودم ببرمش تو تخت خودمون و بعد از کلی آتیش سوزوندن و بابارو چنگ انداختن و از پرده آویزون شدن و رو کله مامان سوار شدن خوابش ببره تا منتقلش کنم تو تختش و به امید فردایی بهتر بخوابیم. لبخند و فردا باز روز از نو و روزی از نو.

جدانوشت:
- یه ده روزی هست که پویان چند قدمی تنهایی راه می ره البته با کلی تشویق و التماس باباجونش.
- عاشق گارگار گفتنشم وقتی ازش می پرسم پویان کلاغه چی می گه؟
- مزدا جون عزیزم تبریک روز مادرت خیلی بهم چسبید مرسی عزیز دلم.
- از همه دوستای خوبی که روز مادر رو بهم تبریک گفتن ممنونم.

 

درددل نوشت:
من یه زن ایرانی ام با تربیت ایرانی با مایه های یه خورده سنتی یه خورده مذهبی. نمی تونم سگ رو و زندگی با سگ رو اونم توی آپارتمان بپذیرم. از وقتی پویان به دنیا اومده خودم همیشه خواستم با سگا میونش خوب باشه چون می خواد تو این محیط زندگی کنه. فقط همیشه بعد دستاشو با صابون شستم. نذاشتم هم متوجه حس واقعی من بشه. اینجا کسانی که سگ دارن مثل یه عضوی از خونوادشونه. حتی بعضی هاشونو دیدم که از لبای سگشون بوس می کنن. یا لیس زدن سگ از دست و صورتشون کاملا عادیه و من اگه بمیرم حاضر نیستم نه خودم نه پویان چنین رابطه ای داشته باشیم. نمی دونم می تونم این موضوعو برای پویان هم جا بندازم یانه. منم از سگ نمی ترسم اما دوستم ندارم باهاش تماسی داشته باشم. گاهی هم که از سر اتفاق یا به خاطر پویان تماس داشتم و چیزی نگفتم تو خونه کل لباسامو آب کشیدم و دوش گرفتم. یعنی من اشتباه می کنم؟

(درد دلمو به احترام باباجون کمی تغییر دادم. شاید هم سوء تفاهم بوده. امیدوارم.)