امروز می خوایم بریم خونه خودمون. باباجون رفته هامبورگ تا زندایی و صبا جونو که از ایران میان بیاره بیمارستان تا با هم بریم خونه. ما باید منتظر دکتر کودکان باشیم. زندایی و صبا جون که اومدن من و مامانم خیلی خوشحال شدیم. همون موقع صدامون کردن که بریم اتاق دکتر کودکان. وزنم ۱۰۰ گرم از روز تولدم کمتر شده بود اما دکتر گفت طبیعیه شده بودم ۳۵۵۰ گرم. بعدشم بعد از کلی معطلی معاینم کردن و گفتن می تونیم بریم اما قبلش باید مامانی منو بخوابونه تا تو خواب شنواییمو آزمایش کنن بعد بریم. منم که اینو شنیدم دیگه نخوابیدم. البته گاهی خوابم می برد اما تا مامانی یا خانم پرستار بدو بدو منو می بردن تا اتاق دکتر من از خواب بیدار می شدم و دیگه نمی شد.  خلاصه دو ساعتی همه علاف من شدن تا آخرش خانم دکتر خودش دستگاهشو آورد تو اتاق و همونجا آزمایشم کرد بعد هم یه دفترچه با جلد زردرنگ دادن به مامانم که توش تاریخایی که تا ۵ سالگیم باید دکتر ویزیتم کنه و واگسنایی که تا ۱۷ سالگیم باید بزنم رو نوشته. ساعت تقریبا از ۲ گذشته بود که رفتیم خونه و من برای اولین بار آسمون آبی رو مستقیما دیدم. آخه قبلش مامانم از پشت پنجره آسمون و خورشید و درختا رو نشونم داده بود.