سلام به همه دوستای گلمون.

اول از همه بگم ما واقعا از تک تک دوستای خوبمون معذرت می خوایم که نتونستیم مرتب بهتون سر بزنیم یا اگه گاهی هم اومدیم نتونستیم کامنت بذاریم. راستش این قضیه خونه جدید ما داستانی شد برای خودش. بذارید از اول اولش براتون بگم.

ما که این خونه رو اجاره کردیم قرارداد برای اول ماه جولای بسته شد اما مستاجر قبلی گفته بود احتمالا زودتر خونه رو خالی می کنه و ما پیشنهاد دادیم که پانزده روز زودتر خونه رو به ما تحویل بده ما هم اجاره این مدتو بهش می دیم. یه همین امید هم از همون دو سه ماه پیش قرار گذاشتیم یرای دوازدهم این ماه یه سفر بریم فرانسه پیش دوست خیلی خیلی نزدیکم ماندانا جون که چند ساله ندیدمش و دلم براش حسابی تنگیده. نقشه هم کشیدیم که چون راه طولانیه سر راه دو شب هلند پیش خواهرزاده هام اطراق می کنیم. اما متاسفانه مستاجره بدقولی کرد و از طرفی هم برادر همسرم با خونوادش می خواستن برای دهم بیان آلمان و ما هم سفر فرانسه رو کنسل کردیم. اول ماه که اومدیم این خونه  طبیعتا شروع به جابجایی وسایل کردیم که البته با پویان کمی کند پیش می رفت اما خوب بود. خونه هم بزرگ و دلباز با چشم انداز خیلی خیلی قشنگ و اتاقهای پرنور و بالکن بزرگ و... خلاصه حسابی داشتیم لذت می بردیم. از اونجایی که سفر برادر شوهرم یه هفته به عقب افتاد و همسرم هم از قبل این ایامو برای سفر به فرانسه مرخصی گرفته بود گفتیم حداقل هلندو بریم که هم پویان دخترخاله هاشو ببینه و کیف کنه و هم خودمون خستگی در کنیم.برای پنجشنبه هم که مهمونای ایرانیمون می اومدن قرار شد همسرم از فرودگاه هامبورگ بیارتشون خونه ما و همه خونواده رو (تقریبا بیست نفر) دعوت کردیم شام بیان خونه ما. سرتونو درد نیارم ما تازه وارد خاک هلند شده بودیم که صاحبخونه بهمون زنگ زد که سقف همسایه پایینی داره چکه می کنه و کلید می خوایم و چون ما خیلی دور بودیم اجازه گرفت که بره کلیدساز بیاره که البته اونم باید در حضور پلیس انجام می گرفت و خلاصه همگی اومده بودن و در خونمونو باز کرده بودن و معلوم شد لوله زیر دستشویی ترکیده و خونه رو آب برداشته. اونا هم با هرچی که دم دستشون امده بود از جمله همه حوله هایی که من تو کشوی حموم گذاشته بودم و دو تا تی که خوشبختانه نو بودن همه آبا رو کشیده بودن اما چشمتون روز بد نبینه که با کفش اومده بودن و خونه و زندگیمو به چه روزی انداخته بودن.

چهارتا قالیچه که تو راهرو و هال انداخته بودم رو انداخته بودن تو وان حموم. یکیش که قرمز بود و یادگار پدر مرحوم همسرم رنگ داده بود و بقیه رو هم قرمز کرده بود. یه قالیچه دستباف کوچولو داشتم از این دوتایی ها که به هم چسبیدن . بهشون می گن پشتی یه بنده خدایی برای تشکر از یه کار نکرده همسرش برام بافته بود و گذشته از ارزش مادیش که کمم نبود از نظر معنوی خیلی خیلی برام باارزش بود که به کلی رنگش خراب شده و یه فرش شش متری هم که تو نشیمن انداخته بودم تا نصفه خیس بود و کمی هم رنگ گرفته. کارتن کتابا که رو زمین بودن خیس شده بودن و کلی ازکتابام خیس شده بودن. خونه بوی وحشتناک نم و خیسی فرشارو می داد و حسابی دم کرده بود. سفرمون که از دماغمون در اومد تازه روز از نو روزی ازنو. از شانس ما هم چنان بارونایی می اومد انگار شلنگ گرفتن سرمون. خونه رو شستم و همه چی رو تو وان با هزار مصیبت اب کشیدم و می بردیم تو بالکن یهو بارون می گرفت و دوباره بدو می کشیدیم می آوردیم تو خونه. اتاق ناهارخوری هنوز مبله نشده بود دیگه فرشا رو اونجا گذاشتیم و نوبتی می بردیم تو بالکن تا بالاخره خشک شدن. کتابا هم که بعضی هاشون حسابی باد کردن. کف خونه هم قبلا موکت بوده و مستاجر قبلی نامردی نکرده روی همون موکتو پارکت کرده و حالا پارکتا درزاشون ورم کرده و ور اومده و زیرشونم که به این آسونی خشک نمی شه. خلاصه بیمه اومد بازدید و صاحبخونه امد و متخصص آورد و گفتن خونه باید حداقل برای یک ماه تخلیه بشه. تا بیان کف رو بکنن و با دستگاه رطوبت زمینو بکشن و از اول پارکت کنن. عجله هم داشتن که هرچه زودتر ما بریم.

مهمونیمونو با پررویی تمام گرفتیم و پنجشنبه شب کلی مهمون داشتیم. همه هم پیشنهاد دادن بریم خونشون بمونیم که با وجود پویان راحت نیستم و نمی تونم برم. یه مشکل خیلی بزرگی هم که من دارم اینه که اینجا خونه هاشون تو توالت آب ندارن و همسرم به خاطر من همیشه تو خونه خودمون از دستشویی شلنگ می کشه برام اما خونه دیگران که می ریم من اصلا دستشویی نمی رم. حالا یه ماه چه جوری نرم دستشویی خودش داستانیه. پویانم که خب جای خود داره. قرار شد من برم ایران که مامان خوبمو که به خاطر آسمش تازه از بیمارستان مرخص شدن ببینم و هم به پویان سخت نگذره. تو تابستون هم که بلیط اصلا گیر نمیاد و هرچی گشتیم با ایران ایر که خیلی راحته بلیط گیر نیاوردیم و مجبور شدیم از امارات بگیریم که خب هم راه دورتره و هم تو دوبی بعد از یک ساعت و نیم معطلی تو ترانزیت تو نیمه شب دوباره باید سوار شیم و بریم ایران که صبح خیلی زودم می رسیم تهران که اونم خودش سختیاشو داره مخصوصا با پویان که امیدوارم مثل همه پروازای قبلیمون صبور باشه و به قول آلمانیا وجه شکلاتیشو ارائه بده و اذیت نشه.

آری دوستان ما چهارشنبه به سوی تهران پرواز می کنیم و تا اون موقع وقت داریم که دوباره وسایلمونو تو کارتن بسته بندی کنیم و چمدونامونو ببندیم. تازه باباجون پویانو تنها بذاریم با این همه حرص و جوش و زحمت و آوارگی.

اینطوری شد که نشد ما مرتب به همه دوستای گلمون سربزنیم اما باور کنید به یاد همتون بودیم و هستیم. خوشحالم می شیم اگه تو تهران از دوستای گل تهرانی رو بتونیم ببینیم. همینجا از لیلی جون مامان آراز عزیزم معذرت می خوام که بی صبرانه منتظر ماه آگوست بودم برای یه قرار در برلین که همو ببینیم ولی چاره ای نیست جز اینکه بریم ایران و امیدوارم بتونم تو یه فرصت دیگه ببینمش. شماره ما رو هم مامان مزدا جون دارن. شاید من تو ایران نتونم تو اینترنت برم اگه قراری گذاشتین از مامان مزداجون خواهش می کنم ما رو هم تو جریان بذارن. اگه دوستی هم بخواد شماره امونو داشته باشن براشون خصوصی شماره می ذارم. راستی شنیدم تهران خیلی هواش گرم شده نه؟

راستی به دوستای ما خاله نگار و محمدمهدی جون سر زدید؟ مرسیییییییی.

جدا نوشت:
مرگ هنرمند ایرانی خسرو شکیبایی منو خیلی غمگین کرد. جدا از اینکه بازیشو خیلی دوست داشتم کلا مرگ هنرمند مثل عضو خونواده خود آدم غم انگیزه. خدا رحمتش کنه.