سلامی گرم از هوای داغ و تفدیده تهران.
جدا که چقدر هوا گرمه. نمی دونم چهار سال پیش که من هنوز ایران بودم هم تابستونای تهران همینطور گرم و داغ بود و من یادم رفته یا تو این چند سال اینقدر هوا گرمتر شده. محاله بشه یه لباسو تا شب تو تن نگه داشت انقدر که آدم عرق می کنه. به جاش هرچی پویان لباس تابستونی داشت با خودم آوردم و هرروز تنش می کنم تا از حسرت در بیایم. بگذریم زیاد غرغر نکنم حالتون بد بشه. من و پویان نزدیک بیست روزه که به تهران اومدیم. خدارو شکر حال مادرم روز به روز بهتر شده و داره به حالت ثابت و پایدار برمی گرده. امیدوارم مامان نوشین جون و بیتا جون مامانای خوب هستی جون و کیان و کیارش عزیز هم هرچه زودتر خوب بشه و همینجا عروسی برادرشون رو هم بهشون تبریک می گم و برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی می کنم. یه عذرخواهی هم از همه دوستان می کنم که با این سرعت کند این اینترنتهای هوشمند به ندرت موفق می شم کامنتدونیها رو باز کنم و براشون پیام بذارم اما به یاد همه دوستای خوبم هستم. از مریم جون مامان خوب مهدیار جون هم بابت تماس تلفنیش ممنونم. بعد از صحبت تلفنی با فلورجون مامان خوب مزدای عزیز و اطمینان از صحت اون خبر شیرین که مزدا جون تو وبلاگش داده بود  کلی خوش خوشانمون شد. به آرزو جون مامان گل آرش جون وروجک هم خوشامد می گم چون فکر می کنم دیگه الان به تهران اومده باشن. امیدوارم خوش بگذره بهتون.
تو وبلاگ مهدی جون هم یه خبر خیلی بد خوندم که همونروز برای حدیثه جون یه پیامک تسلیت فرستادم که نمی دونم به دستش رسید یا نه. به هرحال برای پدر و مادر و نزدیکان اون نوگل پرپر شده آرزوی صبر و شکیبایی می کنم. همینطور به مهدی جون و علی آقای گل که دوست و همبازیشونو از دست دادن تسلیت می گم.
از پویانم بگم که داره بین خونواده کیف دنیا رو می کنه. انقدر مامان جون و بابابزرگ و سه تا خاله ها و دایی ها و زندایی ها و دخترخاله و پسرخاله و دختردایی و پسرداییها بهش توجه و محبت می کنن که جز وقت گرسنگی و شیر خوردن یاد منو نمی کنه. اما جالبه که اینبار خیلی یاد باباجونشو می کنه و مرتب صداش می کنه و هربار که بابا می گه همه دلشون کباب می شه که بچه دلش باباشو می خواد که راه دوره. نمی دونم به خاطر شلوغی دوروبرشه و آدمای زیادی که دوروبرشن یا روند رشد طبیعیشه که تو این مدت حرف زدن و ارتباط پویان با دنیای اطرافش خیلی قویتر و راحتتر شده. پسرکم خیلی خونگرمه و با هیچکس غریبی نمی کنه. بسیار خوش خلقه و به ندرت بهانه گیری می کنه اما یه عادت بدی پیدا کرده اونم اینه که دنبال همه گریه می کنه و هرکس بخواد از خونه خارج شه باید پویانم ببره. نمی دونم چطوری این عادتو از سرش بندازم. متاسفانه از اونجایی که هیچکس راضی به گریه هاش نیست همه تن به خواسته اش می دن و به همین دلیل ابدا به حرفهای من اهمیت نمی ده. از صبح که از خواب بیدار می شه می خواد بره تو حیاط و هرچی هم بگم گرمه گوشش بدهکار نیست و باید مدام سرش رو گرم کنم تا یاد حیاطو نکنه تاعصر بشه. پویان عادت کرده هرکس ازش می پرسه منو دوست داری به علامت تایید سرشو به پایین تکون می ده و از بس این سوالو همه ازش پرسیدن بچه ام شرطی شده و در مقابل هر سوالی سرشو به پایین تکون می ده. و گاهی این حرکت در مقابل بعضی از سوالا خیلی بامزه می شه. یه چیز جالب اینکه اوایل که اسم همه رو می آوردیم و می پرسیدیم دوستش داری جواب پویان مثبت بود جز مامان و در جواب مامانو دوست داری سرش رو با یه شیطنت خاصی به بالا حرکت می کرد که حالا دیگه دلش به رحم اومده و دیگه مامانم دوست داره.
خیلی از کلماتو یاد گرفته  و به جا و با معنا و مفهوم خودشون به کار می بره. بییم (بریم) بده، بیا، دده، آب، بیسی( پیشی)، آبو (هاپو)، بوگی (جوجو)، بی بی (baby)، بیب بیب، بوپ (توپ)، اپ (کفش)، پوش (بپوشون)، می کام (می خوام)، نکام (نمی خوام)، میو، گارگار، بق بق بق، بوگن بوگن (بوگندو)، پی پی، اه اه اه، دس، نانای، الو، بابای، عربان (عرفان)، اینو، اونو، اونجا، قن (قند)، باز، ندا، کیوکیو و... با حیوونا میونش خوبه و نمی ترسه. دنبال گربه ها می دوه و صدای سگ رو که می شنوه دنبالش می گرده. هفته گذشته رفته بودیم باغ مامانی سرورش که شب پر از جیرجیرک بود و اونجا با هم کلی دنبال جیرجیرکا می کردیم تقریبا بعد از نیم ساعت بازی دیگه بدون منم خودش جیرجیرک شکار می کرد.
ما تقریبا ده روز اول اقامتمون در تهران رو به خاطر ایام نقاهت مامان جون همه اش خونه بودیم به جز یک شب که با خونواده دایی رضا که پویان عاشق همه اشونه رفتیم پارک ارم و پویان که وقت رفتن تو ماشین خوابید اونجا بیدا شد و تا ساعت 2 صبح بازی کرد. هفته گذشته سه شنبه هم با بچه های رباط کریم (گلستان بچه ها) و دخترای پرند که حالا تعدادشون به هفت نفر رسیده رفتیم پارک چیتگر که خیلی خوش گذشت و پویان تمام مدت تو بغل بچه ها یا تو جوی آب بود و مشغول بازی. چهارشنبه رفتیم پیش مامانیش که تابستونا تو باغشون که نزدیکای ساوه هست ساکنن و پنج شنبه به اتفاق خونواده من رفتیم همدان برای سالگرد خاله ام که همه فامیل مادری حسابی پسری رو تحول گرفتن و حسابی خوش به حالش شد . بهش خوش گذشت. روز شنبه هم همه خاله هاش خونه مامان جون بودن و بازم این آقا حسابی پادشاهی کرد.
راستی همین روزها قراره باز یه روز عصر با بچه های رباط کریم بریم پارک گفتگو. اگه از دوستان کسی علاقمند به دیدن این بچه ها باشه خوشحال می شیم که اونجا ببینیمشون. البته هرموقع تاریخ دقیقش مشخص شد من اینجا می نویسم. در ضمن از نوشین جون مامان هستی خوشگل هم خواهش می کنم اگه ممکنه آدرس پارک سعادت آباد رو برام بنویسن تا شاید بچه ها رو اونجا هم ببرن.

وضعیت خونمون هم هنوز به همون شکله و فعلا فقط رطوبت گیری خونه انجام شده. امیدوارم زودتر تموم شه که فکرشم حسابی عصبیم کرده. ما دوست داریم تا اینجا هستیم دوستای خوبمونو ببینیم. اگه قرار وبلاگی بود خوشحال می شیم بیایم ولی چون مرتب تو اینترنت نمیایم از دوستانی که شمارمو دارن خواهش می کنم با اس ام اس بهم خبر بدم ممنون می شم. از همه دوستای خوبی هم که برامون پیام گذاشتن ممنونم.
به امید دیدار.

پی نوشت: امروز بابای مهربون مزدا جونی بهمون زنگ زدن و گفتن لیلی جون مامان یونای گلم شماره منو خواستن و گفتن که خودشون زحمتشو می کشن هم از ایشون و هم از لیلی مهربون خیلی خیلی ممنونم و بی صبرانه منتظر شنیدن شدای گرم لیلی جون هستم.