سلام به همه گلا.

امیدوایم اولین ماه پاییزی رو تا اینجا با خوبی و خوشحالی پشت سر گذاشته باشید. اینجا که هنوز مدرسه ها باز نشده تعطیلات پاییزی مدرسه ها شده و باز دو هفته تعطیلن. هوا هم بسی پاییزیه تازه گاهی اوقات به زمستونم یه ناخنکی می زنه. خدا نکنه یه وقت دل آسمون بگیره دیگه مگه به این راحتیا باز می شه لامصب. اونوقت تو همچین روزی اگه نونم نداشته بای تو خونه باید قیدشو بزنی یا بری همون نون خشکارو آب بزنی و به سق بکشی. نیشخند

بگذریم. این ماه قشنگ مهر برای ما پر بود از تولد عزیزامون. تولد دخترخاله شقایق پیازچه بزرگ، دختر خاله شیرین که هفته قبل پیش ما بود، خاله ماندانا دوست گل مامانی، دختر خاله سالومه، عمو عباس شوهر خاله شهلا و هفته دیگه هم تولد خود خاله شهلا و همین روزا هم سالگرد ازدواجشون (همین روزا یعنی که نمی دونم دیگه بعد از سی سال که آدم یادش نمی مونه خجالت) در ضمن پیازچه بزرگ تو امتحان دکترای جامع هم موفق شد و مثل همیشه سر بلندمون کرد.  ولی امروووووووووززززززززززززززز. امروز تولد چهار سالگی یه دختر ناز ناز وبلاگی هم هست. می دونم که می دونید امروز تولد باران خانم ناز و متین خاله نسترنه که ما اینجا یه تبریک ویژه با همون سبدی که تو وبلاگشون پیش کش کردیم براشون داریم. همیشه شاد و سبز باشید عزیزانمون. زندگیتون همیشه به لطافت بارون و به رنگارنگی پاییز قشنگ باشه.

 

Glitter Graphics

Happy Birthday Glitter Pictures

پویان منم خوبه و مشغوله. مشغول چی؟ خب معلومه شیطنت و خرابکاری. از بس هر چی رو که دستش رسیده ازش گرفتیم و بردیم گذاشتیم یه جای بلندتر دارم کم کم به فکر زدن چندتا طاقچه تو سقف خونه می افتم. به خدا مردم از بس این خونمون از نظم و انضباط و قشنگی افتاده. هی می خوام بالای کتابخونه رو چند تا دکوری مرتب و تمیز بچینم اما ظرف یه صبح تا شب انواع وسایلی که از دست پویان می گیریم بالای کتابخونه چیده می شه و فاتحه دکور و... خونده. روی دراورو مرتب می کنم و عطرامو می چینم و لوازم رو بعد یکی یکی از دست پویان ته کشو و کمد می رن و جاشون پر می شه باز با وسایل ممنوعه که نباید پویان برداره و خلاصه همینه زندگیمون تا شب و شبهای دیگه... خودش که هزار ماشاالله هی قدش به تناسب سنش بالا می ه بادم گرفته ماشینشو می بره کنار کمد یا میز و اگه بالای اونم دستش نرسه می ره بالای فرمون ماشینش می ایسته. انقدر این کارش خطرناکه که حتی فرصت عکس انداختن ازشو به خودم نمی دم. البته دوربینمونم که فعلا با بابایی برای دو هفته رفته سفر. برای کارای خطرناکش نمی دونم چکار کنم. یکی از این کارا اینه که هروقت می خوام لباس اتو بزنم گیر سه پیچ می ده که دستشو بزنه به اتو تا ببینه واقعا داغه یا نه. گاهی برای تنبیه یکی می زنم رو دستش اونوقت دست دیگشم میاره جلو می گه اینو. این دیگه از صد تا فحش بدتره برام البته از اون فحشاییه که حسابی به خنده ام می ندازه. دگمه پاور تلویزیون و لپ تاپ منو یاد گرفته و دقیقا وسط کار یهو دگمه رو می زنه و دستگاه می ره رو استند بای. کلیدای اجاقو می چرخونه بعدم خودش دستشو میاره جلو و می گه دق دق دیگه حسابی خجالتم می ده دیگه. البته اجاقمون خوشبختانه برقیه و خطر گازگرفتگی نداره اما اونم خودش خطرایی رو داره که مجبور می شم باهاش تند برخورد کنم تا زیادم فکر بازی باهاشو نکنه. چقدرم که این تمهیدات من اثر داره. گاهی هم یهو از یه اتاق می دوه بیرون و در حالی که می زنه تو صورتش می گه ههههههههههههه. این یه جور پیشگویی پسرکمه چون منم که دنبالش می رم تو اتاق مزبور حتما با منظره ای روبرو می شم که بلافاصله و بی اراده می زنم تو صورتم و می گم ههههههههههه.استرس

هنوزم به قند می گه قن و به خیار و خیارشور و هر سبزی تردی مثل تربچه می گه کخ. فعل نشستن و نشاندن رو در هر زمانی و برای هر شخصی با بشین صرف می کنه.
هفته پیش شیرین جون از هلند اومد پیشمون تا در نبود باباجون تنها نباشیم. انقدر قشنگ شییین رو صدا می کرد دلم می خواست بخورمش. کنترل تلویزیونو میاره برام و با اشاره به تلویزیون می گه زیان. ایران که بودیم دو سه باری سوار موتور شده و حالا هرجا چه تو خیابون چه کنار پارکینگ یا حتی تو فیلم و کارتون تا موتور می بینه می گه مو مو. به ماشین می گه بیب بیب به بچه های هم قد و بزرگتر از خودش می گه نی نی به کوچکترا می گه بی بی. از بچه های وبلاگی
آندیا جونو خوب می شناسه و بهش می گه آن از بس بچم عاشق کلیپای وبلاگ این نازدار خانمه. خدا الهی به مژگان جون خیر بده با این کلیپا گاهی می تونم پویانو یه نیم ساعتی یه جا بنشونم. گوشی تلفنو می گیره دستش و راه می ره و می گه اننو مامااااااااان... و کلی کلمات خاص خودشو خیلی جدی ادا می کنه و ادای منو در میاره که به مامانم زنگ می زنم. جالبه وقتی به ایران زنگ می زنم همه کلی التماس می کنن که گوشیو بده به پوبان صداشو بشنویم اما ایشون تا صدایی از تو گوشی بشنده و بفهمه کسی اونور خطه زبونشو قورت می ده و هی می خواد فرار کنه. اسم خودشو می گه بووان به سیبم می گه سی. از خیلی پیش از این علاقه وافری به سطل آشغال داشته و داره و حتی گاهی دستشو می کنه تو آشغالا و یه چیزایی ازشون در میاره که هربار دستاشو می شورم و بهش می گم اینا اخن کثیفن. گاهی هم تا بسته چیزی رو باز می کنیم تکه های کوچولوی کاغذشو می گیره دستشو می گه اه اه بعدی می دوه و می ندازتش تو سطل آشغال. من از وقتی باردار بودم شعر هاپو هاپ هاپ ... پیشی میو میو... رو که چیه و چرا تو برنامه رنگین کمان خوندن زیاد گوش می کردم. نوزادیش هم فقط با شنیدن این شعر آروم می گرفت و یه جورایی حکم لالایی داشت براش. حالا هر وقت می خوام تو بغلم بخوابونمش یا گاهی می برمش می ذارم تو تختش و بهش می گم شما باید عادت کنی خودت این تو بگیری بخوابی فوری می گه هاپووووو بچم سفارش شعرشو می ده. باباجون 12 روزه  که رفته سفر و انشاالله دو سه روز دیگه برمی گرده. پویان چند روزه خیلی یاد باباشو می کنه. تو اینترنت یا تو روزنامه عکس هر مردی رو می بینه می گه بابا اما عکس بابای خودشو که نشونش می دم بهش می گه عمو. نیشخند تو حیوونا هم صدای خوک و خرگوش و زنبورم به قبلیا اضافه شده.

ما اینبار عکس نداریم بذریم اما باباجون که برگرده با کلی عکس میایم پیشتون. شاد و خرم باشید. راستی یکی بیاد خیری کنه و مزدا جونو با ما آشتی بده. خب بی معرفتی کردیم اما دوستت داریم بابا. ما هم منتظر اومدن نی نی نازتون هستیم انشاالله.