سلام سلام به همه خاله جون جونیا و دوستای عسلی خودم.

امروز تصمیم گرفتم خودم بنویسم از بس این مامانم تنبله تو نوشتن. هر چی بهش می گم دلم برای دوست جونیام تنگ شده بیا یه چیزی براشون بنویس گوش نمی ده همش می ره زیر پتو کز می کنه و فیلم می بینه.

منم این روزا از بس تو کامپیوتر مامانیم کلیپهای دیا جونو که گاهی هم بهش می گم آنیا نگاه می کنم خسته شده رفته دو روزه هر چی به مامانی می گم دیا دیا مامانی می گه آندیا رفته مهدکودک آندیا رفته بخوابه آندیا رفته اداره مامانش و نیست... خب چیکار کنم شیرین زبونه دوسش دارم  دیگه.

تابستون گذشته مامانی خیلی تلاش کرد کل (کلاه) سرم بذاره از این کل (کلاه) تابستونیا می گما نیشخند که آفتاب تو صورتم نزنه اما من فوری می نداختمش زمین و مامانی همش فکر می کرد حالا تابستون هیچ اما تو زمستون سرد اینجا چیکارم کنه اما منکه حالیمه زمستون و تابستون فرق دارن حالا از اول پاییز که مامانی برام دو تا کل (کلاه) گرم خریده عاشق کل (کلاه) شدم و تو خونه هم اگه گیر بیارم فوری می کشم سرم برای همین مامانی همش کل (کلاه) هامو قایم می کنه وقت ددر رفتنم با همین کل (کلاه) راهم می ندازه وگرنه حاضر کردن من برای بیرون رفتن خودش یه پروژه عظیمیه. چند روز پیش هم که مصادف بود با روز هلووین کفار رفته بودیم بیرون که یه گروه خیریه که برای بچه های سرطانی پول جمع می کردن در مقابل پول به بچه ها یه دستمال سر می دادن که حالا اونم به جمع کل (کلاه)های محبوب من اضافه شده.

از اونجایی که همه معتقدن مامانم و بابا جونم خیلی حاضرجوابن منم دارم تمرین می کنم که عقب نمونم. وقتی مامان و بابام صدام می کنن پویان جواب می دم (یه کم با ناز بخونید) بننهههه (بله) یه بادکنک گازی باباجونم برام خریده بود که بعد از سه چهار روز افتاد کف اتاق و هر چی به مامانی می گم اون بانا (اون بالا) که بادکنکمو برگردونه سرجاش حالیش نمی شه. ناراحت من دو تا خواهر هفت و ده ساله دارم که پیش مامانشون زندگی می کنن هروقت صداشون می کنم لیا (لئا) نیندا (لیندا) بهشون می گم (با ناز بخونید) هننوووووو (هلو  به فتح ه که سلام آلمانیه).

چند شب پیشا باباجونم شب زود خوابید و مامانم هی به منکه بازی می کردم گفت هیس باباجون خوابیده. بعدش که مامانی می خواست منو بخوابونه تا می اومد برام لالایی بخونه من انگشتمو می ذاشتم رو مماخم و می گفتم هیییسسسس بابا مامانی هم خندش می گرفت و تا می خندید من بازمی گفتم هیییسسسس خلاصه مامانی با هزارمصیبت خندشو کنترل کرد. چند شب پیشم که مامانی رو مبل چرت می زد به باباجونم گفتم هیییسسسس مامان خوابید که همین موقع مامانم هم از جاش پرید و با باباجونم کلی ذوقیدن. وقتی یه چیزی ببینم و دلم بخواد می گم بخویم (بخورم). یه بار مامانم بهم یه نصف موز داد بعد از چند دقیقه که رفتم تو آشپزخونه گفت بازم موز می خوای منم گفتم مو اونجا (موز اونجاس) بعدم دست مامانی رو گرفتم بردم تو اتاق و موز رو که رو میز انداخته بودم نشونش دادم. فرداش باباجون که بهم موز داد مامانی فکر کرد بازم انداختمش جایی و پرسید موزتو کجا انداختی انگشتمو کردم تو دهنم گفتم خوید (خورد). وقتی بخوام مامانی منو جایی بنشونه می گم بشین... من برای گفتن شب بخیر مثل بای بای دستمو تکون می دم اما پنجه دستم رو مدل خاصی باز می کنم که با بای بای فرق داره الان دیگه نیاز نیست مامانم یادآوری کنه تا می خواد بهم شیر بده فوری صدا می کنم بابا بعدم دستمو براش تکون می دم.

من دستمو پامو چشممو دندونامو زبونمو مماخمو ناخنامو می شناسم. وقتی هم می خوام مامانمو راضی کنم که بهم سیر (شیر) بده یه کم گردنشو قل قل قلی می دم. وقتایی که مامانی می خواد رو تختشو مرتب کنه خیلی حال می ده بپرم رو تخت و نذارم کارشو انجام بده بعضی وقتا هم خودمو می زنم به خوابو می گم خاااااممممم پیییششششششش که هنوزم مامان و بابا نمی دونن من اینو از کی یاد گرفتم فقط چون یه بار به زیان (تلویزیون) اشاره کردم و می خواستم به مامانی بگم برام کانال بچه ها رو بذار هی گفتم خاااااممممم پیییششششششش مامانی احتمال می ده از تو کارتون یاد گرفته باشم. چند روز پیش که داشتم مثل همیشه کلیپهای آندیا جونو تماشا می کردم یه جا چندبار شعر چشم چشم دو ابرو رو تکرار می کرد منم رفتم پیش مامانی و یهو بهش گفتم چش چش ابیو مامانی داشت ذوقمرگ می شد اما منم فقط همون روز براش تکرار کردم و دیگه هر چی مامانی التماس می کنه نمی گم. عینک موقع تماشای سی دی مورد علاقم رنگین کمون هستم تا به تبلیغ خمیر بازی آریا می رسن منم باهاشون می گم ایا ایا آی ایا مامانم هم زیر چشمی بهم نگاه می کنه که من از حال و هوای خودم در نیام منم به روی خودم نمیارم که دارمش. چشمک عمو و عمه و خاله هم یاد گرفتم بگم اما به خاله شهلا می گم اهنا.

راستی خبر جدیدو خوندید که نی نی خاله فلور مامان خوب مزدا جونی همونطور که خودشون دلشون می خواست پسره؟ حالا لطفا برید تو وبلاگشون و این مزداجونی رو دلگرمی بدید که چقدر داداش بزرگتر بودن خوبه و همونطور که آرین عزیز یه داداش گل بود براش اونم می تونه برای این نی نی جدید یه داداش خوب بشه آخه این نی نی رو آرین جون از خدا برای خونواده مهربونش گرفته.

عکسامو شب که باباجون اومد خونه اضافه می کنیم و تا دفعه بعد به خدای بزرگ می سپاریمتون.