سلام سلام به همه دوستای مهربونی که دلمون یه عالمه براتون تنگ شده.

ما بالاخره بعد از یه سفر یه ماهه به ایران که واقعا به نطرمون خیلی کوتاه اومد برگشتیم به خونمون. مامانی سرور پویان خدا رو شکر عمل کلیه اشون با موفقیت انجام شد و با مراقبتهای باباجون حالشون الحمدالله کاملا خوب شده و تا دو هفته دیگه انشاالله به آلمان میان. ما هم که تو  این مدت فقط بین غرب تهران (خونه مامان جون مامان مامانی) و شرق تهران (خونه مامانی سرور مامان باباجون) در رفت و آمد بودیم و طد البته از دست اون ویروس کذایی شایع در شهر هم بی امان نموندیم و هر دومون همون هفته اول مریض شدیم که پسرک صبور و نجیبم زیر سرم رفت ولی خدا رو شکر خیلی زود خوب شد. اما یک هفته آخر رو که باباجون به آلمان برگشته بود من و پویان در هیئت های عزاداری و دنبال دسته بودیم که پویان عاشقش بود. چقدر هم دلمون می خواست دوستان خوبمونو ببینیم که متاسفانه نشد و شرمنده همه شدم به خصوص مژگان جون مامان خوب آندیای شیرین زبون که زحمت ترتیب دادن یه قرار وبلاگی رو دادن و نسترن جون مامان مهربون باران خوشگلم که قول داده بودم حتما ببینمشون.

نمی دونم چرا ولی اینبار ما خیلی وقتمون دست خودمون نبود و بیشترش تو راه خونه دو تا مامان بزرگها طی شد ولی با همه اینها پویان حسابی کیف کرد. محبتهای بی شائبه همه فامیل نثارش می شد و پسرکم تا می تونست ذخیره روزهای تنهایی و غربتمونو برمی داشت. حالا هم روزانه با چندین بار دیدن فیلمها و عکسهایی که از اون ایام گرفتیم خاطراتشو تازه میکنه. فقط با دیدن فیلمها و عکسهای زنجیرزنیهاش تو  دسته های عزاداری ازم زنجیرشو می خواد که با خومون نیاوردیم و خونه خاله گذاشتیمش به این امید که انشاالله سالهای آینده هم بتونیم در این مراسم شرکت کنیم.

دایره لغات پویان در این مدت رشد خیلی سریعی داشته و الان کمابیش هر کلمه رو که می شنوه تکرار می کنه مگر اینکه خیلی مشکل باشه. البته گاهی هم فقط آهنگشونو می زنه. هنوز جمله زیاد نمی گه اما با کلمات و اشارات کار خودشو راه می اندازه و منظور خودشو می رسونه.

مثل همیشه عاشق زندایی و دو تا پسرش بود و هست و بیشتر وقتشو با اونا می گذروند. دخترخاله ها و خاله ها هم که دیگه حسابی براش سنگ تموم گذاشتن و زندایی گیلدا و صباجون و علی جونم مثل همیشه از محبتهاشون بی نصیبش نذاشتن. عمو مصطفی هم حسابی باهاش بازی می کرد. عشقش عصای بابابزرگ بود و کلاهاش و خلاصه پسرکم در دریای محبت خونواده غوطه ور بود. از دوستان فقط تونستیم یه روز عصر اونم خیلی بیموقع به دیدار مزدا جون و مامان و بابای خوبش بریم که خواهرم هم همراهیمون کرد تا تشکری از بابای خوب مزدا جون بکنه که با انتشار گزارشی از گلستان بچه ها باعث جذب کمکهای خانمهای خیری از شهریار شده بودن. البته این گزارش با همکاری مامان زهراجون تهیه شده بود که ما هم اینجا ازشون تشکر می کنیم. وای که نی نی شون که هنوز تو شکم مامان فلور بود چه بزرگ شده بود هزار ماشاالله. و ما خیلی متاسفیم که موفق به دیدار دوستای خوب دیگرمون نشدیم.

و بالاخره بعد از یک ماه به خونه برگشتیم. هوا اینجا خیلی سرده و بیرون رفتن کمی سخته اما با این همه پسرک گلم با انعطاف پذیری همیشگیش شرایط حاضرو پذیرفته و خوب خودشو وفق داده و برخلاف انتظار ما خیلی هم بهانه گیری نمی کنه. اما دلمون از همین حالا برای همه تنگه.

دیروز هم تولد باباجون پویان البته به تاریخ اینجا بود وگرنه من و پویان خودمون پریروز کیک و کادوی باباجونو دادیم. اما دیروز عمه نفیسه و عمو مرتضی و سحر و مارتینو برای عصرونه دعوت کردیم اونم بدون خبر به باباجون تا غافلگیر بشه و اونا هم علیرغم خواهش مامان برای نیاوردن کادو شرمندمون کردن و با کادو اومدن. بابا جون اینجا هم تولدتو تبریک می گیم و برات آرزوی بهترینها رو داریم البته در کنار خونواده کوچولومون.

پی نوشت:
الان وبلاگ آرین عزیزو که خوندم یادم اومد بابای مهربون مزداجون هم تولدشون یه روز بعد از باباجون پویانه. یعنی دیروز تلد ایشونم بوده من و پویان این روز قشنگو اول به خود عمو ابی و بعد هم به خاله فلور و مزداجون و نی نی گولو و همینطور به آرین عزیز در بهشت تبریک می گیم و آرزو می کنیم خونواده مهربون و گرمشون همیشه با هم باشند و دلشون شاد باشه.

پی نوشت٢:
ما در ایران کامپیوتر نداشتیم و به همین دلیل جز یکبار در منزل برادر/م دیگه نتونستم به اینترنت وصل بشم.

 

Von Moharram
Von Moharram
Von Moharram
Von Moharram
Von Moharram
Von Moharram
Von Moharram
Von Moharram
Von Moharram