سلام سلام بازم سلام

حالتون خوبه؟ گلاتون خوبن؟ شیطنتا به جاشه؟ خدا رو شکر الهی همیشه تنتون سالم باشه.

قبل از هرچیز خوشحالی بیش از حدمونو بابت به دنیا اومدن نی نی ناز فلور جون مامان گل مزدا پیشی ابراز کنیم و تولدشو به خاله فلور عمو ابی و مزدا پیشی و همینطور آرین عزیز که این هدیه آسمونی رو از خدا برای خونوادش گرفته صمیمانه تبریک بگیم. امیداریم خونوادتون همیشه شاد و سالم و خرسند باشه.

ما هم خوبیم و با پویان خانمون مشغولیم. پسرکم که انتظار داشتم با برگشتمون به خونه خیلی دلتنگی کنه برای خونواده و دوستاش در ایران مثل همیشه خیلی سریع خودشو با وضعیت وفق داد و خیلی راحت واقعیت دوری از عزیزان رو پذیرفته گرچه در طول روز خیلی یادشون می کنه اما همه حکایت از آگاهی این پسرک از دوری عزیزان داره. مثلا با خودش که بازی می کنه می بینم داره می گه مامان جی (مامان جون) بیا ... پوآنه. یا تو بالکن که می ره تا صدای بچه های همسایه ها رو می شنوه صدا می کنه اودی بیا بیا... پوآنه. عبادی بیا بیا ... پوآنه. توضیح اینکه اودی و عبادی هون عرفانو عباس برادرزاده های گلم یا به عبارتی پسرداییهای پویانن که اسمشونو پویان اینجوری صدا می کرد و باعث شده بود تقریبا همه خونواده عرفانو اودی صدا کنن.

زندگی عادی ما هم روال همیشگیشو داره جز اینکه سرمای هوا و یه عالمه شال و کلاه برای بیرون رفتن بهانه ای شده برای مامان تنبل که از زیر پیاده رویهای روزانه امون با گل پسر در برم معمولا باباجون که از سرکار برمی گرده دلش برامون و البته بیشتر برای گل پسرش می سوزه و با ماشین می ریم بیرون.

پویانم خیلی بزرگتر شده. انقدر رفتاراش تغییر کردن که به راحتی می شه بزرگ شدنشو حس کرد. به خصوص حس استقلال طلبیش مامانشو کشته. تو اکثر کارایی که به خودش مربوطه می خواد که خودش انجامشون بده و برای ابراز این خواسته هم غالبا داد می زنه پووووووووووآآآآن. وقت غذا خوردن از این خواستش استقبال می کنم معمولا هم بد قاشق برنمی داره اما وای به وقتی که غذا مایع یا کمی شل باشه یا همراه غذا ماست هم باشه بعد از غذا باید کل لباساشو تعویض کنم. ولی گاهی هم این خواستش خیلی بی خطر نیست به خصوص وقت بالا و پایین رفتن از پله ها که با زرو کلک باید راضیش کنیم تا با ما همراهی کنه. یه بار تو تهران از خونه مادرم به خونه خواهرم می رفتیم که چند کوچه فاصله داشت و به هرکوچه که می رسیدیم برای رد شدن از جدولش دستشو می گرفتم ولی پویان بلافاصله با فریاد پوووووآآآن برمیگشت و می خواست که همون جدولو خودش به تنهایی رد بشه و با اینکه هربرام زمین می خورد اما بازم دست بردار نبود که صدالبته این پشتکارش مرا بسیار خوش آمده بود.

وقتی با منطق براش استدلال می کنیم غالبا راحت می پذیره. مثلا وقتی ترشی می خواد که خیلی دوست داره و براش توضیح می دم که ترشی فقط با غذا می پذیره و پافشاری نمی کنه که اینجور مواقع منم سعی می کنم سر غذا حتما خوش قولی کنم. البته این منطق پذیریش همیشگی نیستها مثلا وقتی من لپ تاپمو دست می گیرم به هر قیمتی هست باید راضیم کنه تا بذارمش زمین و به ایشون توجه کنم. یا شیر می خواد یا باید باهاش برم دنبالش که معمولا خودش هم نمی دونه چی می خواد یا گاهی هم خیلی بامزه با انگشتش می کوبه رو مبل یعنی لپ تاپتو بذار اینجا و به من گوش کن. اصولا من به هرکاری مشغول باشم باید هرجور شده توجهمو به خودش جلب کنه. وقتی تو آشپزخونه مشغولم اغلب مجبور می شم بذارمش رو کابینت و به کارام برسم وقتی ظرفی چیزی دارم می شویم و ازم چیزی می خواد بهش می گم چشم صبر کن اینو بشورم یا صبر کن دستمو بشورم و خشک کنم صبر می کنه اما محاله یادش بره چی می خواسته ازم. قبلا وقتی تو فروشگاه چیزی می خواستیم براش بخریم وقت پرداخت پول به صندوق که باید اول جنسو به صندوقدار بدیم از بس جیغ می کشید که این پوآنه آبرومونو می برد و معمولا باباجون از صندوقدار خواهش می کرد اول مال اونو بزنه تو صندوق اما هفته گذشته که تو فروشگاه از باباجونش به به خواست و بابا براش یه بسته پاستیل برداشت بهش گفتیم اما باید اول پولشو به خانم صندوقدار بدیم بعد مال شما بشه و در نهایت تعجب پذیرفت. حالا هر وقت به فروشگاه می ریم و می خوایم چیزی براش بگیریم خودش می گه به به خانه (خاله).  

تقریبا هر کلمه ای رو می شنوه تکرار می کنه اما بعضی کلمات من در آوردی هم داره که اصلا معلوم نیست چطوری ساختتش یا برای چند سوژه متفاوت که هیچ ربطی به هم ندارن از یه کلمه استفاده می کنه. مثلا وقتی اسباب بازی یا بسته خوراکی جدید داره دوون دوون می ره سراغ کشوی آشپزخونه تا چی گن (چاقو یا قیچی) بیاره که براش بازش کنیم. وقتی از غذا یا چای یا آب خوردنش روی زمین یا روی خودش می ریزه فوری درخواست متتون (دستمال) می کنه تا پاکش کنه به نماز خوندن و جانماز و مهر و تسبیح هم می گه متتون امروز داشتم آشپزی می کردم و پویانم رو کابینت نشسته بود و نظاره گر بود بعد دیدم با اشاره به قابلمه برنج می گه متتون با تعجب ازش پرسیدم مامان دستمالو برای چی بکنم تو غذا؟ دیدم با حرکات پانتومیم ادای با نمکدون نمک پاشیدنو درمیاره و تازه یادم افتاد منظورش نمکدونه و می خواست یادآوری کنه تو غذا نمک بریزم. بعضی کلماتم هرچه می کنم نمی گه و فقط با پانتومیم اجراش می کنه. شبها که وقت خوابش می شه با هم می ریم تو اتاقش پوشک و لباسشو عوض می کنیم بعد می دوه سراغ باباجونش و درحالیکه انگشتشو تو دهنش می چرخونه به باباش حالی می کنه باید برن مسواک بزنن و بعد میاد تو اتاق که بخوابه. شب بخیر و خداحافظی رو هم فقط با حرکت دست و بدون ادای کلامی انجام می ده. امروز یه آقایی برای تعمیر هواکش توالت اومده بود کارش که تموم شد صدام کرد که ازم امضا بگیره و پویانم با اینکه اون آقا آلمانی صحبت می کرد متوجه شده بود آقاهه می خواد بره و بای بای کنان دوید اومد پیش ما که با اون آقا خداحافظی کنه. تو راه پله معمولا همه با دیدن هم حتی بدون اینکه همو بشناسن به هم سلام می کنن و واژه رایجش هم کلمه هلو هست البته به فتح ه پویانم هربار تو راه پله چشمش به یه غریبه می افته فوری می گه هننو. حتی گاهی هننو گویان تو راه پله سرک می کشه تا شاید کسی رو ببینه. یه همسایه داریم یه خانم تنهاست با یه هاپوی بزرگ که معمولا همزمان با هم بیرون می ریم و  تو راه پله ها همو می بینیم. پویان همیشه تو راه پله سرک می کشه و مخصوصا وقتی به آپارتمان اون خانم می رسیم می گه هاپو خانه (خاله). با وجود اینکه کلمات سختی مثل تراتور (تراکتور)، کورکودیل (کروکودیل) یا قالمه (قابلمه) یا دیب جمنی (سیب زمینی) رو به راحتی می گه اما هنوز هم مثل همون ده ماهگیش به ساعت می گه عت.

شعرهارو هم خوب یاد می گیره اما خوب نمی تونه بازگو کنه. البته به زبون خودش یه چیزایی می گه مثلا سوار پشت مامان می شه و می گه به به ننانی پوآنو ننانی... (تاب تاب عباسی پویانو نندازی) موقع نقاشی می خونه چیش چیش امونه (چشم چشم دو ابرو) یا بیشتر آهنگ شعرو زمزمه می کنه و وسطاش گاهی یه کلمه مفهوم می گه مثل هاچی وسط شعر عروسک ناز خوشگلم سرما خورده تو سی دی رنگین کمون.

ما تو این فصل کلی جشن تولد تو خونواده همسرم داریم و مامانی سرور پویانم از ایران اومدن و به همین بهانه ها مهمونی زیاد می ریم. در ضمن خیلی خوشحالیم چون در دو هفته آینده هم پذیرای برادر بزرگم با زندایی جون پویان خواهیم بود. همه شما شاد باشید.

پی نوشت:
روز یازده بهمن تولدم بود که بهتره نگم برای چندمین بار هجده ساله شدم اما علاوه بر پویان جون و باباجونش که با کادوهاشون و خونواده مهربون با تلفنهاشون از همه طرف دنیا خوشحالم کردن تبریک دوستان خوبم از جمله حدیثه عزیز مامان گل مهدی جون و مهسا جون مامان ملودی ناز و مامان مهربون دیبا و پرند شیرین زبون و... بسی مایه مسرت ما شد و همین جا خیلی خیلی ازشون تشکر می کنم.