سلام سلام.

انقدر دیر به دیر می نویسیم که صدای باباجون هم دیگه در میاد. آخه به خدا همینجوری هم که وقتمون آزاد آزاد باشه یه دو روزی طول می کشه تا یه پستو بنویسیم تا برسه به اینکه کار یا مهمونم داشته باشیم.

براتون بگم یه کم از کارام تا ببخشیدم که دیر به دیر میام تو نت. تازه گاهی هم که میایم تو وبلاگ بعضی دوستان می بینیم ای دل غافل ما که یه روزی این پستا رو داغ داغ می خوندیم باز عقب موندیم و کلی از دوستان شرمنده می شیم.

عرض شود از پست قبلی که تولد من بودتو همون هفته کابل لپ تاپم خراب شد و فرستادیم برای گارانتیش و دو هفته طول کشید تا من تونستم دوباره با لپ تاپم کار کنم. البته لپ تاپ باباجونو استفاده می کردم اما به دستگاه خودم بیشتر عادت داشتم. دو سه روز بعدش تولد عمه فریده پویان بود که می خواستیم براش کارت هدیه (کارت خرید) از یکی از فروشگاهای تو شهر بگیریم امسال برای عمه فریده برای اولین بار به افتخار مامانش که اینجان تولدشو مهمونی گرفته بود و شام همه رو دعوت کرده بود خونشون. من و پویان هم صبح رفتیم تو شهر برای خرید هدیه و یه کم خرید برای خودمون. اما چشمتون روز بد نبینه که من ا اون سردردای میگرنی وحشتناکم عود کرد و به لطف پویان خان که اصلا حاضر نمی شه منو تو خواب یا مشغول استراحت ببینه نتونستم تا شب سردردمو درمون کنم. ناگفته نمونه که از شروع بارداریم و بعد از اون چون به پویان شیر می دادم اجازه خوردن هر قرصی رو نداشتم جز یه مسکن ساده که اونم بدون استراحت محاله اثر کنه. خلاصه اون شب باباجون و پویان بدون مامان رفتن مهمونی. شنبه بعدش هم تولد لیندا خواهر کوچیکه پویان بود که ما تو خونمون براش یه جشن خونوادگی گرفتیم و همزمان تولد کیان جون پسر عمه نفیسه هم بود که یه کیکم برای اون درست کردیم . 

Von 2009_02_24کیک لیندا

Von 2009_02_24کیک کیان

تو هفته بعدش دایی جون و زندایی گیلدای پویان پیش ما بودن که خیلی خیلی خوشحالمون کردن و پویانم از حضور دایی جونش که خدای لوس کردن بچه هاست نهایت استفاده رو کرد. از وقتی هم که دایی جون اینا رفتن ایران مامان جون و خاله ها که زنگ می زنن حسابی دلشون از تعریفای دایی جون و زندایی از شیرین زبونیای پویان خان رفته. همون روزی که دایی جون اینا رفتن شبش تولد کیان جون دعوت داشتیم و تو هفته بعدش مامانی پویان با عمو مسعودش مهمونمون بودن که دوشنبه رفتن خونه عمه نفیسه و سه شنبه که دیروز بود سالگرد ازدواجمون بود که باید کیک درست می کردم. خدارو شکر کادومو همون روزی که حالم خراب شد گرفته بودم وگرنه دیروز دیگه با نظافت خونه و تهیه کیک و آمادگی خودم وقتی برای کادو خریدن نداشتم. اروزم که دارم می نویسم باید بریم ایکه آ IKEA یه کم خرید برای خونه که برای عید آماده بشیم. امسال عید نوبت ماست که خونواده بابایی رو به سبزی پلو ماهی مهمون کنیم و دلم می خواد این همونیم سوای همه مهمونیا باشه. دلم می خواد بترکونم لطفا اگه ایده ای برای هفت سین و شیرینی دارید ممنون می شم راهنماییم کنید. همینطورم برای غذا که فعلا سوپ کلم یا برش به سبک مامانمه و سبزی پلو با ماهی، رشته پلو با مرغ و بنیه میگو و سالاد هم سالاد کلم و سالاد فصله و دسر هم پودینگ شکلاتی و ژله خامه ای. خدا رو شکر خونواده باباجون اینجا رونمی خونن باباجون شما هم لطفا منو رو لو ندید تا بی مزه نشه.

و اما پویان گل خودم.... پویان به سرعت داره رشد می کنه و هر روز شوق بزرگ شدنش و شیرینی کارهای جدیدش و افسوس گذر زمان و از دست دادن لحظه های شیرین کودکیش به دلمون می مونه. دیگه پنهان کردن یا دور از دسترس نگه داشتن نبایدها فایده نداره. تقریبا به تمام سوراخ و سنبه های خونه اشراف داره. حتی اونجاهایی که دستش نمی رسه رو وقتایی که باز می کنیم با دقت نگاه می کنه و وقتایی که ساک خریدمو جا به جا می کنم و وسایلو تو کابینتا جابه جا می کنم یکی یکی می گه کجا باید بذارمشون و اونایی رو که خودش دستش می رسه برام جا به جا می کنه. این کارو وقت خالی کردن ماشین ظرفشویی هم انجام می ده. صبحها که اتاقارو مرتب می کنم لباسایی که می گم کثیفن می دوه تو حموم و می اندازه تو ماشین لباسشویی یا توسبد لباس چرکا. زباله های بازیافتی و کاغذی رو تو کیسه های مخصوص خودشون می اندازه و بطری های خالی رو که باید ببریم فروشگاه و گروییشونو پس یگیریم می ذاره تو کیسه خودشون. روزی دو دفعه مایع شیشه شوروبرمیداره و با یه دستمال میز شیشه ای رو پاک می کنه. اینایی رو که می گم مامانای بچه دار می دونن نتیجه اش چیه دیگه چندبرابر شدن کارای خودم اما نمی خوام این حس همکاری و همینطور لذت مفید بودنو ازش بگیرم برای همین دردسراشو به جون می خرم.  یکی از کارای خیلی بامزه اش اینه که به محض اینکه پوشکشو عوض می کنم باید پوشک مصرف شده اش رو خودش ببره بندازه تو سطل دستشویی و من همیشه وقتایی که ببخشید عملش سنگین بوده باشه پوشک مزبورو تو کیسه می بندم و می اندازم تو سطل و به همین دلیل پویان به محض اینکه از رو میز می ذارمش زمین می دوه اول از کابینت زیر سینک ظرفشویی یه کسه میاره تا پوشکو بندازه توش و بعد...

از بعد از اون سردرد کذایی که بسیاروحشتناک بود و خیلی درد کشیده بودم تصمیم گرفتم پویانو از شیر بگیرم. البته از یک سالگیش خونواده پدرش اصرار اشتن از شیر بگیرمش برعکس خونواده خودم که می گفتن تا دو سالگی شیرش بده اما خودم حس کردم حالا دیگه براش کافیه برای همین هم با دو تا چسب زخم خیلی راحت پسرکمو قانع کردم که به شیر پاستوریزه با بطری بسنده کنه که کرد و بی دردسر از شیر مامان دل کند و بدین ترتیب پویان خان ما از تاریخ یازده فوریه امسال اولین پروژه رو به سوی بزرگ شدن با موفقیت پشت سر گذاشت. البته گاهی هم از سر شیطنت و شوخی باهام گلاویز می شه و شیر شیر می کنه اما بعد خودش به شیه (شیشه) رضایت می ده و بامزه اینکه گاهی که شیطنتش زیادی گل می کنه همین شوخی رو با باباجونشم می کنه. نیشخندیه مورد دیگه خواب پویان بود که خیلی نامرتب بود و گاهی تا نیمه شبم بیدار می موند که داره کم کم مرتب می شه مخصوصا حالا که دیگه شیر نمی خواد شبها بعد از شام یه شیشه شیر می خوره حدود ساعت نه لباس خوابشو می پوشه و با باباجون می ره دندون مسواک یا به قول خودش خننون (خمیردندون) می زنه و می ره تو تختش که البته گاهی با گریه همراه می شه اما گریه اش هم نهایتا فقط سی ثانیه طول می کشه و بعد آروم می شه و انقدر با خودش کلنجار می ره تا خوابش ببره. گاهی یه عروسک تو  بفل می گیره و گاهی هم (البته بعئ از ظهرها که هوا روشنه) با کتاب مشغول می شه تا کم کم خوابش ببره. این کارو بعد از ناهار هم می کنیم و خدارو شکر مشکل چندانی نداریم با هم. کلا پویان بچه خیلی خیلی انعطاف پذیریه حالا اگه چشمش نزنم.

 


 پروژه بعدی هم انشاالله گرفتنش از پوشکه که اگه خدا بخواد تو بهار با هم شروع می کنیم. البته یه بار امتحانی روز شنبه چهاردهم فوریه که پاهاش دچار سوختگی شده بود بازش گذاشتم و ازش خواستم هرموقع جیش داشت خبر بده  و مبادا تو شلوارش... و برای اولین بار پویانو با خودم بردم  توی توالت و براش توضیح دادم که روی توالت می شینن و جیش می کنن که البته پویان ترسید روش بشینه چون بزرگ بود. خودش هم یه توالت فرنگی موزیکال داره که زندایی جونش براش خریده و از اونجایی که تا حالا براش حکم اسباب بازی رو داشته اصلا فکرشم نمی کردم حاضر بشه اوانو به عنوان توالت بپذیره ولی جالبه که یه بار که من مشغول بودم تو آشپزخونه دست به دامن باباش شده بود و با موفقیت روی توالت فرنگی خودش جیش کرده بود و خیلی هم از این بابت احساس خوشحالی و غرور می کرد و چنان سینه سپر می کرد و راه می رفت که آدم دلش می خواست بخوردش. دو سه بار بعد هم هربار با چنان ترس و وحشتی می دوید و داد می زد مامان جیش مامان جیش ولی متاسفانه دو دفعه تا من برسم بهش و ببرمش سر توالت شلوارش خیس شد و از اونجایی که اونروز من مهمون داشتم و چون دستم بند بود نمی رسیدم هر دقیقه ببرمش و اون همه شلوار خیس رو سر و سامون بدم دوباره پوشکش کردم و گذاشتم تا انشاالله کمی هوا بهتر بشه بعد. یه مشکلی که دارم اینه که اینجا توالتها آب برای شستشو ندارن و باید از دستمال استفاده کرد که خود من از این بابت خیلی اذیت می شم و جز خونه خودمون اگه جایی مجبور بشم... باید تا میام خونه برم حموم و پویانم تو این مدت عادت کرده که به محض اینکه پمپرزشو باز می کنم باید بریم تو حموم پاهاشو بشورم و حالا نمی دونم درسته مثل خودم عادتش بدم که اینجوری اونم یعدها اذیت می شه یا بذارم مثل اینجاییها عادت کنه که اونم تحملش برای خودم سخته.  ببخشید این پست یه خورده بی ادبی و جیشی شد. حالا یه کم از گل و بلبل و طبیعت می گم تا حالتون جا بیاد.

اول اینکه پسرکم به شدت به موسقی علاقه داره مخصوصا از نوع شادش. سی دی رنگین کمانش که شعرهای شاد داره وبعضی کلیپهایی که من خودم تا حالا ندیدم و نمی بینم رو با یه علاقه خاصی نگاه می کنه این روزا کلیپ هزاربار درخواستی اش هم خوشولی (خوش*گله خانم از اف*شین هست که من اصلا ازش خوشم نمیاد).

Von 2009_02_24اول صبحی هنوز لباس خواب در نیاورده درخواست نانای داده

 Von 2009_02_24غرق تماشا و البته در هیچ حالی از دوربین غافل نمی مونه

 Von 2009_02_24 غرقتر

 همینطور پویان من به طبیعت بسیار علاقه داره. نوزادم که بود وقتی با کالسکه می بردمیش بیرون مبهوت برگای درختا و به خصوص نور خورشید که از لابلای برگا عبور می کرد می شد. گل رو خیلی خیلی دوست داره. یه بار عمه اش برامون گل آورد دیگه تا مدتها هرجا گل می دید می گفت گل عمه. هفته گذشته که روز ولنتاین بود مثل هر سال من یه شاخه گل رز به باباجون دادم و یه گلدون قشنگ هم دریافت کردم اما من یه دسته گل رز 7 شاخه ای گرفته بودم یه یکیشو به باباجون داده بودم و شش شاخه دیگه رو گذاشتم تو گلدون چون همون شب مهمون داشتیم و به پویان گفتم این گل هم مال شماست وای پسرکم داشت از ذوقش پس می افتاد راه می رفت و گلدون منو و گل خودشو نشون می داد و می گفت اون مامان این پوآن و تا چند وقت جرات نمی کردم گلهای پلاسیده اش رو هم بیرون بندازم. انشاالله آخر هفته آینده قصد دارم برای بالکن و جلوی در خونه یه سری گل بخرم تا با پویانی به پیشواز بهار بریم و بعد هم تو آب دادنشون ازش کمک بگیرم. با برف هم اولای ماه بود که اینجا بعد از مدتها به میزان قابل ملاحظه ای برف اومد تا تونستم ببرمش تو حیاط و با هم کلی برف بازی کردیم و آدم برفی درست کردیم و یه چند باری هم رفت روی بالکن و با برفا بازی کرد و بعد هم کشف کرد که می شه خوردشون و چه خوشمزه هم هست که خب من بار اولو محض تجربه مانعش نشدم و به جاش از لذتی که بابت کشفیاتش می برد لذت بردم. حالا دیگه برف برای پسرم یه چیز انتزاعی نیست و برخلاف قبل که وقتی تو کتابا نشونش می دادم و می گفتم برف با تعجب نگاه می کرد و تا دفعه دیگه اسمشم یادش می رفت الان دیگه برف و آدم برفی رو هر جا تو کتاب یا فیلم یا کارتون ببینه داد می زنه مامان بففففففففف.

Von 2009_02_24  برف بازی در بالکن

 
 
اولین آدم برفی در زندگی پویان

نسبت به خورشید هم همینطور بود. ماه رو خوب می شناخت اسمشو تو ایران یاد گرفت و خیلی هم از دیدنش خوشحال می شه اما خورشید رو نه اینجا هم که ماه و خورشید کیمیا هستن تا اینکه یه روز نیمه ابری خورشید و موقع طلوع که نورش چشمشو نمی زد بهش نشون دادم و گفتم این خورشیده و حالا تو نقاشیها هم تا یه دایره با خطهای دورش بکشیم براش می گه: خویشیییید. تو وسایط نقلیه هم هیچ تصوری از قایق و کشتی نداره که انشاالله تابستون باید ببریمش لب آب تا ببینه ناسلامتی ما کنار دریا زندگی می کنیم و بچمون قایقو نمی شناسه خجالت داره والا. نیشخند
 از خوبیاش گفتم یه کمم از شیطنتاش بگم فردا که بزرگ شد نگه من چه بچه بی دردسری بودم براتون. پویان دو سه عادت بد داره که از اونجایی که ضمن بازی و شوخی با من و باباش فقط انجام می ده و ما خیلی وقتا خندمون می گیره هرچی می خوام بهش حالی کنم کارش بده زیر بار نمی ره. یکیش اینه که تا قسمتی از دست یا پا یا... رو بدون لباس ببینه می دوه می گه نوخ نوخ (ل*خ*ت) و به قول خودش یا گاش (گاز) می گیره یا بیددون (نیشگون) می گیره و خیلی هم دردناک و بی رحمانه این کارو می کنه البته خوبیش اینه که فقط با ما اینطوره ولی ترسم از اینه که این عادتها سرش بمونه و احیانا اگه کس دیگه ای مثل ما باهاش زیاد قاطی شد همین رفتارو بکنه اما خودمونیم اسمشونو خیلی شیرین می گه تازه اگه در مقابلش مقاومت کنیم طلبکارانه خودشو زمین می زنه که گاش گاش... تازه گاهی هم خودش میاد و لباسمونو بالا می زنه تا به قول خودش نوخ شیم. جدیدا هم یاد گرفته اگه باهاش مخالفت بشه بسته به شدت اون مخالفت مشتشو حوالمون می کنه و به قول خودش بوتس (بوکس) می زنه. پسرکم خیلی خونگرم و مهمون دوسته و معمولا تو زمین بازی ها با بچه ها خیلی زود قاطی می شه که البته هنوز زبونشونو نمی دونه و تو سکوت کامل باهاشون همراه می شه و متاسفانه این زبون ندونستن کمکم داره اعتماد به نفسشو ازش می گیره و گوشه گیرش می کنه که باید هرچه زودتر براش فکری بکنم. تصمیم دارم از چندتا مهد سوال کنم ببینم می تونم برای هفته ای دو روز ثبت نامش کنم تو مهد که البته هر مهدی هم بچه زیر سه سال رو نمی پذیره. پویان که همیشه تو راه پله دوست داشت همساه ها رو ببینه تا بهشون هنو بگه حالا تا صدای در آپارتماناشون یا صدای پاهاشونو  تو راه پله می شنوه می دوه میاد بغلم. امروز که تو ایکه آ تا یه خانمی بهش هلو گفت دوید اومد بغل من و به یه خانمم مشتشو حواله کرد که خانمی با تعجب نگاش کرد و وقتی من ازش عذرخواهی کردم گفت پسرت از من می ترسه؟ گفتم نه اما چون زبون بلد نیست نمی تونه درست ارتباط برقرار کنه. خلاصه فعلا این موضوع شده دغدغه روزم. البته هفته پیش که خواهراش اینجا بودن متوجه شدم که پویان هم از به کارگیری لغات آلمانی استقبال می کنه و برخلاف همیشه که از زیرش در می رفت کلماتی رو که بهش می گفتیم تکرار می کرد و فعلا سلام و خداحافظ و تشکر و خواهش کردن و شب بخیر رو به آلمانی یاد گرفته. کارتونم روزی نیم ساعت حداقل نگاه می کنه که بیشترش رو خودم نخواستم نگاه کنه ولی باید براش فکری بکنم.

وای خیلی حرف زدم. دلم می خواد برای عید یه تحولاتی تو خونمون بدم و رنگ و روی خونه رو عوض کنم حالا تا چه حد موفق بشم اونم با پویان و تو این مدت کم خدا می دونه. راستی عید برادر عزیزم با خونوادش میان پیشمون و من بیشتراز خودم برای پویانم خوشحالم که باز هم از عشق واقعی و بی دریغشون سیراب می شه. امیدوارم خونه تکونی به همه مامانای خوب خوش بگذره و سال خوبی رو شروع کنید همگی. تا اون موقع باز هم میایم انشاالله. راستی حرف عید شد من یه موضوعی رو در باره بچه های بی سرپرستی که تو رباط کریم هستن و قبلا حرفشونو زدم می خوام بگم که با اجازه تو وبلاگ خودشون می نویسم لطفا سری به اینجا بزنید ممنون می شم.

عکس زیاد داریم باباجون که بیاد ازش خواهش می کنم برامون بذاره. اگه بی عکس خوندین بازم بیاین پیشمون تا عکسامونم ببینید.

همه شما عزیزانو به خدای بزرگ می سپاریم.

اینم چندتا عکس متفرقه: 


تولد لیندا و کیان


خواهر و برادر

پی نوشت:
متوجه شدیم که دوستای خوبمون هستی جون و مامان گلش خاله نوشین و کیان و کیارش جون و مامان مهربونشون خاله بیتای گل به سوک آقاجونشون نشسته اند ما از ته دل بهشون تسلیت می گیم و برای روح اون مرحوم از خداوند طلب آمرزش و ارامش می کنیم. برای شادی روحشون یه فاتحه بخونیم.