سلام سلام به همه دوست جونا و مامانای خوب و مهربون از تعطیلات برگشته. سال نو مبارک و بهارتون خرم و شاد. باری این عیدم گذشت...


سبزی و سلامت و سرور و سروری و سعادت و سرزندگی و سرافرازی رو از سال نو به ارمغان گرفته اید انشاالله.

چه کردید با تعطیلات عید؟ به ما که خوش گذشت البته یه کم تلخی هم داشت اما مادی بود و فدای سر پسرمون کردیمش که خیلی خیلی بهش خوش گذشته.

لحظه تحویل سال که اینجا کمی از ظهر گذشته بود و باباجونم از اداره اومده بود خونه سه نفری کنار سفره هفت سینمون نشستیم و برای سلامتی همه بچه ها و پدر و مادرای دنیا دعا کردیم. این اولین عید سه نفریمون بود آخه پارسال من و پویان ایران بودیم و باباجون شب بعد از تحویل سال اومد پیشمون. عصرش هم که مهمونامون اومدن و پویان کلی کادو و اسباب بازی عیدی گرفت و شب شام و بعد از شام هم تولد مامانی سرور پویان بود. یکشنبه شب هم شنیدیم یه جشن ایرانی تو یه سالن کوچک هست که دوستان رو به شام دعوت کردیم و بعد از شام به همراه مامانی و عمو مسعود پویان و دوستامون به این جشن رفتیم و پویان که خیلی وقت بود جمعهای اینجوری رو ندیده بود (و اونایی هم که دیده بود خیلی کوچیک بود) خیلی براش جالب توجه بود مخصوصا رق*ص دخترای خوش*گل ایرانی چشمک. راستش از اونجایی که یکی از سرگرمیهای من و پویان در خونه حرکات موزونه پسرکم خیلی قشنگ می رق*صه مخصوصا با دستمال در دست و گاهی هم اصرار داره دست منم بگیره و با هم... نیشخند خلاصه اون شب با اینکه پویانو بعد از ظهرش خوابونده بودم و انتظار می رفت طبق معمول تا ساعت 11 یا 12 بیدار بمونه از ساعت نه و نیم چشماش سنگین شد و ساعت ده غش کرد. تو خونه و وقتای معمولی اگه بعد از ظهر بخوابه شبا باید با زور و کلنجار ساعت ده بخوابونمش. بگذریم دوشنبه ما به تمیزکاری گذشت و سه شنبه به خرید تا سه شنبه عصر که شی ین (شیرین جون دختر خواهرم) از هلند اومد و چهارشنبه با هم به سوی پراگ (چک) برای دیدن خونواده برادرم که اونجا بودن راهی شدیم. متاسفانه ماشینمون تو راه خراب شد ولی با یه شرکت خصوصی شبیه امداد خودروی خودمون که همسرم سالهاست عضوشه تماس گرفتیم و اونا اومدن ماشینو بردن تعمیرگاه و مارو بردن دفترشون و یه ماشین (جادارتر از مال خودمون) برای یک هفته بهمون دادن که با همون به راهمون ادامه دادیم و شب ساعت یازده شب به خونه برادرم در پراگ سیدیم و جای همگی خالی با خوردن یه قورمه سبزی مشت دست پخت زن برادرم خستگی در کردیم. تا شنبه پراگ بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت. شهر فوق العاده قشنگیه مخصوصا در مقایسه با اروپای غربی معماری سنتی خیلی خیلی قشنگی داره و طبیعتشم که مثل همه اروپا قشنگه. یه شب شام هم تو یه رستوران محلی تو یه ده نزدیک به خونه برادرم خوردیم که خیلی جالب بود کلی یاد فیلمای پارتیزانی کردیم. پویانم که با دیدن خونواده مخصوصا دایی جون بچه خراب کنش کلی کیف دنیا رو کرد و تو شهر هم که می رفتیم خیلی همکاری می کرد. جالبه که همش اصرار داشت پیاده راه بره و هربار که ما دلمون می سوخت و ازش می خواستیم کمی تو بغلمون بیاد با فریاد اصرار می ورزید که پوآن  لاه پوآن لاه (پویان راه بره) و یکی از کارای جالب دیگه اش این بود که فقط از پیاده رو راه می رفت و تا کسی می رفت وسط کوچه که عکس بگیره داد می زد این بالا اون ماشیییییین (یعنی بیا این بالا اونجا ماشین میاد) خلاصه که حسابی خون همه رو کرد تو شیشه. با هم تو یه کوچه باریک که ماشین رو هم نبود قدم می زدیم گاهی برای شوخی با من می رفت وسط کوچه و می گفت پوآن توش منم دیدم تشخیص اینکه این کوچه ماشین رو نیست براش زوده و نمی خواستم این خط کشی که فعلا تو ذهنش برای پیاده رو و ماشین رو داره بهم بزنم. خلاصه تو همین قدم زدن بود که به زور تو پیاده رو 35 سانتی به زور راه می رفتیم یهو یه خانم و آقایی که از وسط کوچه می رفتن از کنارمون گذشتن و یهو پویان با یه صدای مهیبی داد زد ااه ه ه اون ماشییییننننننن... نیشخند راستی به عیدیاتون پز ندید ما هم عیدی گرفتیما. نفری یه پنج هزارتومنی نو به عنوان دشت از دست برادرم که دستش به خوش برکتی معروفه تو فامیل. به اضافه یه پونصد یورویی نو به پویان و یه لپ تاپ کوچیک هشت اینچی با کیف و مخلفات برای من که وقتایی که به ایران میام لپ تاپ سنگینمو دنبالم نیارم. مامان جون هم یه دست کت و شلوار اسپرت از ایران برای پویان  و یه بلوز و مقداری پول برای من فرستاده بود و زندایی گیلدا جونم یه دست کت و شلوار و تی شرت اسپرت از دوبی براش آورده بود . شی ین جون هم یه پیراهن و جلیقه خیلی ناز براش آورده بود که باباجونم خیلی خوشش اومده ازش. (شیرین جون دیگه اسمت موند شی ین) زندایی زهرا جونشم براش پول فرستاده بود به اضافه یازده جلد از کتابای می می نی. دفعه پیش من یه جلد از این کتابا براش گرفته بودم که پویان خیلی دوستش داشت و مامان جونش که پای تلفن ازش پرسید چی می خوای برات بفرستم گفت می مون که من براشون توضیح دادم از این کتابا می خواد و زندایی جونش زحمتشو کشیده بود. شنبه بعدش دسته جمعی با هم رفتیم برلین یه کم گشتیم و دیوار برلینو دیدیم و یه موزه رفتیم و بعد هم به سوی شهر ما راهی شدیم. جای همگی خالی یکشنبه بخور و بخواب کردیم و حسابی استراحت کردیم و تا سه شنبه با هم بودیم اما سه شنبه هم شیرین جون برگشت هلند و هم خونواده دایی جون مهربون رفتن چک و ما موندیم و باز غربت. البته پنج شنبه هم درکمال ناباوری هوای آفتابی و خیلی خوبی داشتیم و به دعوت عموجون پویان سیزده رو در یک پارک بزرگ با کباب دستپخت زنعمو جون به در کردیم. دیروز هم با خواهرای پویان رفتیم یه استخر خیلی باحال که پویان سه ساعت تمام توش دوید و دست و پا زد و کیف کرد. نسبت به آخرین باری که استخر برده بودیمش اینبار خیلی آگاهانه تر از آب بازی لذت برد و برخلاف همیشه که اولش گریه می کرد اینبار از همون تو ماشین تا رسیدیم شروع کرد به دست زدن و آب آب گفتن.

از پویانم بگم که خیلی خیلی شیطون و پرتحرکه و هر روز هم شیطون تر هم می شه و همینطور حاضرجواب. تقریبا دیگه همه کلماتی رو که می شنوه تکرار می کنه. تعداد کلماتی که استفاده می کنه هم خیلی زیاد شده از هه شیرین ترشون ماشالا (ماشاالله)، دستت نرسه (دستم نمی رسه)، نخوام (نمی خوام)، هیاخخخخخخ (خیار)، تویشی (ترشی)، شی ین (شیرینی و شیرین جون)، گمویی (کلاه قرمزی)،  تیسید (ترسیدم)، سمما (سرما)، گیم (گرم)، ته دیت (ته دیگ) می سی (مرسی)، ناخ (گوته ناخت شب بخیر آلمانی) توس (خداحافظی آلمانی که البته به جای ت باید چ تلفظ کنه) داکه (دانکه تشکر آلمانی)،کوم (بیا به آلمانی)، خویسید تش (وقتی آفتاب تو چشش می افته)، شیتاله (ستاره)، ماه کووووو؟؟؟؟ (وقتی ماهو تو آسمون نمی بینه).
گذشته از کنجکاویهاش و سرک کشیدناش تو همه کشوها و کمدای خونه از سرگرمی های مورد علاقه اش بازی با لگو به خصوص قطارش و ریل قطارشه که خیلی قشنگ هم درستشون می کنه و همینطور بازی با پازل. یه پازل چوبی داره که توش هشت تا حوون مختلف با وسایل نقلیه متفاوت که پویان تکه هاش رو حتی وقتی پشت و رو می ذاریم و تصویرشون معلوم نیست  به راحتی تشخیص می ده و اسماشونو می گه و سرجای خودشون می ذاره. یه کتاب چوبی هم داره که تو صفحات مختلفش تصاویر متفاوتی به صورت پازل هست و هر صفحه برای یادگیری اعداد تعداد قطعه هاش به ترتیب از دو تا ده قطعه است از این کتابم فعلا دو، سه، چهار، پنج و شش قطعه رو یاد گرفته و به تنهایی درستش می کنه. تاب (کتاب) هم که کماکان مشتاقانه می خونه و می ده تا براش بخونیم. به نانای هم شدیدا علاقه داره و استعداد و پیشرفتشم خیلی خوبه یه نانایی می کنه و بشکنی می زنه که دل آدمو می بره.

و اما یه خبر... سوم اردیبهشت مراسم  عقدکنون علی جونمونه (پسر برادرم) که دایی جون مهربون ما رو خونوادگی با بلیط هواپیما دعوت کردن به عقدکنون. و ما سی ام فروردین به سوی دیار پرواز می کنیم. مامان جون و خاله های پویان که خیلی خوشحالن و منتظر سی ام ماه و ما هم نیز همچنین. خدا رو چه دیدیم شاید انشاالله بتونیم بعضی از دوستای خوبمونو تو ایران ببینیم.


پویان با گریم به روش خودش و با وسایل مامانیش 


مشغول تماشای گمویی


پیدا کنید پرتقال فروش کوچولوی منو

 
نمایی از شهر زیبای پراگ


باز هم پراگ...


شی ین جون که از ترس پویان جرات نمی کرد کامل بره وسط کوچه


پویان در میدانی از پراگ


پراگ...


برای سوار شدن این ماشینا باید نفری پنجاه یورو پرداخت


ساعتهای این کلیسا موقعیت ماه وخورشید و فصلها رو هم نمایش می دن


کوچه باریکی که پویان اصرار داشت حتما از پیاده روهاش بریم


کل پله هایی که ما تو مسیر دیدارمون از شهر پراگ دیدیم رو پویان به تنهایی ازشون بالا رفت و پایین اومد بعضی ها رو البته دو بار دو بار

راستی دیدید یه کوچولوی ناز و خوشگل تازه رسیده به اسم امیرعلی با حدیث خانم مامان مهربونش به جمع مامانا و نی نی های وبلاگی پیوستن؟ همش شش روز از مهراد جون مزدا جونمون بزرگتره.