سلام سلام  سلام به روی ماهتون

شاد و سبز وبهاری باید. حال می کنید با هوای زمستونی در بهارتون؟ ما که اینجا یه بهار حسابی داشتیم خیلی خیلی کیف کردیم حالا انشاالله تا ما بیایم ایران هوای شما همبهاری شده باشه دوباره چون ما که از سرما خسته شدیم دیگه.
بله بله... ما داریممیایم ایران. همین فردا... الانم که دارم مینویسم سه تا چمدون تو اتاق ناهارخوریه و دورش پر از لباسا و وسایل و سوغاتیاس ولی کو حال چیدنش؟ نمی دونم چرا همیشه قرار به سفر که می شه من دلشوره عجیبی می گیرم که خیلی خیلی حالمو می گیره و از دست و پا می افتم. به خصوص که همیشه باید دلشوره بار و به اندازه بودن وزن چمدونا و تو ایرانم دلشوره گمرکو باید داشته باشیم. ما هم ماشاالله خونواده پرجمعیتی هستیم و از یه ماه قبل از سفر باید بیفتم به خرید هدیه برای بیست و یک نفر از اعضای خونواده (مردا رو فاکتور گرفتما برای برادرام و شوهرخواهرام معمولا به شکلات یا پنیر بسنده می کنم ) و این خودش یه پروژه عظیمه که مراقب باشی برای هرکی مطابق سلیقه خودش و مطابق با سایزش بگیری و حواست باشه که تکراری هم نباشه و... دیگه بقیه فامیل و دوستامو نمی گم... اینبار ما خرید برای عروسی هم رو پروژه های دیگه بود که هم  لباس برای خودم و هم هدیه عروس و داماد و لباس برای پویان و... باشم. اول خواستم خودم بدوزم آخه اینجا پیدا کردن لباس رسمی که به معیارهای خونوادگی تو ایران بخوره کار سختیه یا یقه ها بازه یا دامنا کوتاهه اما مریضی خیلی سخت و بی موقع پویان همه برنامه هامو به هم زد. بچه ام یه هفته تمام به خصوص شبها تب شدید داشت و سرفه های خشک و پر از خلطی می کرد و تمام مدت خواب و بیداری به من چسبیده بود. حتی شبها تو خوابم گریه می کرد می گفت مامان بگل (بغل) دکترای اینجا هم که قربونش برم فقط یه شربت سرفه می دن و یه قطره بینی. بچه ام لب به هیچی جز آب نمی زد گاهی که گرسنه اش می د یه نیمه سیب یا یه تیکه نون می خورد. یه روز که بعد از بیست و چهار ساعت هیچی نخوردن ازم قند خواست از هولم چهار پنج حبه قند دادم بهش و خواستم که بجوتشون. دو سه تا هم انداختم تو چایی و با قربون صدقه دادم خورد تا اقلا یه ذره جون بگیره. تازه دو سه روزیه که راه افتاده و دوباره توخوم و بادون (تخمه و بادوم) خوردنشو از سر گرفته. تازه هنوز سرفه هاش و خلط بینیش ادامه داره و دم به دقیقه داد می زنه مامااااااننننننننننننن متتووووووووووووووون مماخ (مامان دستمال بیار دماغم میاد). 
امیدوارم مثل همیشه تو هواپیما بیشترشو بخوابه و هم خودش ازیت نشه و هم ما مخصوصا که آدم باید مراقب همسفرا هم باشه که ناراحت نشن. پرواز قبلی که یه مادر و دختر فوق العاده بداخلاق و کم طاقت به تورمون خوردن که اعصابمو خورد کردن اما کاری هم نمی شد کرد تازه پسرکم از پنج ساعت و نیم همش یک ساعت بیدار بود. اینبار اما تعدادمونم زیاده چون مامانی و عمو مسعود پویان هم با ما هستن به اضافه دوستمون عمو سیروس.

پویان حسابی بزرگ شده و هر حرفی که می زنیم تکرار می کنه. خیلی وقتا جمله کامل می گه اما مدل روباتی مثلا می گه: پوآن شبال اه اه (پویان شلوارشو کثیف کرده). کاراش خیلی شیرین شده البته به قول باباجون اعصابم می خواد. هرجا بخوایم بریم شلوارشو خودش باید بپوشه، درارو خودش باز کنه، ماشینو خودش تنهایی سوار شه و اگه سر حال باشه یه راست می ره توصندلی خودش و کمربند ایمنیو می کشه بیرون و می گه کمر. بچه که بودم یه مدتی عادت کرده بودم هر کلمه ای رو که می خوندم یا می شنیدم باید سرو تهش می کردم و حروفشو از آخر به اول می خوندم و کیف می کردم از کشف کلمات جدید اما هیچوقت فکر نمی کردم بشه به سبد گفت دبس. پسرکم سبد رو کاملا سرو ته تلفظ می کنه.