سلام سلام به همه دوستای خوب و با محبت که ما بی معرفتو فراموش نکردید.

ما بعد از سفر یه ماهه به ایران که مثل برق و باد گذشت به خونه برگشتیم.  اینبار متاسفانه موفق به تماس با هیچکدوم از دوستان نشدیم که حسرتش به دلمون و شرمندگیش در وجودمون باقی موند. راستش خونواده و فامیل پرجمعیت من با همه محبتها و خوبیهاشون گاهی این عیبو دارن که به آدم فرصت کارهای شخصی رو نمی دن که از این بابت کمی از خودم دلخورم ولی راستش یکی دیگه از دلایل مهمم برای اینکه بیشتر اوقاتمو با خونوادم می گذرونم کهولت سن پدر و مادرمه. از روزی که به آلمان اومدم په زمانهایی که اینجا و دور از خونواده بودم و چه روزهایی که در ایران و در کنارشون بودم یه دغدغه بار همیشگی خاطرم شده و اونم اینکه فردا که بیاد هنوز من می بینمشون یا نه... این دغدغه رو اونایی که دور از خونواده زندگی می کنن می شناسن اما سن بالا و بیماریهای جورواجور پدر و مادر من دغدغه های منو پررنگتر می کنه. پدر و مادری که حالا یکی از غصه هاشون دوری از ماست. پویان نوه چهاردهمشونه اما به جرات می تونم بگم درست مثل روزایی که با اولین نوه اشون که حالا سی و دو سال داره می گذروندن دیدن پویان و شیرین کاریها و شیطنتاش براشون شیرینه و دوست داشتنی و من نه دلم میاد پویانو از این عشق محروم کنم و نه اونا رو از این لذت. بگذریم... امیدوارم توجیه تنبلی و کوتاهیم براتون قابل قبول بوده باشه و کماکان ما رو از محبتهاتون بهره مند کنید. 

و اما......... شازده پسر ما چهار روز دیگه دو ساله می شه.... باورم نمی شه این دو سال اینقدر سریع گذشته باشه درست به چشم به هم زدنی... دو سال پر از شادی و امید و عشق. عشق و امید به بالندگی این شیطونک شیرین زبون و شاد از داشتن این موهبت الهی که دو ساله که فضای خونمونو پر از نور و رنگ کرده. و خدا رو چه دیدی شاید چشم برهم بذارم و با کنم و در لباس مردانه اش آماده برای... ببینمش. چقدر چیزهای قشنگ می شه به جای این سه نقطه گذاشت و چه آرزوها که نمی شه برای میوه زندگیمون داشته باشیم. خداوند خودش این کوچولوی شیرین زبونمو در پناه خود حفظ کنه.

گل پسرم در سفر یکماهه به ایران کلی حرفها، مهارتها و رفتارهای جدید یاد گرفته. دیگه منظورشو با جملات ساده بیان می کنه. خیلی از شعرهایی رو که از من یا خاله یا زندایی خوبش شنیده نصفه نیمه و خیلی شیرین زمزمه می کنه. سلام کردن به جا رو یاد گرفته و علاوه بر اون تکیه کلامش شده سلام خوبیییی؟؟؟؟؟ از ضمیر شما به جای تو و بفرما به جای بیا و بله به جای آره استفاده می کنه. قهر و غضب بلد نیست اما گاهی یه نمه رو دنده لج می افته به خصوص در ایران که نازش زیادی خریدار داشت. کینه به دل نمی گیره و زود یادش می ره و گاهی که با عتاب و خطاب باهاش حرف می زنم بغض نهفته در دلش رو حس می کنم و وقتی آغوشمو براش باز می کنم فوری با بغض می گه مامان بگل (بغل) عاشق همه خونواده و فامیله و به همه بسیار بسیار عشق می ورزه و با همه زود اخت می شه. تو این سفر خیلی راحت پیشوند خاله و دایی و عمو و.. رو از اول اسم همه برداشت و همه رو با اسم کوچیک صدا می کرد بشته (فرشته) شلا (شهلا) طاله (طاهره) زلا (زهرا) و... به جاش اودی جونم تبدیل شد به عففان (عرفان).

تو روزایی که تهران بودیم یه روزو با هم رفتیم رباط کریم پیش پسرای گلستان بچه ها و یه روز هم تولد یکی از دخترای پرند بود که حالا تعدادشون از چهار نفر به نه نفر رسیده و دو بار هم پویان بدون مامان با خاله هاش به رباط کریم رفت که خیلی بهش خوش گذشته بود و هربار که زنگ می زدم با ناباوری می شنیدم که اصلا سراغ منو نمی گرفته.  

یه روز بعد از ظهر یه کوتاه به دیدار خاله فلور مامان خوب مزداجون و مهراد جون رفتیم که بیشترشو هم مزدا و هم پویان خواب بودن و منم از فرصت استفاده کردم و حسابی با مهراد جون حال کردم وای نمی دونید چقدر این پسر خوردنیه هنوزم چشمم دنبال اون لپای نازنینشه و اون دوتا تا بیدار بشن و یخشون باز بشه دیگه وقت رفتن بود و ما پویانو که اصرار داشت Baby رو با خودمون ببریم با گریه بردیم خونه.

هفته اولی که ما ایران بودیم مراسم عقد علی جون (پسر برادرم) بود که جای همگی خالی خیلی خیلی خوش گذشت و عروسمون یه دختر ناز و مهربون و خیلی خونگرمه که حسابی تو دل همه جا کرده خودشو. هفته دوم هم یه دخترعمو و یه دختر عمه و یه پسر عمه و دو پسرعموی من با خونواده هاشون از سفر حج عمره اومدن و ما یه هفته ای حاجی خورون داشتیم. از هفته سوم هم دیدار بچه های رباط کریم و پرند و مهمونی های دخترعموها برای ما شروع شد. تو یکی از این مهمونیها که خونه خواهرم بود به همت خواهرها و زن برادر خوبم برای پویان یه جشن تولد زنونه با شرکت همه دخترعموها و عروس عموهام گرفته شد که بچه ام خیلی کیف کرد و البته با اعتراض پسرهای خواهر و برادرام که می خواستن تو تولد پویان باشن یه جشن خونوادگی هم تو خونه مادرم گرفتیم و باز هم پویان که بیش از هر چیز شمع فوت کردن تولدو دوست داره حسابی کیفور شد. دوشنبه آینده هم که تولد اصلیشه و با شرکت خونواده پدریش جشن می گیریم.  و در هفته آینده با کلی عکس و تفصیلات برمی گردیم.

راستی دیروز پویانو در مینی کلوب یه مهد کودک ثبت نام کردم که انشاالله از پنج شنبه هفته آینده هفته ای دو روز و روزی دو ساعت به مهد می ره تا هم از تنهایی در بیاد و هم زبان یاد بگیره و از همه مهمتر کم کم با زندگی اجتماعی جامعه ای که درش زندگی می کنه آشنا بشه.

چندتا نکته:

_ تو ایامی که ما ایران بودیم دسترسی به اینترنت نداشتیم چون لپ تاپم ویروسی شده بود و کار نمی کرد و ما نتونستیم تولد دوستای بسیار عزیزمون از جمله مهدیار موش کوچولو و محمدمهدی عزیز و مهدی شیرین زبون و گل خاله حدیثه جون و هستی خانم ناز نوشین جونو  به موقع تبریک بگیم و از بابتش بسیار بسیار شرمنده ایم ولی برای آرزوی یک عمر سربلندی و سلامت و افتخار برای این عزیزان هیچوقت دیر نیست.

_ روزای آخر قبل از سفر یه پست نوشتم که برای خداحافظی بذارم اما از شدت فشردگی کارها موفق با اتمام و انتشارش نشدم و حالا برای اینکه تو خاطرات پویان ثبت بشه منتشرش کردم.

_ یه چیز عجیب من تو آخرین پستم که مال 15 فروردین بود دقیقا نوشته بودم که سوم اردیبهشت به ایران میایم اما بعضی کامنتا که مثلا نوشته بودن قصد ایران اومدن نداری؟؟؟ یا کجایی خانم جرا پیدات نیست حاکی از کم توجهی بعضی دوستان بود که امیدوارم ناشی ازکم لطفی به ما نباشه. به هرحال دوستتون داری یه عالمه