سلام سلام. سلام به همه خاله های مهربونی که تولدمو تبریک گفتنو دوست جونای خوبم که خیلی هاشون خودشونم تو همین روزا تولد داشتن یا دارن.

من پویانم، امروز به خاطر اینکه دست راست مامان خانمی تو گچه خودم براتون از روز تولدم گزارش می دم :


روز دوشنبه گذشته یازده خرداد من رسما دوساله شدم که چون اینجا هم روز تعطیل بود و هم هوا خیلی خوب بود مثل پارسال یه جشن خوب تو پارک گرفتیم که (امیدواریم البته) به همه خیلی خوش گذشت.

صبح روز دوشنبه از خواب که بیدار شدم بابا جونم و خواهرام اتاقو برام تزیین کرده بودن و کلی بادکنک باد کرده بودن که کلی ذوق زدم کرد.

 

  بعدم که مامانی ساکارو بسته بندی کرد و رفتیم پارک.

طفلک باباجونم دو ساعت و نیم تمام پای منقل داشت مرغ و سوسیس و همبرگر کباب می کرد.

 و خودش که می گه اصلا وقت نکرد چیزی هم بخوره دروغگو

 

 البته مامانی اولش با ساندویچهای الویه از همه پذیرایی کرد

 

 و بعدم که همه افتادیم به کباب خوری

 و بعد من افتادم به جون کادوهام و بازشون کردم و کلی برای همشون ذوق کردم.

 

مهمونام عبارت بودن از خواهرام لئا و لیندا،

 

خونواده عمو مرتضی،

 

خونواده عمه نفیسه،

 

عمو محسن با دخترش شیلا و نوه اش یوهانس، عمه فریده،

 سحر جون،

 

خونواده عمو احمد،

 

عمو رضا

 

و عمو سیروس

 

بعد از ظهر هم مامان و بابا باهم رفتن و از خونه کیکمو که مامانی پخته بود آوردن

 

و مراسم شمع فوت کردن که من عاشقشم انجام شد.

 خدا رو شکر هوا خوب بود و همه از هوای آزاد لذت بردن.

 

غروب برگشتیم خونه و مامانی تا فردا ظهرش مشغول جمع آوری و شستشو بود و آخر کارا با یه سهل انگاری (به گفته خودش البته) انگشت شست دست راستشو به شدت برید جوری که تو بیمارستان گفتن احتمالا عصبش قطع شده و باید دو روز بعد برای معاینه با میکروسکوپ و برنامه ریزی برای عمل جراحی و پیوند عصب بیاد که خدا رو شکر تو معاینه بعدی گفتن عصب فقط آسیب دیده و کامل پاره نشده و خودش خودشو ترمیم می کنه اما باید دست مامانی تا ده روز دیگه تو گچ بمونه. برای همین مامانی نمی تونه زیاد تایپ کنه و به همین خلاصه گزارش بسنده می کنه. باز هم از همه دوستانی که تولدمو تبریک گفتن ممنونم به خصوص از خاله هاله عزیز مامان ارشیا گلی که تو وبلاگش یادمون کرده و خاله حدیثه مهربون مامان مهدی شیرین زبون که مثل همیشه اولین نفر بود که تو روز تولدم بهم تبریک گفت و بقیه خاله جونای عزیز که با اجازشون به خاطر دست مامانی تک تک اسمشونو نمیاریم.

روز پنجشنبه گذشته هم اولین روز من در مهد کودک بود که خیلی خوب بود و مامانی هم برای امتحان یک ساعتی از مهد بیرون رفت که بعدا مربیم بهش گفته بود که من یه کم گریه کردم و بعدش ساکت شدم و کلا بچه خوبی بودم. فقط مامانی خانم یادش رفته بود دوربین با خودش بیاره. حالا از این به بعد من پنجشنبه ها و دو شنبه ها به مهد کودک می رم. بعد از مهد هم به دکتر رفتیم برای چکاپ دو سالگی که همه کارایی رو که ازم تست کردن درست انجام دادم و مامانی هم به همه سوالایی که از کارام می کردن جواب مثبت داد. مثلا یه قوطی شبیه قوطی کرم دادن که خودم بازش کردم و بعد از اینکه مهره های توشو دیدم دوباره بستمش و دادم به آسیستان دکتر و... خانم دکتر از مامانم پرسید یه کلمه ای حرف می زنه یا دو کلمه ای هم می گه که مامانم گفت جمله های کامل و گاهی بلند (یا مرکب) هم می گه. قدم هم هشتاد و هشت و نیم سانتی متر و وزنم دوازده کیلو و دویست گرم بود که هردو خوب بودن.

مامانم می گه ما به همتون سر می زنیم اما با این دست کامنت گذاشتن برام سخته ببخشید خلاصه.