بابا بژرگ لوژت مبالک (بابابزرگ روزت مبارک) این جمله ای بود که دیروز پویان پای تلفن به بابابزرگ مهربونش (پدر خودم) تو تلفن گفت و من به راحتی تونستم صورت کوچولوی بابا رو تصور کنم که با شنیدن این جمله چطور از هم می شکفه و چشماشو که از دوری نوه ته تغاری پر از اشک می شه. باباجونشم با همین جمله شاد کرد هدیه ما به باباجون برای روز پدر این جمله پویان بود با یه بوسه گرم رو گونه باباجونش: باباجون لوژت مبالک، دوستت دالم باباجون، بابای گلمی... دیگه خودتون قیافه باباجونشو حدس بزنید دیگه.

باری روز پدر رو به همه پدران مهربون و زحمتکش که با اومدن بچه ها به زندگیشون خودشونو فراموش می کنن و دنیاشون می شه آینده اون بچه ها تبریک می گیم و برای همه بچه ها و پدرانشون آرزوی شادی می کنیم و امیدواریم اون بچه هایی که الان پدرانشون باهاشون نیستن به هر دلیلی به زودی با هم باشن و از زندگیشون لذت ببرن.

شنیدم هوای تهران خیلی غبارآلود و آلوده شده امیدوارم دوستای گلمون از این آلودگی در امان باشن. راستش نمی دونم چرا اما خیلی دل و دماغ نوشتن ندارم اما پیامهای مهربون دوستای گلم مخصوصا مامان گل دیبا و پرند شیرین زبون خجالتم داد.

از پویان بگم که حسابی زبون باز کرده و دیگه جمله های کامل می گه. بیشتر کتابا و قصه ها و شعر هایی که براش خوندیم رو حفظه و باهامون همراهی می کنه. نمونش:

مامان:آهای کدو قلقله زن
پویان: ندیدی یه پیل ژن؟؟ 
مامان:والا ندیدم بلا ندیدم
پویان:  به شنگم ندیدم (به سنگ تق توق ندیدم)
مامان: یه قلم بده
پویان: بژال بلم


********

مامان: دیگه وقت خوابه بسم الله الرحمن الرحیم بگو
پویان:  لحیم... مامان خال پیل ژن بگو (رحیم... مامان قصه خاله پیرزن بگو)

 

مامان: هاپو می گه...
پویان: هاپ هاپ دلو باژ کن من جا کن زیل شل شل بالون که میاد خیییییسسسسسسسسس شدم...

مامان: منکه قد و قد می کنم برات
پویان: هملو بلا (اینو برای همشون می گه) می کنم بلات بژالم بلم؟

مامان: نهههههه...
پویان: تو هم بمون ولی هاپو باید بله... (بره) 

************

جدیدا چند قسمت از برنامه خونه مادربزرگه رو براش از اینترنت دانلود کردم که خیلی خیلی خوشش اومده و هرروز درخواست مادربژرگ می ده که البته گاهی هم برای تنوع مابینش درخواست گمویی (کلاه قرمزی) می ده. تقریبا شعرای تیتراژاشونو حفظه و همه شخصیتهاشونو می شناسه.
با همه اینکه جمله ها رو کامل می گه و خیلی هم حاضرجوابه بعضی کلماتو خیلی بامزه و بعضا کاملا هم بیربط تلفظ می کنه. مثل: اکاش (اتاق)، امبابا (هواپیما)، امگومبه (هلی کوپتر)، دندال (چنگال)، عنگن (عینک)، فنگن (فندک)، پشگن (پشمک) و...

چند روز پیش داشت برام تعریف می کرد دو سه بار کلمه خوت (خوک) رو تکرار کرد منم با همون زبون خودش گفتم آره خوته... پسرکم زودی گفت نه مامان نگو خوت پرسیدم پس چی بگم؟ با یه تاکید خاصی گفت بگو خووووووتتت! نیشخند

از اونجاییکه پسرک ما تخمه یا به قول خودش تخم (به ضم ت و فتح خ) رو با پوست می خوره معمولا وقتی خوابه من کمی تخمه می شکنم. یه روز یه دونه تخمه رو با هم روی زمین دیدیم که من پیشدستی کردم و انداختمش تو دهنم که مدعی نشه اونم زودی باباجونشو صدا زد و گفت: بابا بابا مامان تخم با پوست خورد! نیشخند باباجونشم یه کم در مذمت این کار زشت داد سخن داد و گذشت، چند ساعت بعد دیدم تو دهنش یه چیزی می چرخه ازش پرسیدم چی تو دهنته؟ دیدم یه تیکه لاستیکی از اسباب بازیهاشه بهش گفتم اه اه این خیلی کثیفه مگه شما آشغال خوری؟ نه گذاشت و نه برداشت گفت: آشغال خور مامانه تخم با پوست می خوره. سبز

پسرکم یه ماهه که به مهد کودک می ره البته هفته ای دو روز و خوشبختانه بعد از شش جلسه گریه و زاری دیگه گریه نمی کنه و باهاشون اخت شده. مخصوصا که این چندوقته که هوا خوب بوده و همش تو باغ بازی کردن و اونجا هم اجازه هرکاری از جمله خاببازی (خاک بازی) و آب بازی و سرسره و سه چرخه و... رو دارن خیلی بهش خوش می گذره و دیگه از اون رودرواسی قبل که خبری نیست هیچ یه بار دیدم رفته بالای یه تپه خاکی و خیلی آمرانه سر مربیش داد می زد که چرخمو بیار بالا و هرچی هم اون می گفت اونجا جای چرخ بازی نیست بازم آقا حرف خودشو  می زد. ظاهرا سر میز صبحونه هم پسرکم کلی به مربیاش کمک می کنه. حسن این مهد رفتنش اینه که رفتار مردم گریزی که داشت توش پا می گرفت از بین رفته و اون اعتماد به نفسشو که به خاطر اختلاف زبان داشت از دست می داد دوباره یافته و تو پارک یا مرکز خرید یا زمینهای بازی که می ریم به راحتی با دیگران برخورد می کنه و حتی شده به زبون خودش کلی باهاشون حرف می زنه. دو سه روز پیش که تو پارک غیبش زد رفتم دیدم لای درختها چند تا دختر جوون به دو درخت طناب بستن و برای تمرین حفظ تعادل روش راه می رن، پویان ایستاده بود ته طناب و دخترخانمی رو که سرطناب ایستاده بود تشویق می کرد که تا ته طناب بیاد، همشون غش کرده بودن از خنده و وقتی رفتم بیارمش گفتن اونم خوب راه رفته رو طناب.
تو خونه با ما که حرف می زنه خیلی مودبانه هر دومونو شما خطاب می کنه هر کاری می خواد ازمون یه لپپن (لطفا) می گه و برای هرکاری براش بکنیم حتما تشکر می کنه حتی دلیل تشکرشم بیان می کنه مثلا دیروز بعد از اینکه با هم رفتیم بیرون چرخ سواریشو کرد و بستنیشو خورد و تو حیاط خونه سرسره و الاکلنگ سوار شد دقتی برگشتیم خونه گفت: مرسی مامانی که پوآنو بردی ددر! یا چند روز پیش که عمه اش اینجا بود و براش یه شکلاتو باز کرد گفت: مرسی عمه که به به دادی پوآن! تشکرمونو با خواهش می کنم جواب می ده و وقتی باباجونش سر غذا تشکر می کنه می گه نوش جونت بابا گذا خوردی. دیگه از حرفای خیلی بامزه ای که معمولا می زنه وقتیه که می خواد پیشمون بشینه و جای کافی نداره می گه: یه ذله بلو چینارتر (یه ذره برو کنارتر). دست و پاش که به جایی برخورد کنه حتما باید بوسش کنیم حالا اگه یه کمم اینور و اونور بشه قبول نداره و می گه: اینجا لو بوس نکن اینجا لو بوس کن!
چندتا عکس از روزهای گذشته می ذارم.

 زیبای خفته من                                                                                   شیطونک فرصت طلب

پیشی من در جشن سالانه شهر                                                            خودش می گه قوباله (قورباغه) شدم

با باباجون در جشن شهر                                                                          اجرای حرکات موزون سرخپوستی در جشن شهر

کادوی تولدش از مامان و بابا                                                                    زمین مخصوص بازی بچه ها در شهر

با آلات موسیقی سرخپوستی و مشغول تماشای اجرای زنده                             سفارت هامبورگ روز رای گیری کذایی

 

با این ساندیسا ازمون پذیرایی کردن برای رای سبزمون