سلام به همه. سلام به نی نی ها. سلام به همه مامانا و باباهای مهربون.

چه می کنید با این گرمای تابستون؟ وای وقتی می خونم که دمای تهران به چهل درجه رسیده مغزم سوت می کشه. ما اینجا دمای هوا از 24 که بره بالا دیگه از گرما خفه می شیم. البته اینجا شرجیه اما خوب آلودگی هوای تهرانم خودش کم دردسری نیست. همیشه تو این فصل سفرای تهرانیها شروع می شه اما نمی دونم با این وقایع اخیر دیگه حوصله ای برای کسی مونده یا نه.

ما هم داریم می ریم سفر. فردا باباجون داره ماماوریت می ره ترکیه و ما هم چون اصلا تحمل جای خالیشو تو خونه نداریم امروز با پویان می ریم هلند پیش شیرین جون دخترخاله پویان اونم با قطار. تا حالا تجربه اینجور سفرو نداشتم. آخه قطارش مستقیم که نیست باید دوبار و برگشتنی سه بار قطار عوض کنیم. با یه چمدون تو دستم و یه کوله پشتی دیگه امکان بردن کالسکه برای پویان نیست در نتیجه پویانم خودم باید هدایت کنم راه طولانیه تقریبا شش هفت ساعته که البته یه ساعت بین راه توقف داریم و خلاصه نمی دونیم چی می شه. شاید اونجا یه دوست عزیزم ببینیم که بعدا گزارششو می نویسیم. خلاصه ما تا چهارشنبه مسافریم. از شانس ما چند روزه هوا هم خیلی گرمه ها حالا همین امروز از خواب که بیدار شدم دیدم داره یه ریز بارون میاد دلم خوش بود سبک سفر می کنیم حالا باید برای هردومون کاپشن برداریم.

پنجشنبه گذشته تو مهد کودک پویان با مامانای بقیه دوستاش و مربیاش برنامه صبحونه داشتیم که خوب بود و با هم بیشتر آشنا شدیم و از نزدیک دیدیم که بچه هامون اونجا چه می کنن. خداییش مربیاشون هردو خیلی خیلی خوبن و جالبه که خودشونم با هم خواهرن و بزرگه خودشم دوتا پسر دوقلو داره.

پویان جدیدا علاقه شدیدی به دوچرخه و سه چرخه سواری پیدا کرده و روزایی که هوا خوب باشه با سه چرخه اش می ریم مهد. یه دوچرخه بدون رکاب هم داره که تو خونه است و فعلا کمی براش بلنده و هنوز پاهاش کامل به زمین نمی رسه برای همین تاحالا باهاش بیرون نرفته. انقدر از کلاه دوچرخه گفت تا باباجونش پریرور براش خرید. حالا تا می خوایم بریم بیرون فوری کلاهشو می گیره دستش یعنی که باید با سه چرخه بریم.

توچهش به موزیک و ترانه هم خیلی زیاده و جالبه حکات موزون قشنگی هم انجام می ده. الان خیلی از رنگها رو می شناسه که از همه بامزه ترش گبه ایه (قهوه ای).اعدادو تا شش می شماره ولی با مفاهیم روشن و خاموش کردن هنوز مشکل داره و جا به جا می گه. شلوار و شلوارکاشو خیلی قشنگ خودش می پوشه همینطور صندلشو که چشبیه خودش می تونه بپوشه و بند کفشاشم خودش باز می کنه. با لگوهاش خیلی قشنگ بازی می کنه و بازی مورد علاقش پازل و توپ بازیه که جدیدا شوتهای خیلی قشنگی هم می کنه و توپو از بالا می اندازه رو پاش و شوتش می کنه به هوا.

پسرکم داره بزرگ می شه و روزبروز با چیزای جدید که می دونه و واژه ها و اصطلاحات جدیدی که یاد گرفته حسابی غافلگیرمون می کنه.

ببخشید ما دیگه باید آماده شیم بریم. باباجون اخطار داد. آخه از اونجایی که تو هامبورگ برای عوض کردن قطارمون وقت زیادی نداریم باباجون تصمیم گرفته تا هامبورگو با ماشینش ببره و اونجا سوار قطار شیم اینجوری فقط یهبار قطار عوض می کنیم. جاتونو خالی می کنیم و به یادتون هستیم.

اونجا اگه شد چندتا عکس از قبل اضافه می کنیم.

بعدا نوشت:
جای همگی خالی ما الان توی یه شهر خیلی قشنگ هلندیم. امدیم عید سعید مبعث رو به همه دوستای خوبمون تبریک بگیم و برای همه روزهای شاد و آزاد و پر آرامشی رو آرزو کنیم. عیدتون مبارک. شاد باشید و خرم