سلام سلام. ما برگشتیم خونمون.

خوب و خوش و سلامت. شماها خوبید؟ تعطیلات خوش گذشت؟ عید خوبی داشتید؟ به ما که خیلی خوش گذشت. روز شنبه گذشته باباجون با ماشینش مارو تا هامبورگ برد و از اونجا سوار قطار شدیم و سفر تنهاییمون شروع شد. انصافا پویان خیلی بچه خوبی بود و جز پرحرفیاش که به خاطر تازه زبون بازکردنشه هیچ اذیتی نداشت و 6 ساعت و خرده ای راه رو خیلی خوب تحمل کرد و البته برخلاف امید بنده حتی برای یک ثانیه هم چشم روی چشم نذاشت. نیشخند تو ایستگاهم شیرین جون اومده بود دنبالمون و پویان بدون کمترین غریبی یا رودرواسی با شیرین جون روبرو شد و شروع به بلبل زبونی کرد براش. شیرین جون آخرین بار پویانو تو عید دیده بود و پویان که ظرف یک ماه گذشته به طور ناگهانی پیشرفت خیلی زیادی کرده بود حسابی با شیرین زبونیاش شیرین جونو غافلگیر کرد.
تو مسیرمون از یه شهری به اسم "دورتموند" رد می شدیم، قطار تو ایستگاهش توقف کرده بود و پویان پرسید مامان اینجا کجاست؟ جواب دادم ما الان تو دورت موندیم (دورتموندیم) مامان جان. پویانم با یه تعجب خیلی بامزه ای پرسید ما موندیم تو دورت؟!!!

دو سه روزی که اونجا بودیم خیلی خوب بود هوا هم نسبتا خوب بود فقط چون چمدون و کوله پشتی همراهم داشتم نتونسته بودم برای پویان کالسکه ببرم و پسرک زود خسته می شد و همش بغل می خواست که این موضوع یه کم کارمونو سخت می کرد. هلند کشور قشنگیه و مثل خیلی از کشورای اروپایی خیلی کوچولو. از بس کشورای این دوروبر کوچیکن رفتن از یه کشور به کشور دیگه اش انگار سفر از یه شهر به یه شهر دیگه تو ایرانه. مثلا وفعه پیش که با باباجون و شیرین و شیدا از هلند رفتیم بلژیک سفرش از سفر اصفهان به شیرازم کوتاهتر بود خلاصه ما تو این فرصت دیدیم فاصلمون با یه دوست عزیز (که اسمشو نمی گم ولی عکسای گل نازشو می زارم تا ببینید و حدس بزنیدمتفکر) خیلی کم شده و با قطار فقط یک ساعت و چهل و پنج دقیقه طول می کشه، از فرصت کمال سوءاستفاده رو کردیم و چترها را برافرشتیم و در منزل یک دوست عزیز با یه پسر ناز و عسلی و خوردنی فرود اومدیم. وای که چقدر این دو عزیز گرم و صمیم و مهربون بودن و چقدر به من و پویان خوش گذشت حیف قلم من به روونی قلم این خاله مهربون نیست تا بتونم حس قشنگی که این دیدار بهمون داد رو براتون توصیف کنم همینو بگم دوست جون پویان به همون شیرینی ای بود که تا حالا تو وبلاگش دیدم و مامانشم به همون آرومی و متانت و مهربونی که تو نوشته هاش خوندیم و حس کردیم. خلاصه روز سه شنبه گذشته ما بعد از یه دیدار خیلی دلچسب و یه روز خیلی شیرین با دوستای گلمون خداحافطی کردیم و سوار قطار ساعت 6:25 عصر شدیم تا برگردیم که چشمتون روز بد نبینه یه ربع مونده برسیم به مقصد قطار ایستاد و بهمون گفتن باید بریم به قطار دیگه رو سوار شیم و رفتیم و ظاهرا چون مسیر همیشگی بسته شده بوده اون قطار به دلایلی از یه مسیر دیگه به طرف مقصد می رفت که البته منکه مسیرها رو نمی شناختم اما تعجب و غرغرای مسافرای هلندی منم نگران کرده بود که پنج دقیقه مونده به مسیر باز متوقف شد و یه چیزایی هم تو بلندگو گفت که من هلندی بلد نبودم اما از واکنش همسفرا فهمیدم قطار می خواد به مبدا برگرده و امکان رفتن به مقصد نهایی نیست و از اونجایی که حدس می زدم همش پنج دقیقه با مقصد فاصله داشتم ریسک کردم و با پویان پیاده شدیم تا اتوبوس پیدا کنیم و با اتوبوس بریم. ناگفته نمونه در این بین با شیرین جون که تو ایستگاه شهرشون منتظر ما بود تماس داشتیم و فهمیدیم که تو اون شهر به دلیل دو عدد رعد و برق (البته فقط برقش) برق ایستگاه قطع شده و در یه آن و ظرف فقط یه دقیقه قطارا به هم خوردنو البته بدون خسارت جانی ایستگاه بسته شده بود. خلاصه ما و چند تا مسافر دیگه که حدودا بیست و چند نفری می شدیم پرسون پرسون رفتیم تا ایستگاه اتوبوس رو پیدا کردم و دیدیم حداقل باید چهل دقیقه منتظر اتوبوس بشیم. یه دخترخانمی به جمع پیشنهاد داد که گروهی با هم یه تاکسی بگیریم و کرایه اش رو تقسیم کنیم که من به علت اینکه زبونشونو خوب نمی فهمیدم دیر متوجه شدم و اونا تکمیل شدن و رفتن و دیگه مسافرای دیگه حاضر نشدن تاکسی بگیرن و دیگه چاره ای نبود جز انتظار برای اتوبوس که البته چاشنی این انتظار یه بارون به شدت تند از نوع بارونای پاییزی شمال خودمون که تا زیر سایه بون یه رستوران جا بشیم حسابی همه خیس شدیم. پویانم شلوارک با صندل و بدون جوراب و لباس آستین کوتاه تنش بود که تو اون جای تنگ نمی شد از تو ساک براش لباس در بیارم و فقط کاپشن خودمو دورش پیچیده بودم اونم همش می گفت نه اینو نمی خوام اینکه کلاه نیست می اندازی رو سرم. سبز خلاصه بعد از بیست دقیقه دوش آب سرد آسمون بسته شد و همه برگشتیم تو ایستگاه و من همونجور سرپا تند و تند لباس گرم تن پویان کردم و کفشش رو عوض کردم و اتوبوس اومد و سوار شدیم. اما همونموقع دیدم برای پرداخت پول بلیط خردترین پولم اسکناس پنجاه یورویی بود و راننده نمی گرفت می گفت اینجا هم نوشتیم که اسکناس درشت نمی گیریم منم کفری شدم و شروع کردم به دعوا کردن که من یه توریستم و نمی دونم چکار باید کرد و کجا برم اونم خیلی خونسرد گفت کاری نمی تونم براتون بکنم که یه دختر جوون که پشت سرما وار شده بود بلیطشو که از این چند روزه ها بود داد و گفت برای ما هم مهرش کنه خلاصه با کلی تشکر و شرمندگی از لطف اون خانم و عصبانیت از بی خیالی راننده که اگه اون اتوبوسو از دست می دادم باید یک ساعت دیگه برای اتوبوس بعدی صبر می کردم رفتم نشستم رو دوتا صندلی ردیف جلو که خالی بود. جالبه دیدم همه با تعجب نگاهمون می کنن اما نفهمیدم منظورشون چیه و تازه وسط راه متوجه شدم که اون صندلیها مخصوص سالمندانه و برای همون کسی روش ننشسته بود منتها دیگه سالمندی رو سرپا ندیدیم که جامونو بهش بدیم و همونجا نشستیم. سرتونو به درد آوردم خلاصه بعد از پیاده شدن از اتوبوس پویان که روز خوبی رو با دوست جونش داشته و خوشبختانه تو قطار اول حسابی خوابیده بود و بعدم با یه شیشه شیر و دوتا موزی که خاله جون بهش داده بود حسابی دوپینگ کرده بود کلی شارژ بود و با بازی بازی این آقا راه افتادیم به طرف خونه شیرین جون که من با اصرار برش گردونده بودم خونه. تو هلند پویان که اولین بار بود خیلی جاها رو پیاده و بدون کالسکه می رفت گاهی که به چاله های کوچیکی که از آب بارون پر شده بودن می رسید خیلی هیجان زده می شد و برای همینم براش یه جفت چکمه لاستیکی خریدم که باهاشون حال کنه و انقدرم ازشون خوشش اومده بود که تو خونه هم با اونا راه می رفت خلاصه اون شبم تمام راه از ایستگاه تا خونه شیرینو که همش 3-4 دقیقه راه بود با شلام شولوپای (شالاپ شولوپ) پویان ما یه ربعه رسیدیم خونه. یعنی ساعت از ده گذشته بود. به عبارتی راه دو ساعته رو ما دقیقا چهار ساعت و نیمه طی کردیم که از اونجایی که پویان اصلا اذیت نشد و اذیت نکرد برامون شد یه تجربه و یه خاطره شیرین و هر دومون با رسیدن به خونه و یه دوش آب گرم و شام گرم و خوشمزه شیرین جون همه چی از یادمون رفت.

برگشتمون روز چهارشنبه بود که با شیرین جون راهی ایستگاه شدیم و وقت خداحافظی پویان جون گریه می کرد که شیرینم باهامون بیاد. تو راهم گرچه باید سه بار قطار عوض می کردیم و یه بارش فرصت خیلی کم بود و اگه دیر می جنبیدیم قطارو از دست می دادیم اما باز راحت برگشتیم به خصوص که وقت رفتن کمبود جای خالی برامون تجربه شد و برای برگشتن جا رزرو کرده بودیم و باز با شش ساعت حرف زدن مداوم پویان به خونه برگشتیم تازه وقتی تو ایستگاه شهرمون خسته و کوفته سوار ماشین باباجون شدیم که صبحش از ماموریت برگشته بود پویان اصرار داشت که خونه نریم و وقتی باباش می پرسید پس کجا بریم می گفت نی دونم (نمی دونم). تو راه تو یکی از قطارا پویان خیلی شیطنت می کرد به خصوص مرتب رو صندلی می ایستاد و دولا می شد طرف مسافرای پشتیمون و هرچی بهش می گفتم کار بدیه گوش نمی داد یه بار با التماس بهش گفتم پویان جون لطفا بشین مامان!! یه دو دقیقه ای نشست و دوباره بلند شد و بعد از یه نیم ساعتی شیطنت برگشته به من می گه مامانی لپپن بشینم؟؟؟ فردای سفر هم پویان خان رفت مهد و کلی از دلتنگی دراومد. جالبه که هلند که بودیم روز دوشنبه که دقیقا روز مهد پویان بود اومده بود چسبیده بود به من و می گفت مامانی بییم مه کوئک (مامانی بریم مهد کودک).

از حاضر جوابیهای پویان:

- پویان: مامانی سما می خولم.
- مامان: سرما نخوریا من غصه می خورم.
-پویان:
سما بخولم منم گصه می خولم.
-
مامان: نه مامان شما غصه نخور من به جات غصه می خورم.
- پویان (با فریاد):
نههههههههههههه من می خوام گصه بخولمممم.
(بعد از اینکه همه چی آروم می شه) پویان: چی جول گصه می گیری مامانی؟؟؟ (چطوری غصه می گیری مامانی؟)

-مامان: پویان جون توروخدا بشین من اصلا حوصله ندارم.
-پویان: خب منم حوصله ندالم.

(امروز سر میز صبحونه پویان رفت و بطری آبو از یخچال آورد)
- مامان: خب آبتو خوردی در بطری رو ببند و بذارش رو میز!
-پویان: نه مامان بذالم تو یخچال نذالم رو میز. رو میز گذایه مفته! (رو میز غذا هست می افته)
-مامان: قهقهه
-پویان: نخند مامااااااااااانننننننننننن
-مامان: سبز چشم

عکس دوست جونی رو فعلا فقط یه دونه می ذاریم هرکی زودتر بگه ما کجا بودیم جایزه اش یه ماچ گنده از طرف پویان رو لپاشه. بعدا عکسای بیشتری می ذاریم.

 این بازی رو آرمان پسر عمه نفیسه و اون ساکم خود عمه نفیسه بهش داده و خیلی باهاشون کیف می کنه.

 

این کارگاهم هدیه تولدش از طرف خونواده عمو مرتضی است که باهاش کارای فنی خونمونو انجام می ده.

خاکبازی و آب بازی پویان در زمین بازی مرکز شهر و پارک

پویان در قطار (مشغول درست کردن پازلش)

پویان در شهر قشنگی  که شیرین جون زندگی می کنه اونجا چتر رو برای اولین بار به طور عملی تجربه کرد.

 

پویان در یک فروشگاه و بیرون فروشگاه با چکمه محبوبش

دوست جون مهربون و پویان با کلاه ایمنی