سلام  سلام به همه دوست جونا و خاله مهربونا.

ما اومدیم با یه عالمه روزای شلوغ پشت سرمون. جای شما خالی اینجا چند روزی بود که هوا خوب بود و ما آفتاب ندیده ها هم حسابی استفاده کردیم. ده روز گذشته پویانو کلی با تجربه های جدید خوشحال کردیم و از شادیش لذت دنیا رو بردیم. شنبه هفته گذشته با پویان و دو تا خواهراش رفتیم یه پارکی نزدیک هانوفر که یه باغ وحش آزاد داشت و همه حیووناش آزاد بودن و باید با ماشین خودمون یا با اتوبوسهای پارک از بینشون رد می شدیم و پویان برای اولین بار شیرای واقعی، تیگر (ببر) واقعی، خرس و بچه خرسایی که از ماشینا بالا می رفتن و شتر و زبرا (گورخر)، زرافه هایی که گردن درازشونو از شیشه تو ماشینا می کردن، میمونای شیطون و فیل و گوزن و خیلی حیوونای بزرگ دیگرو از نزدیک دید و تونست آهو و بز و ای آ (خر) رو از نزدیک لمس کنه و به قول خودش نازیشون کنه و بهشون غذا بده. بعدشم تو شهر بازی اون پارک بزرگ که یه عالمه اسباب و وسایل بازی برای بچه ها و آدم بزرگا داشت بازی کردیم. پارکای اینجا ورودی گرونی دارن اما به جاش همه بازیها مجانیه و هر بازی و دستگاهی رو می شه هرچندبار که بخوای سوار شی و پویانم تا تونست ماشین و موتور سوار شد و دلی از عزا در آورد. خلاصه شب که با تعطیلی پارک چاره ای جز برگشتن نداشتیم پویان جون حسابی تو ماشین وا رفت و تا خود خونه خوابید. فردای اون روز هم با هم رفتیم استخر و بابا و بچه ها تو آب و مامان کنار آب حسابی بازم به پویان رسیدیم و خوش گذشت. لئا جون خواهر بزرگ پویانم که خیلی هوای اید برادر کوچولوشو داره چند بار پویانو بالای سرسره  آبی که خیلی هم بزرگه برد و با هم سر می خوردن و پویان هم که حسابی از سرسره هر چی بزرگتر اشه بیشتر لذت می بره. توی پارک هم از یه سرسره که فکر کنم ارتفاعش سه متر بود بالا رفت و هرچی ازش خواستم بی خیالش بشه نشد و سر خورد و اومد پایین تازه چقدرم خوشش اومده بود و اصرار داشت بازم بره بالا. تو این استخری که بودیم هر یه ربع موجهای مصنوعی بلندی تولید می کردن که مثل دریا بشه و پویان تو اون موجا اصرار داشت به قسمت عمیقم بره و با یه جفت بازوبند بادی و یه حلقه بادی چنان ژستایی می گرفت و خودشو تو آب ول می کرد که فکر می کردی آقا قهرمان شنای جهانه. از یکشنبه شب عمو محسن پویان که تایلند اومدن مهمونمون بودن.

دوشنبه صبح رفتیم مه کوئک (مهد کودک) و عصرشم خونواده عمو مرتضی مهمونمون بودن. سه شنبه نسیم جون و پگاه جون دخترعموهای پویانی از ایران اومدن و ما شام خونه عمو مرتضی بودیم و چهارشنبه همه خونه ما بودن و پنج شنبه پویان برای آخرین جلسه قبل از تعطیلات به مهدکودک رفت و جمعه هم باز عمه فریده و نسیم و پگاه مهمون ما بودن و بعد از ناهار همگی به همراه خاله شهره و آرمین جون رفتیم لب دریا. پویانم پارسال اصلا دریا رو ندید. قبل از اون هم خیلی کوچیک بود و چیزی از دریا یادش نبود و هربار می گفتم هوا که گرم شد می ریم لب دریا لباشو نشو می داد و می پرسید: لب دیا اینجاس مامانی؟ و البته چند باری با ماشین از لب دریا رد شده بودیم و از دور دیده بود اما مثل جمعه گذشته تو ساحل نرفته بود و جمعه حسابی خودشو با آب بازی و دریا بازی و ماسه بازی خوشو کیفور کرد. اولش که مایو پوشید و کلی تو آب بازی کرد و وقتی حسابی خشته شد دوید اومد بغل مامان و حولشو پوشید و نشست رو پام. و بعد از نیم ساعت بهش گفتم اگه دیگه تو آب نمی ری لباستو بپوشونم پاشد رفت یه کم تو آب راه رفت و بعد دوید اومد پیشم و گفت سرده منم لباس تنش کردم و یه کم نشست و کم کم باد در اومد. (شهر ما بادای آزاردهنده ای داره حتی تو روزای گرم تابستون) خلاصه داشتیم تصمیم می گرفتیم که جمع کنیم و بریم تو پارک شام بخوریم که یهو چشمم به پویان خورد که با شلوار و بلوز و کاپشن تو آب بالا و پایین می پره و خودشو پرت می کنه تو آب... چشمتون روز بد نبینه... حوله خودش که خیس شده بود اما دو تا حوله برای نسیم و پگاه برده بدم که اونا هم به خاطر باد تو آب نرفتن و یکیشو پیچیدم دور پویان و دوباره لباسشو عوض کردم و رفتیم پارک. تو پارک هک یه حوض بزرگ و کم عمق برای بازی بچه ها هست که عکسش تو پست قبلی هم بود. منتها چون غروب شده بود اصلا نخواستم پویان یاد اون حوض بیفته و جای همگی خالی شامو که خاله شهره و عمو احمد (دوستای خوبمون) آورده بودن خوردیم و یه بار بعد از شام باباجون پویانو که متوجه حوض آب شده بود یه بار برگردوند و درست لحظه ای که داشتیم بساطو جمع می کردیم که بریم خونه (ساعت نه و نیم شب) دیدم آرمین جون داد می زنه خاله معصومهههههههههههه پویان با کفش رفته تو آآآآآآآآآآآّبببببببببب. خلاصه دویدم سمت حوض و پویان که تا اون موقع فقط تا مچ پاش تو آب بود تا چشمش به من خورد خواست فرار کنه که اون وسط دو سه باری خورد زمین و تا خرخره رفت تو آب. قیافه منو می تونید تصور کنید مامانای مهربون؟ خیس شدنش یه ور چشم غره ها و غرغرای باباجونش یه ور. آخه من تو پارک بچه رو آزاد می ذارم تا هرکاری می خواد بکنه و می گه تو خونه هم بگم نرو نکن بشین و اینجا هم بگم ک نمی شه اما بابای وسواسیش شدیدا مراقبشه و همش نگرانه... سرتونو درد آوردیم پویان خانو پیچیدیم لای یه حوله دیگه و اول نسیم و پگاهو رسوندیم خونه سحرجون و بعدم خونه و پویان یه راست رفت تو وان حموم... شنبه هم ناهار رفتیم بیرونو بعدم یه کم خرید و سلمونی... مامان و پویان هردو به کله هامون یه صفایی دادیم. اول پویان نشست و خیلی آقا هرچی خانمه گفت گوش داد و موهاشو کوتاه کرد اما خانمی که باید موهای مامانو کوتاه می کرد دستش کمی بند بود و پویان و بابا رفتن تو مرکز شهر که پویان خاکبازی کنه و نم بعدش بهشون ملحق شدم پویان به محض دیدنم گفت: سل مامان گشنگ شده...

وسط هفته گذشته باباجون برای پویان یه گیتار کوچیک خریده که با تیتراژ پایانی برنامه های شاد با گیتارش همراهی می کنه و ما هم باید براش دست بزنیم و گاها مامانی با حرکات موزون همراهیش کنه. عروسی مروسی و جشن مشن داشتین در خدمتیم دی جی پویان و دی جی مامان با برنامه های شادشون شادتون می کنن. نیشخند تازه سنتی هم بخواین باباجون با سنتورش همراهی می کنه. پستمونو منتشر می کنیم اما شاید بعدا یه سری عکس اضافه کنیم.

راستی یه خاله مهربون به اسم خاله سمانه که خیلی هاتون می شناسینشون عکسای پویانو از تولدش تا الان تو وبلاگشون که اسمش هست فرشته های کوچولو گذاشتن دوست داشتید می تونید شما هم با فرشته هاتون اونجا عضو بشید خداییش خیلی با سلیقه و با حوصله عکسارو جدا کرده خاله جون دستشون درد نکنه.

پویان در یک دهکده ییلاقی

مشغول بازی با لگو و بعد هم بیهوش از خستگی

پویان در راه مه کوئک

 

مشغول ناز کردن ای آ و غذا دادن به آهوها

 

باغ وحش از داخل ماشین

 

بازی در پارک اونم با سرسره عظیم الجثه پارک

پ.ن. برای خاله هایی که تو پستهای قبلی نخوندن:
پویان از طرف پدرش دو خواهر داره که مادرشون آلمانیه و فارسی هم بلد نیستن. هر دو هفته یه بارهم میان پیش ما و میونشون هم با پویان خیلی خوبه.

پ.ن.2:
باباجون پویان به ارتفاع اون سرسره اعتراض داره و می گه اون سرسره ده متر بود اما نه حرف من نه حرف بابا فوقش پنج شش متر بود. (آخه بالا رفتن از این سرسره هم از موارد اختلاف نظر ما بود ن می گفتم اگه می خواد بره بالا بره اما باباجون می گفت نه خطرناکه).

پ.ن.3:
راستی یادمون رفت بگیم اون دوست جون پست قبلی آراز جون بود که ما تو یه روز خیلی قشنگ مهمون خودش و لیلی عزیز بودیم و خیلی از دیدارشون لذت بردیم. هنوز شیرینی این دیدار زیر زبونمونه و دلمون براشون تنگ شده. جایزه این مسابقه که دو تا ماچ آبدار از طرف پویان اول تعلق می گیره به خاله لیلی مامان
آراز جون، دوم خاله لیلا مامان پویان جون و سوم خاله آرزو مامان آرش وروجک.

پ.ن.4:
امروز بیست و پنجم مرداد ماه تولد پگاه جونه که مامان عزیزش یکی از دوستان خیلی باوفای ماست که همیشه همراهمونه و دلمونو با پیامای قشنگش شاد می کنه. برای همه اعضای خونوادشون آرزوی شادی و سربلندی می کنم و برای پگاه عزیز روزهای قشنگی رو از خداوند درخواست می کنم. شاد و خرم باشید.